زمهرير
 
 


Random photo
در باب ازدواج

با سلامٍ دوست عزيز از شمامتشكريم كه از اين وبلاگ ديدن مي كنيد ، نظرات يامطالب ارزشمندتان را براي ما بفرستيد وباپيشنهادات خود مارا ياري كنيد. من سرباز جنگ سايبري هستم . باتشكر


جستجو


آخرین نظرات
  • سیدمحمد در کارگران حضرت فاطمه‌ی زهرا
  • خانعلی زاده در کثرت جمعیت در صحیفه سجادیه:
  • کبری نظرزاده در ▪️متن سخنرانی دختر شهید سلیمانی
  • لبیک یا مهدی  در استحمام جانباز قطع نخاعی به وسیله حاج قاسم
  • سربازی از تبار سادات  در از نشانه های آخر الزمان


پربازدید


موضوعات




ج

زیبا سازی وبلاگ




le



ab
 



یه وقت نگین دروغه

آی دونه دونه دونه نون و پنیر و پونه قصه بگم براتون؟ قصه ای عاشقونه؟

یه وقت نگین دروغه یه وقت نگین که وهمه اون که قبول نداره نمی تونه بفهمه

بریم به اون فصلی که اوج گرمی ساله ماجرای قصه مون داخل یک کاناله

کانالی که تو این دشت مثل قلب زمینه دور و بر این کانال پر از میدون مینه

یک کانال که تو این دشت مثل قلب زمینه دور و بر این کانال ببین چه دلنشینه

اون یکی پا نداره روی زمین افتاده اون یکی رو ببینین چقدر قشنگ جون داده

رنگ و روی اون یکی از تشنگی پریده همون که روی پاهاش سر دو تا شهیده

اونجا که نوزده نفر کنار هم خوابیدن ببین چقدر قشنگن تمامشون شهیدن

شاعر : ابوالفضل سپهر

موضوعات: فرهنگي اجتماعي  لینک ثابت
[چهارشنبه 1397-08-09] [ 12:12:00 ق.ظ ]




موقعیت مکانی

برای دیدن موقعیت مکانی حوزه می توانید بعد از کلیک روی لینک زیر و انتخاب استان و شهر یزد محل مدرسمون را توی نقشه ببینید.

http://www.whc.ir/maps

منتظر حضور سبزتان هستیم.

موضوعات: فرهنگي اجتماعي  لینک ثابت
 [ 12:03:00 ق.ظ ]




لا اقل کمربند دشمن را نبندید؛

در جاده انقلاب روی یکی از تابلوها نوشته بود:
جاده لغزنده است؛ دشمنان مشغول کارند؛ با احتیاط برانید؛
دیر رسیدن به پست و مقام بهتر است از هرگز نرسیدن به امام؛
حداکثر سرعت مجاز سرعت حرکت ولی فقیه است؛
لا اقل کمربند دشمن را نبندید؛
با دنده لج حرکت نکنید؛
با وضو وارد شوید: این جاده مطهر به خون شهداست…
ممنون از لطفتون.
[گل] اللّهم عجّل لولیک الفرج [گل]

موضوعات: فرهنگي اجتماعي  لینک ثابت
[سه شنبه 1397-08-08] [ 08:35:00 ب.ظ ]




گناهی نشد که من انجام ندم

حتما بخونید خیلی عالی ????

یه نوجوان 16 ساله بود از محله های پایین شهر تهران…
چون بابا نداشت خیلی بد #تربیت شده بود
خودش میگفت:

گناهی نشد که من انجام ندم! ??

تا اینکه یه نوار #روضه ی حضرت زهرا سلام الله علیها زیر و روش کرد…☺️ ?
.
بلند شد اومد جبهه! ?
یه روز به فرماندمون گفت من از بچگی حرم امام رضا (علیه السلام) نرفتم…

می ترسم #شهید بشم و #حرم آقا رو نبینم! ??
یک 48 ساعته به من مرخصی بدین برم حرم امام رضا زیارت کنم و برگردم…

اجازه گرفت و رفت مشهد؛
دو ساعت توی حرم #زیارت کرد و برگشت جبهه!
.
توی وصیت نامه اش نوشته بود : ????
در راه برگشت از حرم امام رضا توی ماشین خواب #حضرت رو دیدم…
آقا بهم فرمود حمید!

اگر همین طور ادامه بدی؛
#خودم میام می برمت… ? ❤️
.
یه قبری برای خودش اطراف پادگان کنده بود!
نیمه شبا تا #سحر میخوابید داخل قبر گریه میکرد ?

میگفت یا امام رضا #منتظر وعده ام…
?#آقاجان_چشم_به_راهم_نزار ?

???
توی وصیت نامه #ساعت شهادت، #روز شهادت و #مکان شهادتش رو هم نوشته بود!!
#شهید که شد دیدیم حرفاش درست بوده

دقیقا توی روز، ساعت و مکانی شهید شد!
که تو وصیت نامه اش نوشته بود…

#شهید #حمید_محمودی

موضوعات: فرهنگي اجتماعي  لینک ثابت
 [ 08:09:00 ب.ظ ]




درختان باغ سرمازده!

مادرم در سن 71 سالگی عاشق شد … در سن 71 سالگی عاشق جوانکی سی و چند ساله شد. یک روز همه فرزندانش را دعوت کرد و بعد از کلی افاضات و صغری و کبری چیدن گفت که عاشق شده، عاشق جوانکی سی و چند ساله. هر چهار عروسش تا شنیدند بلند شدند و کف زنان و سوت زنان و قهقهه زنان رفتند سمتش و بوسیدندش و تبریک گفتند. برادرم نگاهم کرد. آن یکی برادرم نگاهم کرد. خواهرم نگاهم کرد. آن یکی خواهرم نگاهم کرد. و من همه را نگاه کردم و رفتم در فکر مادر هفتاد و یک ساله تازه عاشق شده ام.

ادامه »

موضوعات: فرهنگي اجتماعي  لینک ثابت
 [ 10:17:00 ق.ظ ]




اعداد بخیل

-درس استاد ریاضی:

♦️استاد ریاضی در وقت خارج از درس ، میگفت :
اعداد کوچکتر از یک ، خواص عجیبی دارند .

شاید بتوان آنها را با انسانهای بخیل مقایسه کرد .
مثلا عدد (0.2) !!!
وقتی در آنها ضرب میشوی یا میخواهی با آنها مشارکت کنی، تو را نیز کوچک میکنند.
3×0.2=0.6
وقتی میخواهی با آنها تقسیم شوی یا مشکلاتت را با آنها تقسیم کنی و بازگو کنی، مشکلاتت بزرگتر میشوند.
3÷0.2=15
وقتی با آنها جمع میشوی و در کنار آنها هستی مقدار زیادی به تو اضافه نمیشود و چیزی به تو نمی آموزند.
3 0.2=3.2
و اگر آنها را از زندگی کم کنی چیز زیادی از دست نداده ای !!!
3-0.2=2.8
زندگی ارزشمند خودتان را بخاطر آدمهای کوچک و حقیر ، بی ارزش نکنید.

موضوعات: امر به معروف ونهی از منکر, خنده حلال, خانواده اسلامي, اينفوگرافيك, انيميشن, فرهنگي اجتماعي, استفتاءات مقام معظم رهبري, حوزه, اسرار همسرداري, استاد پناهيان, استاد رافعي پور, داستان طنز, تبلیغات, تربیت فرزند  لینک ثابت
 [ 10:12:00 ق.ظ ]




انبیاء گذشته همه برمی گردند

رجعت کنندگان چه کسانی هستند؟

ما در روایات داریم که دو دسته افراد در دوره ی رجعت برمی گردند . یکی مومنین خالص و یکی کفار خالص . امام صادق (علیه السلام) فرمود : رجعت عمومی نیست . خصوصی است .کسانی برمی کردند که یا محض ایمان یا محض شرک هستند . از مصادیق بارز خالصی ایمان ائمه هستند . امام سجاد(علیه السلام) می فرماید : پیامبران و امیرالمومنین همه رجعت می کنند . در زیارت جامه ی کبیره درچند جا به این اشاره شده است : من به بازگشت شما ایمان دارم و من بازگشت شما را تصدیق می کنم . در زیارت آل یاسین که در عصرهای جمعه می خوانیم : اهل بیت رجعت شما حق است . در زیارت وارث ، عرفه و اربعین به رجعت اشاره شده است . روایات متعددی داریم که اولین امامی که رجعت می کند امام حسین (علیه السلام) است . امام حسین (علیه السلام) همراه با هفتاد نفر از یارانش رجعت می کنند . امام حسین (علیه السلام) در شب عاشورا رجعت را به یارانش گفته بود . وقتی همه ی مومنین اعتقاد پیدا کردند که این آقا امام حسین (علیه السلام) است ، امام زمان (عج) به شهادت می رسد و تجهیزات پس از مرگ ایشان را امام حسین (علیه السلام) بعهده دارد . امام حسین (ع) کفن و دفن ولی عصر را بعهده دارد .

حکومت امام زمان (عج) را امام حسین (علیه السلام) تحویل می گیرد . در مورد سایر ائمه که چطور می آیند ما روایتی معتبر نداریم . مرحوم شُبّر در کتب حق الیقین تصریح کرده است که در رابطه با ائمه ترتیب ذکر نشده است . ما روایت داریم که انبیاء گذشته همه برمی گردند امام باقر (علیه السلام) فرمودند : هیچ پیامبری نیست از آدم تا خاتم ، مگر اینکه به دنیا برمی گردد و امیرالمومنین او را یاری خواهد داد . آن عصر شکوهمند است زیراهمه ی انسانیت و اخلاق با هم بر می گردند و چهره های نورانی در کنار هم قرار می گیرند و آرزوی هر مومنی است که آن زمان رادرک کند .

〖از بیانات حجت الاسلام عالی〗

ادامه »

موضوعات: فرهنگي اجتماعي  لینک ثابت
 [ 06:41:00 ق.ظ ]




این داستان خیلی از ما آدماس

مرد فقیری با زن و پسرش زندگی سختی داشتند مرد به شغل خارکنی مشغول بود. در یکی از روزهای فقر؛ که غذایی نداشتند؛ زن خارکن یک کاسه شیر همراه شوهرش کرد. مرد در بیابان پس از کار به قصد خوردن شیر آمد، دید ماری دارد شیر را می خورد، دلش سوخت ایستاد و نگاه کرد. مار پس از خوردن به لانه خود رفت و یک سکه طلا به دهان برگشت و آن را در کاسه خالی شیر انداخت. مرد شکر خدا کرد. فردا مرد دوباره شیر آورد و باز ماجرای مار تکرار شد.

به این ترتیب مرد، هر روز برای مار شیر می آورد و یک سکه می گرفت، تا اینکه خانواده آنها ثروتمند شدند. روزی مرد که فردی با خدا بود راهی سفر حج شد و یه پسرش سفارش کرد که هر روز یک کاسه شیر برای مار ببرد.

پسر چند روز این کار را کرد و مار هم هر بار سکه ای در کاسه او گذاشت. تا اینکه یک روز پسرک با خود فکر کرد این چه کاری است؟ این دفعه مار را بکشد و تمام سکه ها را از لانه او بردارد. فردای آن روز وقتی مار می خواست به لانه برود پسر، با سنگی به مار حمله کرد. سنگ دُم مار را کند و مار نیز در دفاع از خود پسرک را هلاک کرد.

مرد از مکه برگشت ماجرا را فهمید کاسه شیری برداشت به آن محل رفت مار آمد شیر را خورد و سکه ای آورد در کاسه انداخت مرد از او عذر خواهی کرد مار در جواب گفت :
تا مرا دُم، تو را پسر یاد است
دوستی من و تو بر باد است

این داستان خیلی از ما آدماس که همیشه حریصیم و آخرش سر همین حرصمون همه چیو از دست میدیم

موضوعات: فرهنگي اجتماعي  لینک ثابت
[دوشنبه 1397-08-07] [ 07:18:00 ق.ظ ]




#ماجراـے_پسر_جوان_و_زن_بدڪاره__✒️

? در حدود سے چهل سال پیش جوان شڪستہ بندـے در قم نقل ڪرد ڪه روزـے زن مُحَجَّبِه اـے به درِ مغازه ـے من آمد و اظهار داشت ڪه استخوان پایم از جا در رفتہ و مے خواهم آن را جا بیندازـے ، ولے در بازار نمے شود.

? چون مے ترسم صدایم را افراد نامحرم بشنوند، اگر اجازه مےدهے به منزل برویم. قبول ڪردم و به دنبال آن زن روانہ شدم ، تا این ڪه به منزل ایشان وارد شدیم. آن زن درِ خانه را از داخل بست، متوجّه شدم ڪه قصد دیگرى دارد، درِ خانه را هم از داخل بسته بود، و مرا نیز تهدید مےڪرد ڪه در صورت مخالفت، به جوان هاـے بیرون منزل خبر مےدهم تا بہ خدمتت برسند!

? بہ او گفتم: سیصد تومان همراه دارم، بیست تومان هم در مغازه دارم، همه را به تو مے دهم، دست بردار.

? فایده نداشت، پیوستہ اصرار مےنمود و تهدید مےڪرد. از سوـے دیگر، آن زن آن قدر به من نزدیڪ بود که حال دعا و توسّل هم نداشتم، به گونہ اى ڪه گویا بین من و دعا حایل و مانعے ایجاد شده بود…

? سرانجام، به حسب ظاهر به خواستہ ـے او تن در دادم و حاضر شدم و اظهار رضایت نمودم و او را به گونه اى از خود دور کردم و براى تهیّہ ى چیزى فرستادم.

? در این هنگام دیدم حال دعا پیدا ڪرده ام. فورا به امام رضا ـ علیه السّلام ـ متوسّل شدم ڪه اگر عنایتى نفرمایے و مرا نجات ندهے و این بلا را رفع نڪنے، دست از شغلم بر مے دارم.

? مے گوید در همین اثنا دیدم سقف دالان شڪافتہ شد و پیرزنے از سقف به زیر آمد!

? فهمیدم توسّلم مستجاب شد. در این حین زن صاحب خانہ هم آمد، به پیر زن گفت: چه مے خواهے و براـے چه آمده اـے؟

? گفت: در این همسایگے نزدیڪ شما وضع حمل نموده اند، آمده ام مقدارـے پارچہ ببرم، گفت: از ڪجا آمده اـے؟

? گفت: از درِ خانہ، با این ڪه من دیدم از سقف خانه وارد شد! در هر حال، آن دو با هم به گفت و گو پرداختند و من هم فرصت را غنیمت شمرده به سمت درِ منزل پا بہ فرار گذاشتم. زن بہ دنبالم آمد و گفت: ڪجا مےروـے؟!

? گفتم: مےروم درِ خانه را ببندم. گفت: من در را بستہ ام. گفتم: آرـے! به همین دلیل ڪه پیرزن از آن وارد خانہ شد! به سرعت به سوـے در رفتم و از خانہ و از دست او نجات یافتم.

? وقتے مطلّع شد ڪه فرار مےڪنم، از پشت سر یڪ فحش به من داد و آب دهان بہ رویم انداخت، ڪه در آن حال براى من از حلوا شیرین تر بود…!

?? منبـع : آیت اللـہ بـ‌هجت «رحمة اللـہ»

موضوعات: فرهنگي اجتماعي  لینک ثابت
[یکشنبه 1397-08-06] [ 08:18:00 ب.ظ ]




طلبه جوان  از شیر و مار ترسید

مرحوم مرشد می گفت: “من در موقع زندگی با همسر اول خود، جوان بودم و نتوانستم محبت های او را جبران کنم.” پدرم می گفت: “مادربزرگ تو لقمه می گرفت و دهان پدرم می گذاشت.”

اما همسر دوم مرشد به اندازه همسر اول او وفا نداشت؛ بلکه برعکس همسر اول، با مرحوم مرشد بدرفتاری می کرد.
بدرفتاری های این همسر، به قدری شدت گرفت که به حد آزار او رسیده بود و مرشد می گفت: این سرنوشت من است و آزار و اذیت این زن تقدیری است که مرا به صبر وامی دارد.
همسر دوم با مرشد طوری رفتار می کرد که گویی غلام حلقه به گوش اوست و کمتر مردی می توانست این حقارت را تحمل کند و تاب بیاورد.
داستان معروف آن عالمی که طلبه ای برای دیدار او شهر به شهر گشته و منزل او را پیدا کرده بود، یادم آمد.
منزل عالم نزدیک جنگل بود و وقتی طلبه جوان به منزل عالم رسید او در خانه نبود.
همسر عالم درب منزل را به روی طلبه گشود و طلبه جوان از او پرسید: “عالم کجاست؟”

همسر عالم با لحن توهین آمیز و تحقیر کننده ای به طلبه جوان پاسخ داد: “آن فلان فلان شده را می گویی؟ رفته از جنگل هیزم بیاره!”
طلبه جوان که از رفتار همسر عالم و گفته های او مکدر و غمگین شده بود، در کنار منزل عالم به انتظار می نشیند.
چند لحظه بعد عالم از جنگل برمی گردد. در حالی که هیزم ها را سوار شیر نر زنده کرده و با مارهای سمی زنده هیزم ها را به کمر شیر، گره زده بود، به طرف او می آید.
طلبه جوان در حالی که از شیر و مارها ترسیده و از این وضع تعجب کرده بود، سر پا می ایستد. در حالی که به خود می لرزید، عالم به او نزدیک شده و در گوش او به آرامی می گوید: “جوان! من از آن صبر به این مقام رسیده ام!”
آری ما نوادگان همسر اول مرحوم مرشد همیشه مانند فداییان او بودیم. از همان کودکی در مقابل او مودب می ایستادیم و بدون اجازه او کاری نمی کردیم. وقتی همسر دوم مرشد با او بدرفتاری می کرد، جلو می آمدیم تا خود فرمان نامادری را برده و مرشد را خلاص کنیم.
ولی خود مرشد اجازه نمی داد می گفت: “صبر چیز خوبی است.” هر چه ناسزا می شنید، عصبانی نمی شد. آرام صحبت می کرد، آرام اطاعت می کرد و آرام به کار خود ادامه می داد.
منبع:بهترین کاسب قرن
خاطرات مرحوم حاج مرشد چلویی (طاب ثراه)
تالیف: علی عابد نهاوندی

موضوعات: فرهنگي اجتماعي  لینک ثابت
 [ 08:12:00 ب.ظ ]




مانند گوسفندی که زنده پوستش را بکنند

?روزی عزرائیل نزد موسی آمد، موسی پرسید: برای زیارتم آمده ای یا برای قبض روحم؟
عزرائیل: برای قبض روحت. موسی: ساعتی به من مهلت بده تا با فرزندانم وداع کنم.
عزرائیل: مهلتی در کار نیست. ‼️موسی (ع) به سجده افتاد و از خدا خواست تا به عزرائیل بفرماید که مهلت دهد تا با فرزندانش وداع کند.

?خداوند به عزرائیل فرمود:
«به موسی (ع) مهلت بده!» عزرائیل مهلت داد.
موسی (ع) نزد مادرش آمد و گفت:
«سفری در پیش دارم!»
مادر گفت: «چه سفری؟»

?موسی (ع) گفت: «سفر آخرت»
مادر گریه کرد. موسی (ع) نزد همسرش آمد، کودکش را در دامن همسرش دید، با همسر وداع کرد، کودک دست به دامن موسی زد و گریه کرد، دل موسی (ع) از گریه کودکش سوخت و گریه کرد خداوند به موسی (ع) وحی کرد:
«ای موسی! دل از آنجا بکن من از آن‌ها نگهداری می‌کنم و آن‌ها را در آغوش محبتم می‌پرورانم»
دل موسی (ع) آرام گرفت.
به عزرائیل گفت: جانم را از کدام عضو می‌گیری؟
عزرائیل: از دهانت
موسی: آیا از دهانی که بی واسطه با خدا سخن گفته است جانم را می‌گیری؟
عزرائیل: از دستت
موسی: آیا از دستی که الواح تورات را گرفته است؟
عزرائیل : از پایت
موسی: آیا از پایی که با آن به کوه طور برای مناجات با خدا رفته‌ام؟
#عزرائیل نارنجی خوشبو به موسی داد، موسی آن را بو کرد و جان سپرد.

?فرشتگان به موسی (ع) گفتند:
«یا أهوَنَ الأنبیاء مَوتاً کیفَ وَجَدتَ المَوتَ؛
ای کسی که در میان پیامبران از همه راحت‌تر مردی، مرگ را چگونه یافتی؟ موسی (ع) گفت: «کَشَاه تُسلَخُ و هِیَ حَیَّه؛
#مرگ را مانند گوسفندی که زنده پوستش را بکنند، یافتم.»

? مناهج الشارعین (علامه میرداماد)، ص 590

موضوعات: فرهنگي اجتماعي  لینک ثابت
 [ 08:11:00 ب.ظ ]




دکترقمشه ای میگوید :

کسی را دوست بدار ک دوستت دارد
حتی اگر غلام درگاهت باشد
و دست بکش ازدوست داشتن کسی که
دوستت ندارد..
حتی اگرسلطان قلبت باشد

فراموش نکن زمان ادم وفادار را
مشخص میکند ، نه زبان!

دریا برای مرغابی تفریحی بیش نیست
اما برای ماهی زندگیست
برای کسی ک دوستت دارد زندگی باش نه تفریح

ادامه »

موضوعات: فرهنگي اجتماعي  لینک ثابت
 [ 02:02:00 ب.ظ ]