تفكر يا تعبد ؟

تفكر يا تعبد ؟

✍ از علامہ شیخ انصاری پرسیدند:

چگونہ می شودیک ساعت فکر کردن،برتر از هفتاد سال عبادت باشد؟
فرمودند:فکری مانندفکر جناب حر در روز عاشورا…

قیافه‌ اش خیلی شبیه عراقی ها بود

#آقا_ی_متخصص

متخصص شناسایی بود ؛
قیافه‌ اش خیلی شبیه عراقی ها بود ،
شنیده بودم که توی شناسایی‌ ها راحت میره بین عراقی ها و حتی غذا هم میخوره و برمیگرده !

توی عملیات « والفجر_8 » چند تا از اُسرا روُ یه گوشه نشونده بودیم و منتظر ماشین برای انتقالشون به عقب بودیم ؛

شاهمرادی هم توی خط قدم می‌زد ؛

یهو یکی از درجه‌ دارای بعثی که بین اسرا بود، در حالی که با انگشت به اون اشاره می‌کرد ، یه چیزهایی گفت بعدش هم پاچه شلوارش را بالا زد و
پای کبود شده‌اش را نشون داد!

یکی از بچه‌ هایی که به زبان عربی آشنا بود ، آوردیم ببینیم چه می‌گه
درجه‌دار بعثی میگفت :
« این عراقی است ! اینجا چیکار می‌کنه ؟ از نیروهای ماست ، چرا دستگیرش نمی‌کنید ؟ »

در حالی که متعجب شده بودیم ، پرسیدم :

« از کجا می‌ گی ؟ »

گفت :
« چند روز قبل توی صف غذامون بود ؛ با من دعواش شد و منو زد ؛ 😨😮

این هم جای لگدشه !!! » و پای سیاه‌ شدشوُ نشان داد .😂😁😂

شاهــمرادی هم که از دور ماجرا رو میدید و برای طرف دست تکون میداد …

شهید شاهمرادی مسئول اطلاعات
عملیات لشکر مخلص 44 قمربنی هاشم علیه السلام بود.

اللهم صل علي محمد وآل محمد

سال 1359 دسته ای از سپاه زرین شهر به فرماندهی شهید محمدعلی شاهمرادی در گروه ضربت سنندج خدمت می کردیم.

روزی برای انجام ماموریت با یک ماشین سیمرغ عازم اطراف سنندج بودیم. حین عبور از رودخانه آب سر شمع ماشین رفت و خاموش شد.

شهید شاهمراد به بیسیمچی که تازه کار بود گفت به فرمانده اطلاع بده که یواش تر بروند تا ما برسیم اما با رمز بگو!

بیسیمچی گفت: نمیدانم چه بگویم!! شهید شاهمراد بیسیم را گرفت و گفت: حسین حسین شاهمراد…. آب تو گوش خر رفته کمی یواش تر…😐 کمی بعد ماشین روشن شد و شاهمراد به بیسیمچی گفت حالا تو اطلاع بده!

بیسیمچی تماس گرفت و گفت الو الو….. خر روشن شد…… 😂

یادشان گرامی
🌷🌷🌷 شهید محمد علی شاهمرادی

چفیه یه بسیجی رو دزدیدند

چفیه یه بسیجی رو دزدیدند😂 دادمیزد :آهای سفره،حوله،لحاف، زیرانداز،روانداز،دستمال،ماسک،کلاه،کمربند، جانماز،سایه بون، کفن، باندزخم، تورماهیگیریم…
همه روبردند!!!😂😄😂

[[شادی روحشون که دار و ندارشون همان یه چفیه بودصلوات]]

صدام عاش فروشه

😂صدام عاش فروشه!😂

⭕️روزهای اولی که خرمشهر آزاد شده بود، توی کوچه پسکوچه‌های شهر برای خودمان می‌گشتیم.
روی دیوار خانه‌ای عراقی هانوشته بودند:
«عاش الصدام»😜
یکدفعه راننده زد روی ترمز و انگشت گزید
که اِاِاِ،
پس این مرتیکه صدام آش فروشه!…😄😄
کسی که بغل دستش نشسته بود نگاهی به نوشته روی دیوار کرد و گفت:
«آبرومون رو بردی بیسواد!… 😉😂
عاشَ! یعنی زنده باد.

خــــــــــواهـرای غــــــــواص

خــــــــــواهـرای غــــــــواص🌷

وقتی شهید ملکی که یک روحانی بود خود را برای اعزام به جبهه‌های حق علیه باطل معرفی کرد، به او گفتند باید به #گردان حضرت زینب(س) بروی.🚶
شهید ملکی با این تصور که گردان حضرت زینب(س) متعلق به #خواهران است😄 به شدت با این امر مخالفت کرد و خواستار اعزام به گردان دیگری شد اما با اصرار فرمانده ناچار به پذیرش دستور و رفتن به گردان حضرت زینب شد.

هنگامی که می‌خواست به سمت گردان حضرت زینب(س) حرکت کند، فرمانده به او گفت این گردان غواص در حوالی رودخانه دز در اهواز مستقر است.
شهید ملکی بعد از شنیدن اسم “#غواص” به فرمانده التماس کرد که به خاطر خدا مرا از اعزام به این محل عفو کنید😁، من را به گردان علی‌اصغر(ع) بفرستید، گردان علی‌اکبر(ع) گردان امام حسین(ع) این همه گردان،
چرا من باید برم گردان حضرت زینب؟ اما دستور فرمانده لازم‌الاجرا بود.
شهید ملکی در طول راه به این می‌اندیشید که “خدایا من چه چیزی را باید به این خواهران بگویم؟
اصلا این‌ها چرا #غواص شده‌اند؟ یا ابوالفضل(ع) خودت کمکم کن.”😅
هوا تاریک بود که به محل استقرار گردان حضرت زینب رسید، شهید ملکی از ماشین پیاده شد، چند قدم بیشتر جلو نرفته بود که یکدفعه #چشمانش را بست🙈 و شروع به #استغفار کرد.
راننده که از پشت سر شهید ملکی می‌آمد، با تعجب گفت: حاج آقا چرا چشماتونو بستین؟
شهید ملکی با صدایی لرزان گفت: “والله چی بگم، استغفرالله از دست این #خواهرای_غواص …😂😂
راننده با تعجب زد زیر خنده و گفت: کدوم خواهر حاج آقا؟ اینا برادرای غواصن که تازه از آب بیرون آمدند و دارند لباساشونو عوض می‌کنند.
اینجا بود که شهید ملکی تازه متوجه قضیه شده و فهمید ماجرای گردان حضرت زینب چیه!!

🚩راوی : سردار علی فضلی جانشین رئیس سازمان بسیج

الهم عجل لوليك الفرج

اولین عملیاتی بود که شرکت می‌کردم. بس که گفته بودند ممکن است موقع حرکت به سوی مواضع دشمن، در دل شب عراقی‌ها بپرند تو ستون و سرتان را با سیم مخصوص از جا بکنند، دچار وهم و ترس شده بودم.🤢🤢

ساکت و بی صدا در یک ستون طولانی که مثل مار در دشتی می‌خزید جلو می‌رفتیم. جایی نشستیم. یک موقع دیدم یک نفر کنار دستم نشسته و نفس نفس می‌زند. کم مانده بود از ترس سکته کنم. فهمیدم که همان عراقی سرپران است. تا دست طرف رفت بالا معطل نکردم با قنداق سلاحم محکم کوبیدم توی پهلویش و فرار را بر قرار ترجیح دادم.😱😱

لحظاتی بعد عملیات شروع شد. روز بعد در خط بودیم که فرمانده گروهان مان گفت:
«دیشب اتفاق عجیبی افتاده، معلوم نیست کدام شیر پاک خورده‌ای به پهلوی فرمانده گردان کوبیده که همان اول بسم الله دنده هایش خرد و روانه بیمارستان شده.»😱😰
از ترس صدایش را در نیاوردم که آن شیرپاک خورده منم

بی شناسنامه مزدور آشوب طلب بروید جهنم ...

روحانی:
آدمی که میخواهد خدمت بزرگ انجام بده باید خودش را آماده کنه برای فحش خوردن

آماده اید؟ شروع:
بی شناسنامه مزدور آشوب طلب بروید جهنم …

محاسن بغل دستی

محاسن بغل دستی

ایام رجب المرجب بود و هر روز دعای «یا من ارجوه لکل خیر» را می خواندیم. حاج آقا قبل از مراسم برای آن دسته از دوستان که مثل ما توجیه نبودند، توضیح می داد که وقتی به عبارت “یا ذوالجلال و الاکرام “رسیدید، که در ادامه آن جمله “حرّم شیبتی علی النار ” می آید، با دست چپ محاسن خود را بگیرید و انگشت سبابه دست دیگر را به چپ و راست تکان دهید.
هنوز حرف حاجی تمام نشده ، یکی از بچه های بسیجی از انتهای مجلس برخاست و گفت: اگر کسی محاسن نداشت ،چیکار کنه؟

برادر روحانی هم که اصولا در جواب نمی ماند گفت: محاسن بغل دستی اش را بگیرد .چاره ای نیست، فعلا دوتایی استفاده کنند تا بعد!

اولین عملیاتی بود که شرکت می‌کردم

اولین عملیاتی بود که شرکت می‌کردم. بس که گفته بودند ممکن است موقع حرکت به سوی مواضع دشمن، در دل شب عراقی‌ها بپرند تو ستون و سرتان را با سیم مخصوص از جا بکنند، دچار وهم و ترس شده بودم.🤢🤢

ساکت و بی صدا در یک ستون طولانی که مثل مار در دشتی می‌خزید جلو می‌رفتیم. جایی نشستیم. یک موقع دیدم یک نفر کنار دستم نشسته و نفس نفس می‌زند. کم مانده بود از ترس سکته کنم. فهمیدم که همان عراقی سرپران است. تا دست طرف رفت بالا معطل نکردم با قنداق سلاحم محکم کوبیدم توی پهلویش و فرار را بر قرار ترجیح دادم.😱😱

لحظاتی بعد عملیات شروع شد. روز بعد در خط بودیم که فرمانده گروهان مان گفت:
«دیشب اتفاق عجیبی افتاده، معلوم نیست کدام شیر پاک خورده‌ای به پهلوی فرمانده گردان کوبیده که همان اول بسم الله دنده هایش خرد و روانه بیمارستان شده.»😱😰
از ترس صدایش را در نیاوردم که آن شیر پاک خورده من بوده ام.

اللهم صل علي محمد وآل محمد

فرمانده گردانمون شهید حاج علی باقری نیم ساعت در مورد سکوت در شب حرف زد :
برادرا هیچ صدائی نباید از شما شنیده بشه !
سکوت ،سکوت،سکوت
کوچکترین صدا می تونه سرنوشت یک عملیات رو عوض کنه.
باید سکوت رو تمرین کنیم
گردان در یک ستون به حرکت در آمد و ما همه مواظب بودیم صدای پاهایمان هم شنیده نشود
که در سکوت و تاریکی مرگبار شب ناگهان فریادی از عمق وجود همه ما را میخکوب کرد
آقای اسحاقیان بود مرد ساده دلی که خیلی دوست داشتنی بود:😱
در تاریکی قبر علی بفریادت برسه بلند صلوات بفرست
همه بچه مانده بودند صلوات بفرستند ؟
بخندند؟
بعضی ها اجابت کرده و بلند صلوات فرستادند
و بعضی ها هم آرام
اما حاج علی عصبانی فریاد کشید بابا سکوت سکوت سکوت😡😡😡
و باز سکوت بود که بر ستون حاکم شد و در تاریکی به پیش می رفت که،
این بار با صدائی به مراتب بلندتر فریاد کشید:😱😱
لال از دنیا نری بلند صلوات بفرست .
وباز ما مانده بودیم چه کنیم …😳😳
حاج علی باقری دو باره عصبانی تر …😡😡😡
هنوز حرفهای حاج علی تمام نشده بود که فریاد اسحاقیان بلند شد:
سلامتی فرماندهان اسلام سوم صلوات رو بلندتر …😱😱😱
خود حاج علی هم از خنده نتونست دیگه حرف بزنه

خدایا مارو بکش..

😂خدایا مارو بکش….!😂
⭕️آن شب یکی از آن شب‌ها بود؛ بنا شد از سمت راست یکی یکی دعا کنند،
اولی گفت:
«الهی حرامتان باشد…»😁
بچه‌ها مانده بودند که شوخی است، جدی است؟
بقیه دارد یا ندارد؟
جواب بدهند یا ندهند؟
که اضافه کرد: «آتش جهنم» و بعد همه با خنده گفتند: «الهی آمین.»😆😝
نوبت دومی بود،
همه هم سعی می کردند مطالب شان بکر و نو باشد، تأملی کرد و بعد دستش را به طرف آسمان گرفت و خیلی جدی گفت:
«خدایا مار و بکش…»😇

دوباره همه سکوت کردند و معطل ماندند که چه کنند و او اضافه کرد:
«پدر و مادر مار و هم بکش!»😇😵😇

بچه‌ها بیش تر به فکر فرو رفتند، خصوصاً که این بار بیش تر صبر کرد، بعد که احساس کرد خوب توانسته بچه‌ها را بدون حقوق سرکار بگذارد، 😇😂😂😝😁😝😂😂😇
گفت: «تا ما را نیش نزند!»

سلامتی راننده

#سلامتی_راننده
__ 🍃🌺🍃 __

😂سلامتی راننده😂

⭕️صدا به صدا نمی‌رسید.
همه مهیای رفتن و پیوستن به برادران مستقر در خط بودند.
راه طولانی، تعداد نیروها زیاد و هوا بسیار گرم بود.
راننده خوش انصاف هم در کمال خونسردی آینه را میزان کرده و به سر و وضعش می‌رسید.
بچه‌ها پشت سر هم صلوات می‌فرستادند، برای سلامتی امام،
بعضی مسئولین و
فرمانده لشگر و …
اما باز هم ماشین راه نیفتاد.

بالاخره سر و صدای بعضی درآمد:
«چرا معطلی برادر؟ لابد صلوات می‌خواهی.
اینکه خجالت نداره. چیزی که زیاد است صلوات.»
سپس رو به جمع ادامه داد:
«😅برای سلامتی بنده!
گیر نکردن دنده،
کمتر شدن خنده 😂
یک صلوات راننده پسند! بفرستید.»⭕️