تفكر يا تعبد ؟

تفكر يا تعبد ؟

✍ از علامہ شیخ انصاری پرسیدند:

چگونہ می شود
یک ساعت فکر کردن،
برتر از هفتاد سال عبادت باشد؟
فرمودند:
فکری مانند
فکر جناب حر در روز عاشورا…

⏰ @montazeran313313 🌷

لباس بسیجی بر تن شهید بود

لباس بسیجی بر تن شهید بود

یک روز دیگر رمز حرکت ما نام مقدّس #امام_رضا (ع) انتخاب شد.
از) صبح تا عصر جستجو کردیم هفت #شهید پیدا شد
گفتیم حتماً باید شهید دیگری پیدا شود
رمز حرکت امروز ما نام مقدّس امام هشتم بوده.
اما هر چه گشتیم شهید دیگری پیدا نشد ,خسته بودیم و دلشکسته
لحظات غروب بود
گفتند: امام جماعت یکی از مساجد شیعیان عراق در نزدیکی مرز با شما کار دارد!
به نقطه مرزی رفتیم
ایشان پیکر شهیدی را پیدا کرده و برای تحویل آورده بود
لباس بسیجی بر تن شهید بود
با آمدن او هشت شهید روز توسّل به امام هشتم کامل شد
اما عجیب‌تر جمله‌ای بود که بر لباس شهید نوشته شده بود
همه با دیدن لباس او اشک می‌ریختند
بر پشت پیراهنش نوشته شده بود:
#یا_معین_الضعفا
😔 ❣ 😔 ❣ 😔 ❣
یازهرا

به آبروی صورت سوخته شهید محمودوند،

به آبروی صورت سوخته شهید محمودوند،

خدایا به آبروی شهید #محمودوند که پیکرش در #تفحص سوخت
به آبروی صورت سوخته شهید محمودوند،
روزمرگی ها ،
تساهل
و تسامح های
ما رو ببخش…

در کنار شهدا گریه کردند.

در کنار شهدا گریه کردند.

#خاطره بچه های #تفحص از عملیات تفحص در سال 94همزمان با ایام سالگرد ارتحال امام:
به یاد دارم دوسال پیش در سالروز رحلت #امام_خمینی (ره) در #جزیره_مجنون پیکر مطهر سه شهید والامقام تفحص شد که سربند #لبیک_یا_خمینی به سر داشتند .
تعدادی از نیروهای عراقی که با ما کار می کردند پس از تفحص #شهدا وقتی که متوجه شدند آن روز مناسبت با ارتحال امام است در کنار شهدا گریه کردند.

بفرستم کدامش را برای مادرش؟!

بفرستم کدامش را برای مادرش؟!

جزیره #مجنون
جایی است که
بچه های #تفحص
زیر لب زمزمه می کنند:

رویِ این دستم #تنش
بر روی آن دستم #سرش

آه !!!
بفرستم کدامش را
برای #مادرش؟!

کجای سپاه مهدی عج هستیم...

کجای سپاه مهدی عج هستیم...

فقط شهدا را که #تفحص نمی کنند!
گاهی باید آدم های زنده(#مرده) را هم
تفحص کرد و پیدا کرد!!
خود شان را…
#دل شان را…
عقل شان را…
.
گاهی در این #راه پر پیچ و خم!
مردانگی ، غیرت ، #دین ، عزت ، شرف ، #تقوا…
را گم می کنیم…
.
نمی گوییم نداریم!
داریم!
اما #گم می کنیم…
.
باید گشت و پیدا کرد…
نگردیم، وِل معطل هستیم!
باید بگردیم و در این #رمل زار دنیا!
که هر آن ممکنِ باد بیاد و قسمت دیگه وجودمان را زیر #رمل های #دنیا گم کند…
.
خودمان را پیدا کنیم…
ببینیم کجای قصه ایم…
کجای سپاه #مهدی عج هستیم…
کجا به درد #آقا خوردیم…
کجا #مثل آقا عمل کردیم…
.
کجا مثل #شهید دستواره؛
اینقدر کار کردیم تا از #خستگی خوابمان نبرد بلکه بیهوش بشیم!
.
کجا مثل #شهید ابراهیم هادی برای فرار از
گناه چهره مان را ژولیده کردیم…
.
.
حرف آخر!
به قول بچه های #تفحص؛
نقطه صفر صفر و #گرا دست مادرمان زهرا سلام الله علیها ست…
.
همون #مادری که وقتی #شهید برونسی؛
راه را در #عملیات گم کرد!
وقتی #توسل به مادرش حضرت زهرا کرد!
.
حضرت گفت چهار تا به راست پنج تا به چپ!!
رفتند و #مسیر را پیدا کردند…
.
پس #گرا و نقطه صفر صفر!
دست مادرمان حضرت زهرا سلام الله علیها ست…

انگشت_و_انگشتر

انگشت_و_انگشتر

انگشت_و_انگشتر

فکر میکنم سال 73بود یا74 که عصر عاشورا بود و دلها محزون از یاد اباعبدالله الحسین(علیه‌السلام). خاطرات مقتل و گودال قتلگاه، پیکر بی سر و… بچه ها در میدان مین فکه، منطقه ی والفجر یک مشغول جست و جو بودند. مدتی میدان مین را بالا و پایین رفته بودیم ولی از شهید هیچ خبری نبود. خیلی گرفته و پکر بودیم. همین جور که تنها داشتم قدم می زدم، به شهدا التماس می کردم که خودی نشان بدهند. قدم زنان تا زیر ارتفاع 112 رفتم.ناگهان میان خاک ها و علف های اطراف، چشمم افتاد به شیئ سرخ رنگ که خیلی به چشم می زد. خوب که توجه کردم،دیدم یک انگشتر است. جلوتر رفتم که آن را بردارم.در کمال تعجب دیدم یک بند انگشت استخوانی داخل حلقه ی انگشتر قراردارد. صحنه ی عجیب و زیبایی بود. بلادرنگ مشغول کندن اطراف آنجا شدم تا بقیه ی پیکر شهید را درآورم.
بچه ها را صدا زدم و آمدند. علی آقا محمود وند و بقیه آمدند. آنجا یک استخوان لگن و یک کلاهخود آهنی و یک جیب خشاب پیدا کردیم. خیلی عجیب بود.در ایام محرم، نزدیک عاشورا واتفاقاً صحنه ی دیدنی ای بود.هر کدام از بچه ها که می آمدند با دیدن این صحنه، خواه ناخواه بر زمین می نشستند و بغضشان می ترکید و می زدند زیر گریه. بچه ها شروع کردند به ذکر مصیبت خواندن. همه در ذهن خود موضوع را پیوند دادند به روز عاشورا و انگشت و انگشتر امام حسین(علیه‌السلام).

برگرفته از کتاب#تفحص
نوشته#حمید_داود_آبادی

این برای یهودی معنی دارد

این برای یهودی معنی دارد

🔺 اسم رمز عملیات یا #زهرا (س)

👤 استاد رائفی پور

✍ درکربلای پنج هفتاد درصد کشته ها از #پهلو تیرمیخورند #اتفاقیه؟کربلای پنج که بر مبنایش فیلم میسازند .که عراقی ها میگفتند امکان ندارد سربازی بتواند از روی موانع رد بشود. اما رد شدند، اتفاقیه؟؟؟عزیزی تعریف میکرد برای #تفحص رفته بود به نی زاری که با یک سر #بریده بالای نی روبرو شدند، پایین نی بدن شهیدی را پیدا کردند که در جیبش نایلونی بود که در آن نامه ای نوشته بود که : « خدایا من از تو هیچ چیز نمیخواهم مگر اینکه مانند مولایم سرم بالای نی برود »

🔺 این برای یهودی معنی دارد اگر برای من و تو معنی ندارد.

✍ در سبزوار رفتم خانه ی شهیدی که مادرش میگفت شهید من خیلی خاص بود. گفت جنازه پسرم را که آوردند #سوراخ سوراخ بودشب عملیات وقت نبود سیم خاردار قیچی کنند پسر من خودشو انداخته روی سیم خاردارها تا دوستاش از روی بدنش رد شوندعزیز من به صورت خودشو انداخته میدونی چرا؟ چون هم رزمش صورتش را نبیند مبادا خجالت بکشد.
👈 ما به #کجا میرویم؟

🔺 میدونی چرا امام زمان #ظهور نمیکند؟ یک کلام چون من و تو جامعه امام زمانی نساختیم. امام زمان در جامعه ای که #حرمت ندارد نباید بیاید. چون اگر بیاید مانند پدرانش کشته خواهد شد.هیچ کاری نمیخواهد بکنی فقط خودتو درست کن

🔺 دو کلمه « #گناه_نکن »

‍ شهیدی که قرض تفحص کننده ی خود را داد..

‍ شهیدی که قرض تفحص کننده ی خود را داد..

‍ #شهیدی که قرض #تفحص #کننده ی خود را داد..

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

دعوت می کنیم با خواندن این متن مهمان ویژه ی یک شهید شوید…

آن طور که خودش تعریف می کرد از سادات و اهل تهران بود و پدرش از تجار بازار تهران.

علیرغم مخالفت شدید خانواده و به خاطر عشقش به شهدا، حجره ی پدر را ترک کرد و به همراه بچه های تفحص لشکر27 محمد رسول الله (صلی الله علیه وآله) راهی مناطق عملیاتی جنوب شد.

یکبار رفتن همان و پای ثابت گروه تفحص شدن همان. بعد از چند ماه، خانه ای در اهواز اجاره کرد و همسرش را هم با خود همراه کرد.

یکی دو سالی گذشته بود و او و همسرش این مدت را با حقوق مختصر گروه تفحص می گذراندند.
سفره ی ساده ای پهن می شد اما دلشان، از یاد خدا شاد بود و زندگیشان، با عطر شهدا عطرآگین. تا اینکه…

تلفن زنگ خورد و خبر دادند که دوپسرعمویش که از بازاری های تهران بودند برای کاری به اهواز آمده اند و مهمان آنان خواهند شد.
آشوبی در دلش پیدا شد.حقوق بچه ها چند ماهی می شد که از تهران نرسیده بود و او این مدت را با نسیه گرفتن از بازار گذرانده بود… نمی خواست شرمنده ی اقوامش شود.

با همان حال به محل کارش رفت و با بچه ها عازم شلمچه شد.

بعد از زیارت عاشورا و توسل به شهدا کار را شروع کردند و بعد از ساعتی استخوان و پلاک شهیدی نمایان شد. شهید سید مرتضی دادگر. فرزند سید حسین. اعزامی از ساری…گروه غرق در شادی به ادامه ی کار پرداخت اما او…

استخوان های مطهر شهید را به معراج انتقال دادند و کارت شناسایی شهید به او سپرده شد تا برای استعلام از لشکر و خبر به خانواده ی شهید،به بنیاد شهید تحویل دهد.

قبل از حرکت با منزلش تماس گرفت و جویای آمدن مهمان ها شد و جواب شنید که مهمان ها هنوز نیامده اند اما همسرش وقتی برای خرید به بازار رفته مغازه هایی که از آنها نسیه خرید می کرده اند به علت بدهی زیاد، دیگر حاضر به نسیه دادن نبودند و همسرش هم رویش نشده اصرار کند…

با ناراحتی به معراج شهدا برگشت و در حسینیه با شهیدی که امروز تفحص شده بود به راز و نیاز پرداخت…

“این رسمش نیست با معرفت ها.

ما به عشق شما از رفاهمان در تهران بریدیم. راضی نشوید به خاطر مسائل مادی شرمنده ی خانواده مان شویم…". گفت و گریست.

دو ساعت راه شلمچه تا اهواز را مدام با خودش زمزمه کرد: «شهدا! ببخشید. بی ادبی و جسارتم را ببخشید…»

وارد خانه که شد همسرش با خوشحالی به استقبال آمد و خبر داد که بعد از تماس او کسی در خانه را زده و خود را پسرعموی همسرش معرفی کرده و عنوان کرده که مبلغی پول به همسر او بدهکار بوده و حالا آمده که بدهی اش را بدهد.
هر چه فکرکرد، یادش نیامد که به کدام پسرعمویش پول قرض داده است…با خود گفت هر که بوده به موقع پول را پس آورده.

لباسش را عوض کرد و با پول ها راهی بازار شد. به قصابی رفت. خواست بدهی اش را بپردازد که در جواب شنید:بدهی تان را امروز پسرعمویتان پرداخت کرده است. به میوه فروشی رفت…به همه ی مغازه هایی که به صاحبانشان بدهکار بود سر زد. جواب همان بود….بدهی تان را امروز پسرعمویتان پرداخت کرده است…

گیج گیج بود. مات مات. خرید کرد و به خانه بر گشت و در راه مدام به این فکر می کرد که چه کسی خبر بدهی هایش را به پسرعمویش داده است؟ آیا همسرش؟

وارد خانه شد و پیش از اینکه با دلخوری از همسرش بپرسد که چرا جریان بدهی ها را به کسی گفته … با چشمان سرخ و گریان همسرش مواجه شد که روی پله های حیاط نشسته بود و زار زار می گریست…

جلو رفت و کارت شناسایی شهیدی را که امروز تفحص کرده بودند در دستان همسرش دید. اعتراض کرد که: چند بار بگویم تو که طاقت دیدنش را نداری چرا سراغ مدارک و کارت شناسایی شهدا می روی؟

همسرش هق هق کنان پاسخ داد: خودش بود.

خودش بودکسی که امروز خودش راپسرعمویت معرفی کرد صاحب این عکس بود. به خدا خودش بود…. گیج گیج بود.مات مات…

کارت شناسایی را برداشت و راهی بازار شد. مثل دیوانه ها شده بود. عکس را به صاحبان مغازه ها نشان می داد. می پرسید: آیا این عکس،عکس همان فردی است که امروز…؟

نمی دانست در مقابل جواب های مثبتی که شنیده چه بگوید…مثل دیوانه هاشده بود.

به کارت شناسایی نگاه می کرد.

شهید سید مرتضی دادگر. فرزند سید حسین. اعزامی از ساری…وسط بازار ازحال رفت…

پی نوشت1. این خاطره در مراسم تشییع این شهید بزرگوار، توسط این برادر برای حضار بیان شد.

پی نوشت2. قبر مطهر این شهید، طبق وصیت خودش در دل جنگلهای اطراف شهر ساری، در کنار بقعه ی کوچک و ساده ی امامزاده جبار، قرار دارد.

شادی روح همه ی شهدا صلوات

اف بر ما، اف بر چشم نابینای ما

اف بر ما، اف بر چشم نابینای ما

#شهید #شرمنده_ایم

از این که هنوز ابدان پاکتان پس از جنگی نابرابر که استکبار توسط ایادیش بر ما تحمیل کرد به موطن ها بازنگشته است. هنوز مادران اتان از چشم انتظاری به در نیامده اند و غزل مرگ آنان را سروده است. و هنوزهای بسیاری که نتوان بیان کرد. ولی اف بر ما، اف بر چشم نابینای ما، اف بر قساوت قلب ما که چه زود ز یاد بردیم صلابت و گذشتتان را در راه مقاومت و پایداری در راه استقامت وطن و ما شهرمنده ایم که رهروتان که نبودیم هیچ امروز در حال تبدیل شدن به مردمی دل زده، آسی و راحت طلبیم و از یاد برده ایم که رسیدن به آرزوها هزینه دارد.

ص.خانی

میشود من را هم تفحص کنی؟!

میشود من را هم تفحص کنی؟!

ای_ شـــــــهید

میشود من را
هم #تفحص کنی؟!
خیلی وقت است
در میدان مین
#دنیا گیر کرده ام…

آی شهدا تفحصم کنید

آی شهدا تفحصم کنید

.
از خیابان شهدا آرام آرام در حال گذر بودم!
.
اولین کوچه به نام شهید همت؛
محمد ابراهیم با صدایی آرام و لحنی دلنشین…
نامم را صدا زد!
گفت: توصیه ام #اخلاص بود!
چه کردی…
جوابی نداشتم؛سر به زیر انداخته و گذشتم…
.
.
دومین کوچه شهید عبدالحسین برونسی؛
پرچم سبز یا زهرا سلام الله علیها بر سر این کوچه حال و هوای عجیبی رقم زده بود!
انگار #مادر همین جا بود…
عبدالحسین آمد!
صدایم زد!
گفت: سفارشم توسل بود به حضرت زهرا و رعایت #حدود خدا…
چه کردی؟
جوابی نداشتم و از #شرم از کوچه گذشتم…
.
.
به سومین کوچه رسیدم!
شهید محمد حسین علم الهدی…
به صدایی ملایم،اما محکم مرا خواند!
گفت: #قرآن و #نهج_البلاغه در کجای زندگی ات قرار دارد؟!؟
چیزی نتوانستم جواب دهم!
با چشمانی که گوشه اش نمناک شد!
سر به گریبان؛ گذشتم…
.
.
به چهارمین کوچه!
شهید عبدالحمید دیالمه…
آقا وحید بر خلاف ظاهر جدی اش در تصاویر و عکس ها!
بسیار مهربان و آرام دستم را گرفت؛
گفت: چقدر برای روشن کردن مردم!
#مطالعه کردی؟!
برای #بصیرت خودت چه کردی!؟
برای دفاع از #ولایت!!؟
همچنان که دستانم در دستان شهید بود!
از او جدا شدم و حرفی برای گفتن نداشتم…
.
.
به پنجمین کوچه و شهید مصطفی چمران…
صدای نجوا و #مناجات شهید می آمد!
صدای #اشک و ناله در درگاه پروردگار…
حضورم را متوجه اش نکردم!
#شرمنده شدم،از رابطه ام با پروردگار…
از حال معنوی ام…
گذشتم…
.
.
ششمین کوچه و شهید عباس بابایی…
هیبت خاصی داشت…
مشغول تدریس بود!
مبارزه با #هوای_نفس،نگهبانی #دل…
کم آوردم…
گذشتم…
.
.
هفتمین کوچه انگار #کانال بود!
بله؛
شهید ابراهیم هادی…
انگار مرکز کنترل دل ها بود!!
هم مدارس!
هم دانشگاه!
هم فضای مجازی!
مراقب دل های دختران و پسرانی بود که در #دنیا خطر لغزش و #غفلت تهدیدشان میکرد!
#ایثارش را دیدم…
از کم کاری ام شرمنده شدم و گذشتم…
.
.
هشتمین کوچه؛
رسیدم به شهید محمودوند…
انگار #شهید پازوکی هم کنارش بود!
پرونده های دوست داران شهدا را #تفحص میکردند!
آنها که اهل #عمل به وصیت شهدا بودند…
شهید محمودوند پرونده شان را به شهید پازوکی می سپرد!
برای ارسال نزد #ارباب…
.
پرونده های باقیمانده روی زمین!
دیدم #شهدای_گمنام وساطت میکردند،برایشان…
.
اسم من هم بود!
وساطت فایده نداشت…
از #حرف تا #عمل!
فاصله زیاد بود…
.
.
دیگر پاهایم رمق نداشت!
افتادم…
خودم دیدم که با #حالم چه کردم!
تمام شد…
#تمام
.
.
.
.
از کوچه پس کوچه های دنیا!
بی شهدا،نمی توان گذشت…
#شهدا
گاهی،نگاهی…

من چون کبوتر،جَلدم و پر شور

من چون کبوتر،جَلدم و پر شور

بسم الله الرحمن الرحیم

در خواب دیدم،نوری درخشید
روشن شد آن شب،مانند خورشید

بابا به من گفت،اینجا بهشت است
بهتر ز باران،نیکو سرشت است

من چون کبوتر،جَلدم و پر شور
گنبد نشینم، حتی اگر دور

تهران و قم را کوچه،خیابان
فرقی ندارد،حتی بیابان

در خواب و رویا،یا در حقیقت
پی در پی تو،ای پاک سیرت

در انتظارت هر صبح و هر شام
از شنبه با تو،شد قلبم آرام

جمعه به جمعه در جمکرانت
مهمانِ مهرت،محو اذانت 😍

روزی می آیی از پشتِ باران
رنگین کمان است چشمان یاران…..


  • سخنان بزرگان

  • سايبري

  • کاربران آنلاین

    • متین
    • رحیمی
    • مدرسه علمیه کوثر اصفهان
    • ص....خ
    • مفرد مونث غایب
    • نرگس كثيري بيدهندي
    • تســـنیم
    • کبوتر حرم
    • فرزانه بزي
    • عقیق
    • حوزه علمیه باقرالعلوم علیه السلام
    • somayye java
  • حباب

    کد حباب و قلب
    کد حباب و قلب
  • ك

  • گ

  • پ

  • http://blog69.kowsarblog.ir/

  • ف

  •  
    مداحی های محرم