تفكر يا تعبد ؟

تفكر يا تعبد ؟

✍ از علامہ شیخ انصاری پرسیدند:

چگونہ می شود
یک ساعت فکر کردن،
برتر از هفتاد سال عبادت باشد؟
فرمودند:
فکری مانند
فکر جناب حر در روز عاشورا…
/

اعداد بخیل

اعداد بخیل

-درس استاد ریاضی:

♦️استاد ریاضی در وقت خارج از درس ، میگفت :
اعداد کوچکتر از یک ، خواص عجیبی دارند .

شاید بتوان آنها را با انسانهای بخیل مقایسه کرد .
مثلا عدد (0.2) !!!
وقتی در آنها ضرب میشوی یا میخواهی با آنها مشارکت کنی، تو را نیز کوچک میکنند.
3×0.2=0.6
وقتی میخواهی با آنها تقسیم شوی یا مشکلاتت را با آنها تقسیم کنی و بازگو کنی، مشکلاتت بزرگتر میشوند.
3÷0.2=15
وقتی با آنها جمع میشوی و در کنار آنها هستی مقدار زیادی به تو اضافه نمیشود و چیزی به تو نمی آموزند.
3 0.2=3.2
و اگر آنها را از زندگی کم کنی چیز زیادی از دست نداده ای !!!
3-0.2=2.8
زندگی ارزشمند خودتان را بخاطر آدمهای کوچک و حقیر ، بی ارزش نکنید.

انبیاء گذشته همه برمی گردند

انبیاء گذشته همه برمی گردند

رجعت کنندگان چه کسانی هستند؟

ما در روایات داریم که دو دسته افراد در دوره ی رجعت برمی گردند . یکی مومنین خالص و یکی کفار خالص . امام صادق (علیه السلام) فرمود : رجعت عمومی نیست . خصوصی است .کسانی برمی کردند که یا محض ایمان یا محض شرک هستند . از مصادیق بارز خالصی ایمان ائمه هستند . امام سجاد(علیه السلام) می فرماید : پیامبران و امیرالمومنین همه رجعت می کنند . در زیارت جامه ی کبیره درچند جا به این اشاره شده است : من به بازگشت شما ایمان دارم و من بازگشت شما را تصدیق می کنم . در زیارت آل یاسین که در عصرهای جمعه می خوانیم : اهل بیت رجعت شما حق است . در زیارت وارث ، عرفه و اربعین به رجعت اشاره شده است . روایات متعددی داریم که اولین امامی که رجعت می کند امام حسین (علیه السلام) است . امام حسین (علیه السلام) همراه با هفتاد نفر از یارانش رجعت می کنند . امام حسین (علیه السلام) در شب عاشورا رجعت را به یارانش گفته بود . وقتی همه ی مومنین اعتقاد پیدا کردند که این آقا امام حسین (علیه السلام) است ، امام زمان (عج) به شهادت می رسد و تجهیزات پس از مرگ ایشان را امام حسین (علیه السلام) بعهده دارد . امام حسین (ع) کفن و دفن ولی عصر را بعهده دارد .

حکومت امام زمان (عج) را امام حسین (علیه السلام) تحویل می گیرد . در مورد سایر ائمه که چطور می آیند ما روایتی معتبر نداریم . مرحوم شُبّر در کتب حق الیقین تصریح کرده است که در رابطه با ائمه ترتیب ذکر نشده است . ما روایت داریم که انبیاء گذشته همه برمی گردند امام باقر (علیه السلام) فرمودند : هیچ پیامبری نیست از آدم تا خاتم ، مگر اینکه به دنیا برمی گردد و امیرالمومنین او را یاری خواهد داد . آن عصر شکوهمند است زیراهمه ی انسانیت و اخلاق با هم بر می گردند و چهره های نورانی در کنار هم قرار می گیرند و آرزوی هر مومنی است که آن زمان رادرک کند .

〖از بیانات حجت الاسلام عالی〗

ادامه »

این داستان خیلی از ما آدماس

این داستان خیلی از ما آدماس

مرد فقیری با زن و پسرش زندگی سختی داشتند مرد به شغل خارکنی مشغول بود. در یکی از روزهای فقر؛ که غذایی نداشتند؛ زن خارکن یک کاسه شیر همراه شوهرش کرد. مرد در بیابان پس از کار به قصد خوردن شیر آمد، دید ماری دارد شیر را می خورد، دلش سوخت ایستاد و نگاه کرد. مار پس از خوردن به لانه خود رفت و یک سکه طلا به دهان برگشت و آن را در کاسه خالی شیر انداخت. مرد شکر خدا کرد. فردا مرد دوباره شیر آورد و باز ماجرای مار تکرار شد.

به این ترتیب مرد، هر روز برای مار شیر می آورد و یک سکه می گرفت، تا اینکه خانواده آنها ثروتمند شدند. روزی مرد که فردی با خدا بود راهی سفر حج شد و یه پسرش سفارش کرد که هر روز یک کاسه شیر برای مار ببرد.

پسر چند روز این کار را کرد و مار هم هر بار سکه ای در کاسه او گذاشت. تا اینکه یک روز پسرک با خود فکر کرد این چه کاری است؟ این دفعه مار را بکشد و تمام سکه ها را از لانه او بردارد. فردای آن روز وقتی مار می خواست به لانه برود پسر، با سنگی به مار حمله کرد. سنگ دُم مار را کند و مار نیز در دفاع از خود پسرک را هلاک کرد.

مرد از مکه برگشت ماجرا را فهمید کاسه شیری برداشت به آن محل رفت مار آمد شیر را خورد و سکه ای آورد در کاسه انداخت مرد از او عذر خواهی کرد مار در جواب گفت :
تا مرا دُم، تو را پسر یاد است
دوستی من و تو بر باد است

این داستان خیلی از ما آدماس که همیشه حریصیم و آخرش سر همین حرصمون همه چیو از دست میدیم

همه را به تو مے دهم

#ماجراـے_پسر_جوان_و_زن_بدڪاره__✒️

🍁 در حدود سے چهل سال پیش جوان شڪستہ بندـے در قم نقل ڪرد ڪه روزـے زن مُحَجَّبِه اـے به درِ مغازه ـے من آمد و اظهار داشت ڪه استخوان پایم از جا در رفتہ و مے خواهم آن را جا بیندازـے ، ولے در بازار نمے شود.

🍁 چون مے ترسم صدایم را افراد نامحرم بشنوند، اگر اجازه مےدهے به منزل برویم. قبول ڪردم و به دنبال آن زن روانہ شدم ، تا این ڪه به منزل ایشان وارد شدیم. آن زن درِ خانه را از داخل بست، متوجّه شدم ڪه قصد دیگرى دارد، درِ خانه را هم از داخل بسته بود، و مرا نیز تهدید مےڪرد ڪه در صورت مخالفت، به جوان هاـے بیرون منزل خبر مےدهم تا بہ خدمتت برسند!

🍁 بہ او گفتم: سیصد تومان همراه دارم، بیست تومان هم در مغازه دارم، همه را به تو مے دهم، دست بردار.

🍁 فایده نداشت، پیوستہ اصرار مےنمود و تهدید مےڪرد. از سوـے دیگر، آن زن آن قدر به من نزدیڪ بود که حال دعا و توسّل هم نداشتم، به گونہ اى ڪه گویا بین من و دعا حایل و مانعے ایجاد شده بود…

🍁 سرانجام، به حسب ظاهر به خواستہ ـے او تن در دادم و حاضر شدم و اظهار رضایت نمودم و او را به گونه اى از خود دور کردم و براى تهیّہ ى چیزى فرستادم.

🍁 در این هنگام دیدم حال دعا پیدا ڪرده ام. فورا به امام رضا ـ علیه السّلام ـ متوسّل شدم ڪه اگر عنایتى نفرمایے و مرا نجات ندهے و این بلا را رفع نڪنے، دست از شغلم بر مے دارم.

🍁 مے گوید در همین اثنا دیدم سقف دالان شڪافتہ شد و پیرزنے از سقف به زیر آمد!

🍁 فهمیدم توسّلم مستجاب شد. در این حین زن صاحب خانہ هم آمد، به پیر زن گفت: چه مے خواهے و براـے چه آمده اـے؟

🍁 گفت: در این همسایگے نزدیڪ شما وضع حمل نموده اند، آمده ام مقدارـے پارچہ ببرم، گفت: از ڪجا آمده اـے؟

🍁 گفت: از درِ خانہ، با این ڪه من دیدم از سقف خانه وارد شد! در هر حال، آن دو با هم به گفت و گو پرداختند و من هم فرصت را غنیمت شمرده به سمت درِ منزل پا بہ فرار گذاشتم. زن بہ دنبالم آمد و گفت: ڪجا مےروـے؟!

🍁 گفتم: مےروم درِ خانه را ببندم. گفت: من در را بستہ ام. گفتم: آرـے! به همین دلیل ڪه پیرزن از آن وارد خانہ شد! به سرعت به سوـے در رفتم و از خانہ و از دست او نجات یافتم.

🍁 وقتے مطلّع شد ڪه فرار مےڪنم، از پشت سر یڪ فحش به من داد و آب دهان بہ رویم انداخت، ڪه در آن حال براى من از حلوا شیرین تر بود…!

🖋📚 منبـع : آیت اللـہ بـ‌هجت «رحمة اللـہ»

طلبه جوان از شیر و مار ترسید

طلبه جوان  از شیر و مار ترسید

مرحوم مرشد می گفت: “من در موقع زندگی با همسر اول خود، جوان بودم و نتوانستم محبت های او را جبران کنم.” پدرم می گفت: “مادربزرگ تو لقمه می گرفت و دهان پدرم می گذاشت.”

اما همسر دوم مرشد به اندازه همسر اول او وفا نداشت؛ بلکه برعکس همسر اول، با مرحوم مرشد بدرفتاری می کرد.
بدرفتاری های این همسر، به قدری شدت گرفت که به حد آزار او رسیده بود و مرشد می گفت: این سرنوشت من است و آزار و اذیت این زن تقدیری است که مرا به صبر وامی دارد.
همسر دوم با مرشد طوری رفتار می کرد که گویی غلام حلقه به گوش اوست و کمتر مردی می توانست این حقارت را تحمل کند و تاب بیاورد.
داستان معروف آن عالمی که طلبه ای برای دیدار او شهر به شهر گشته و منزل او را پیدا کرده بود، یادم آمد.
منزل عالم نزدیک جنگل بود و وقتی طلبه جوان به منزل عالم رسید او در خانه نبود.
همسر عالم درب منزل را به روی طلبه گشود و طلبه جوان از او پرسید: “عالم کجاست؟”

همسر عالم با لحن توهین آمیز و تحقیر کننده ای به طلبه جوان پاسخ داد: “آن فلان فلان شده را می گویی؟ رفته از جنگل هیزم بیاره!”
طلبه جوان که از رفتار همسر عالم و گفته های او مکدر و غمگین شده بود، در کنار منزل عالم به انتظار می نشیند.
چند لحظه بعد عالم از جنگل برمی گردد. در حالی که هیزم ها را سوار شیر نر زنده کرده و با مارهای سمی زنده هیزم ها را به کمر شیر، گره زده بود، به طرف او می آید.
طلبه جوان در حالی که از شیر و مارها ترسیده و از این وضع تعجب کرده بود، سر پا می ایستد. در حالی که به خود می لرزید، عالم به او نزدیک شده و در گوش او به آرامی می گوید: “جوان! من از آن صبر به این مقام رسیده ام!”
آری ما نوادگان همسر اول مرحوم مرشد همیشه مانند فداییان او بودیم. از همان کودکی در مقابل او مودب می ایستادیم و بدون اجازه او کاری نمی کردیم. وقتی همسر دوم مرشد با او بدرفتاری می کرد، جلو می آمدیم تا خود فرمان نامادری را برده و مرشد را خلاص کنیم.
ولی خود مرشد اجازه نمی داد می گفت: “صبر چیز خوبی است.” هر چه ناسزا می شنید، عصبانی نمی شد. آرام صحبت می کرد، آرام اطاعت می کرد و آرام به کار خود ادامه می داد.
منبع:بهترین کاسب قرن
خاطرات مرحوم حاج مرشد چلویی (طاب ثراه)
تالیف: علی عابد نهاوندی

مانند گوسفندی که زنده پوستش را بکنند

مانند گوسفندی که زنده پوستش را بکنند

💠روزی عزرائیل نزد موسی آمد، موسی پرسید: برای زیارتم آمده ای یا برای قبض روحم؟
عزرائیل: برای قبض روحت. موسی: ساعتی به من مهلت بده تا با فرزندانم وداع کنم.
عزرائیل: مهلتی در کار نیست. ‼️موسی (ع) به سجده افتاد و از خدا خواست تا به عزرائیل بفرماید که مهلت دهد تا با فرزندانش وداع کند.

💠خداوند به عزرائیل فرمود:
«به موسی (ع) مهلت بده!» عزرائیل مهلت داد.
موسی (ع) نزد مادرش آمد و گفت:
«سفری در پیش دارم!»
مادر گفت: «چه سفری؟»

💠موسی (ع) گفت: «سفر آخرت»
مادر گریه کرد. موسی (ع) نزد همسرش آمد، کودکش را در دامن همسرش دید، با همسر وداع کرد، کودک دست به دامن موسی زد و گریه کرد، دل موسی (ع) از گریه کودکش سوخت و گریه کرد خداوند به موسی (ع) وحی کرد:
«ای موسی! دل از آنجا بکن من از آن‌ها نگهداری می‌کنم و آن‌ها را در آغوش محبتم می‌پرورانم»
دل موسی (ع) آرام گرفت.
به عزرائیل گفت: جانم را از کدام عضو می‌گیری؟
عزرائیل: از دهانت
موسی: آیا از دهانی که بی واسطه با خدا سخن گفته است جانم را می‌گیری؟
عزرائیل: از دستت
موسی: آیا از دستی که الواح تورات را گرفته است؟
عزرائیل : از پایت
موسی: آیا از پایی که با آن به کوه طور برای مناجات با خدا رفته‌ام؟
#عزرائیل نارنجی خوشبو به موسی داد، موسی آن را بو کرد و جان سپرد.

💠فرشتگان به موسی (ع) گفتند:
«یا أهوَنَ الأنبیاء مَوتاً کیفَ وَجَدتَ المَوتَ؛
ای کسی که در میان پیامبران از همه راحت‌تر مردی، مرگ را چگونه یافتی؟ موسی (ع) گفت: «کَشَاه تُسلَخُ و هِیَ حَیَّه؛
#مرگ را مانند گوسفندی که زنده پوستش را بکنند، یافتم.»

📚 مناهج الشارعین (علامه میرداماد)، ص 590

دست بکش ازدوست داشتن

دکترقمشه ای میگوید :

کسی را دوست بدار ک دوستت دارد
حتی اگر غلام درگاهت باشد
و دست بکش ازدوست داشتن کسی که
دوستت ندارد..
حتی اگرسلطان قلبت باشد

فراموش نکن زمان ادم وفادار را
مشخص میکند ، نه زبان!

دریا برای مرغابی تفریحی بیش نیست
اما برای ماهی زندگیست
برای کسی ک دوستت دارد زندگی باش نه تفریح

ادامه »

خدمت جناب خدا !سلام علیکم،

خدمت جناب خدا !سلام علیکم،

💌#نامه_ای_به_خدا

این ماجرای واقعی در مورد شخصی به نام نظرعلی طالقانی است که در زمان ناصرالدین شاه، دانش اموزی در مدرسه ی مروی تهران بود و بسیار آدم فقیر و تنگدستی بود. یک روز نظرعلی به ذهنش می رسد که برای خدا نامه ای بنویسد. این نامه هم اکنون در موزه ی گلستان تهران تحت عنوان “نامه ای به خدا” نگهداری می شود. مضمون این نامه :
✨✨✨✨✨
بسم الله الرحمن الرحیم
خدمت جناب خدا !
سلام علیکم،
اینجانب بنده ی شما هستم. از آنجا که شما در قرآن فرموده اید:
“و ما من دابه فی الارض الا علی الله رزقها”
«هیچ موجود زنده ای نیست الا اینکه روزی او بر عهده ی من است.»
من هم جنبنده ای هستم از جنبندگان شما روی زمین! در جای دیگر از قرآن فرموده اید:
“ان الله لا یخلف المیعاد”
مسلما خدا خلف وعده نمیکند.
بنابراین اینجانب به چیزهای زیر نیاز دارم:
1-همسری زیبا و متدین
2-خانه ای وسیع
3-یک خادم
4-یک کالسکه و سورچی
5 -یک باغ
6-مقداری پول برای تجارت
7-لطفا بعد از هماهنگی به من اطلاع دهید.
مدرسه مروی-حجره ی شماره ی 16- نظرعلی طالقانی
✨✨✨✨✨
نظرعلی بعد از نوشتن نامه با خودش فکر کرد که نامه را کجا بگذارم؟ بعد با خودش میگوید، مسجد خانه ی خداست. پس بهتره بگذارمش توی مسجد. به مسجد بازار تهران(مسجد شاه آن زمان) میرود و نامه را در پشت بام مسجد در جایی پنهان میکند و با خودش میگوید: حتما خدا پیداش میکند! او نامه را پنجشنبه در پشت بام مسجد میگذارد. صبح جمعه ناصرالدین شاه با درباری ها عزم شکار میکند! کاروان او ازجلوی مسجد می گذشته و از آنجا که(به قول پروین اعتصامی) “نقش هستی نقشی از ایوان ماست آب و باد وخاک سرگردان ماست” ناگهان به اذن خدا یک بادتندی شروع به وزیدن می کند و نامه ی نظرعلی را از پشت بام روی پای ناصرالدین شاه می اندازد. ناصرالدین شاه نامه را می خواند و دستور میدهد که کاروان به کاخ برگردد. سپس یک پیک به مدرسه ی مروی می فرستد و نظرعلی را به کاخ فرا میخواند. وقتی نظرعلی را به کاخ آوردند دستور میدهد همه وزرایش جمع شوند و میگوید:
نامه ای که برای خدا نوشته بودید، ایشان به ما حواله فرمودند پس ما باید انجامش دهیم و دستور میدهد همه ی خواسته های نظرعلی توسط وزرا یک به یک اجراء شود.
♻ این نامه هم اکنون در موزه گلستان موجود است و نگهداری میشود.
🔵 این مطلب را میتوان درس واقعی #توکل نامید. یادمان باشد وقتی میخواهیم پیش خدا برویم فقط باید صفای دل داشته باشیم…همین و بس

http://shabpare.kowsarblog.ir

بگو:دوست ندارم.

بگو:دوست ندارم.

چه زیباست همیشه حرف مثبت بزنیم

نگو:ببخشید که مزاحمتان شدم.
بگو:از اینکه وقتتان را در اختیار من گذاشتید متشکرم.

نگو:گرفتارم.
بگو:در فرصتی مناسب در کنار شما خواهم بود.

نگو:خدا بد نده.
بگو:خدا سلامتی بده.

نگو:قابل نداره.
بگو:هدیه ایست برای شما.

نگو:شکست خوردم.
بگو:تجربه کردم.

نگو:زشته.
بگو:قشنگ نیست.

نگو:بد نیستم.
بگو:عالیم.

نگو:خسته نباشی.
بگو:خدا قوت.

نگو:متنفرم.
بگو:دوست ندارم.

نگو:دشوار است.
بگو:آسان نیست.

نگو:جانم به لبم رسید.
بگو:خیلی راحت نبود.

نگو:به تو ربطی ندارد.
بگو:خودم حلش می کنم.

خوب سخن گفتن قلب ها را تسخیر می کند.

همان جا کارم را یکسره کند

همان جا کارم را یکسره کند

♥️ 🍃 ⇨﷽
#حکایت
🔹🔹🔹🔹
❄️⇦ به عیادت دوستی رفته بودم، پیرمرد شیک و کراوات زده ای هم آنجاحضور داشت. چند دقیقه بعداز ورود ما اذان مغرب گفتند، آقای پیرکراواتی ،باشنیدن اذان،درب کیف چرم گرانقیمتش را بازکرد و سجاده اش را درآورد و زودتر از سایرین مشغول خواندن نماز شد.!! برای من جالب بود که یک پیرمرد صورت تراشیده کراواتی این طور مقید به نماز اول وقت باشد.از او دلیل نماز خواندن اول وقتش را پرسیدم؟
🔹🔹🔹🔹
❄️⇦در جوانی مدتی از طرف رضا شاه مسئول اجرای طرح تونل کندوان درجاده چالوس بودم. ازطرفی پسرم مبتلا به سرطان خون شده بود و دکتر های فرنگ هم جوابش کرده بودند و خلاصه هر لحظه منتظر مرگ بچه ام بودم.!!
روزی خانمم گفت که برای شفای بچه، مشهد برویم و دست به دامن امام رضا (علیه السلام) بشویم. آن موقع من این حرفها را قبول نداشتم اما چون مادر بچه خیلی مضطرب و دل شکسته بود قبول کردم. رسیدیم مشهد و بچه را بغل کردم ورفتیم وارد صحن حرم که شدیم خانمم خیلی گریه می‌کرد. گفت برویم داخل حرم که من امتناع کردم ، گچ بچه را گرفت و گریه کنان داخل حرم آقا رفت.
🔹🔹🔹🔹
❄️⇦ پیرمردی توجه ام را به خودش جلب کرد که روی زمین نشسته بود و سفره کوچکی که مقداری انجیر و نبات خرد شده در آن بود. هرکسی مشکلش را به پیرمرد می گفت و او چند انجیر یا مقداری نبات درون دستش می گذاشت و طرف خوشحال و خندان می رفت!
به خود گفتم عجب مردم ساده ای داریم پیرمرد چطور همه را دل خوش کرده آن هم با انجیر و تکه ای نبات!
پیرمرد نگاهی به من انداخت و پرسید: حاضری با هم شرطی بگذاریم؟
گفتم: چه شرطی و برای چی؟
شیخ گفت : قول بده در ازاء سلامتی و شفای پسرت یکسال نمازهای یومیه را سر وقت اذان بخوانی.!
متعجب شدم که او قضیه مرا ازکجا می دانست!؟ کمی فکر کردم دیدم اگر راست بگوید ارزشش را دارد…
خلاصه گفتم :باشه قبوله و با این که تا آن زمان نماز نخوانده بودم و اصلا قبول نداشتم گفتم: باشه.!
🔹🔹🔹🔹
❄️⇦همین که گفتم قبوله آقا، دیدم سر و صدای مردم بلند شد و در ازدحام جمعیت یک دفعه دیدم پسرم از لابلای جمعیت بیرون دوید و مردم هم به دنبالش چون شفاء گرفته وخوب شده بود. من هم از آن موقع طبق قول و قرارم با مرحوم “شیخ حسنعلی نخودکی” نمازم را سر وقت می‌خوانم.
🔹🔹🔹🔹
❄️⇦ روزی محل اجرای تونل کندوان مشغول کار بودیم که گفتند رضا شاه جهت بازدید آمده. درحال تماشای حرکت کاروان شاه بودیم که اذان ظهرشد مردد بودم بروم نمازم را بخوانم یا صبرکنم بعد از بازدید شاه نمازم را بخوانم. چون به خودم قول داده بودم وضو گرفتم و ایستادم به نماز. رکعت سوم نمازم سایه رضا شاه را کنارم دیدم و خیلی ترسیده بودم. نمازم که تمام شد بلند شدم دیدم درست پشت سرم ایستاده، گفتم: قربان درخدمتگذاری حاضرم. رضا شاه هم پرسید : مهندس همیشه نماز اول وقت می خوانی!؟ گفتم : قربان از وقتی پسرم شفا گرفت نماز می خوانم چون درحرم امام رضا(علیه السلام) شرط کردم. رضا شاه نگاهی به همراهانش کرد و با چوب تعلیمی محکم به یکی زد و گفت: مرتیکه پدرسوخته، کسی که بچه مریضش رو امام رضا(ع) شفا بده، و نماز اول وقت بخوانه دزد و عوضی نمیشه.! اونی که دزده توی پدر سوخته هستی نه این مرد!
🔹🔹🔹🔹
❄️⇦ بعدها متوجه شدم، آن شخص زیر آب من رو زده بود و رضا شاه آمده بود همان جا کارم را یکسره کند اما نماز خواندن من، نظرش را عوض کرده بود و جانم را خریده بود. از آن تاریخ دیگر هرجا که باشم اول وقت نمازم را می خوانم و به روح مرحوم “شیخ حسنعلی نخودکی” فاتحه و درود می فرستم.
🔹🔹🔹🔹
📗 خاطره مهندس گرایلی سازنده تونل کندوان

فیض کاشانی در قمصر

فیض کاشانی در قمصر

🌸🍃🌸

زمانی که فیض کاشانی در قمصر کاشان زندگی می کرد ، پدر خانمش ، ملاصدرا ، چند روزی را به عنوان میهمان نزد او در قمصر به سر می برد .
در همان ایام در قمصر ، جوانی به خواستگاری دختری رفت . والدین دختر پس از قبول خواستگار ، شرط کردند که تا زمان عقد نه داماد حق دارد برای دیدن عروس به خانه عروس بیاید و نه عروس حق دارد به بیرون خانه برود .
از این رو ، عروس و داماد که عاشق و شیدای همدیگر بودند و می خواستند همدیگر را ببینند ، به فکر چهره ای افتادند که نه با شرط مخالفت بشود و نه والدین عروس متوجه بشوند . لذا عروس حیله ای زد و گفت : من فلان موقع به قصد تکاندن فرش به پشت بام می آیم و تو هم داخل کوچه بیا ، همدیگر را ببینیم .
در آن وقت مقرر ، دختر فرش خانه را به قصد تکاندن به پشت بام برد و فرش را تکان می داد و داماد هم از داخل کوچه نظاره گر جمال دلنشین عروس خانم بود و مدام این جملات را می خواند :
اومدی به پشت بوندی اومدی فرش و تکوندی
اومدی گردی نبوندی اومدی خودت و نشوندی
در این حال ، عارف بزرگوار ، ملاصدرا از کوچه عبور می کرد و این ماجرا را دید و شروع به گریه کردن کرد . او یک شبانه روز بلند گریه می کرد تا این که فیض کاشانی از او پرسید :
چرا این گونه گریه می کنی ؟
ملاصدرا گفت : من امروز پسری را دیدم که با معشوقه خود با خوشحالی سخن می گفت . گریه من از این جهت است که این همه سال درس خوانده ام و فلسفه نوشتم و خود را عاشق خدای متعال می دانم اما هنوز با این حال و صفایی که این پسر با معشوقه خود داشت من نتوانستم با خدای خود چنین سخن بگویم . لذا به حال خود گریه می کنم

دیگی_که_می_زاید

دیگی_که_می_زاید

#دیگی_که_می_زاید_مردن_هم_دارد

ملا از همسایه خود دیگی را قرض گرفت . چند روز بعد دیگ را به همراه یک دیگ کوچک به او پس داد . وقتی #همسایه قصه دیگ اضافی را پرسید ملا گفت دیگ شما در خانه ما وضع حمل کرد

چند روز بعد ، ملا دوباره برای قرض گرفتن دیگ به سراغ همسایه رفت و همسایه خوش #خیال این بار دیگی بزرگتری به ملا داد به این امید که دیگچه بزرگتری نصیبش شود

تا مدتی از ملا نصرالدین خبری نشد . همسایه به در #خانه ملا رفت و سراغ دیگ خود را گرفت . ملا گفت دیگ شما موقع وضع حمل در خانه ما فوت کرد

همسایه گفت مگر دیگ میمیرد؟ چرا #مزخرف میگی . ملا به او گفت چرا روزی که گفتم دیگ تو زاییده نگفتی که #دیگ نمی زاید؟ دیگی که می زاید حتما مردن هم دارد

و این #حکایت اغلب ما مردم است هرجا که به نفع ما باشد عجیب ترین دروغ ها و داستانها را باور میکنیم اما کوچکترین ضرر را بر نخواهیم تابید