« ای زنبور چرا راه پرودگارت را نرفتی؟هر ماه برفت نزد جراح »

🔴 فیلم بازی می‌کنیم

☘ بعد از مدتها برگشته بودیم ارومیه. شب خانه‌ی یکی از آشناها ماندیم، صبح که برای نماز پا شدیم، به من گفت «گمونم اینا واسه‌ی نماز پا نشدن؟!»
بعدش گفت «سر صبحونه باید یه فیلم کوچیک بازی کنی!»

☘ گفتم: «یعنی چی؟»
گفت: «مثلا من از دست تو عصبانی می‌شم که چرا پا نشدی نمازت رو بخونی، چرا بی توجهی کردی و از این حرفا؛ به در میگم که دیوار بشنوه»

☘ گفتم «نه، من نمی‌تونم»
گفت « واسه‌ی چی؟ این جوری بهش تذکر می‌دیم. یه جوری که ناراحت نشه»

☘ گفتم «آخه تا حالا ندیدم چه جوری عصبانی می‌شی. همین که دهنت رو باز کنی تا سرم داد بزنی، خنده‌ام می‌گیره، همه چی معلوم می‌شه، زشته»

☘ هرچه اصرار کرد که لازمه، گفتم «نمی‌تونم خب، خنده‌ام می‌گیره»

☘ بعدها آن بنده‌ی خدا یک نامه از مهدی نشانم داد، درباره‌ی نماز و اهمیتش.

راوی 👈 همسر شهید

📚 منبع: یادگاران، جلد 3، کتاب شهید مهدی باکری، ص22

   یکشنبه 19 خرداد 1398


فرم در حال بارگذاری ...

Random photo
کعبه ‎ی اهل ولاست صحن و سرای رضا
با سلامٍ دوست عزيز از شمامتشكريم كه از اين وبلاگ ديدن مي كنيد ، نظرات يامطالب ارزشمندتان را براي ما بفرستيد وباپيشنهادات خود مارا ياري كنيد. من سرباز جنگ سايبري هستم . باتشكر
جستجو
آخرین نظرات
پربازدید
موضوعات
le

ab