تفكر يا تعبد ؟

تفكر يا تعبد ؟

✍ از علامہ شیخ انصاری پرسیدند:

چگونہ می شود
یک ساعت فکر کردن،
برتر از هفتاد سال عبادت باشد؟
فرمودند:
فکری مانند
فکر جناب حر در روز عاشورا…

⏰ @montazeran313313 🌷

اللهم صل علي محمد وآل محمد

#طنز_جبهه *دشت:
شب . توی سنگر نشسته بودیم و چرت می زدیم . آن شب ، مهتاب عجیبی بود . فرمانده آمد داخل سنگر . گفت : این قدر چرت نزنید تنبل می شوید . به جای این کار بروید اول خط، یک سری به بچه های بسیجی بزنید .

نمی توانستیم دستور را اطاعت نکنیم . بلند شدیم و رفتیم به طرف خاک ریزهای بلندی که در خط مقدم بود . بچه های بسیجی ابتکار خوبی به خرج داده بودند. آنها مقدار زیادی سنگ و کلوخ به اندازه ی کله آدمیزاد روی خاک ریز گذاشته بودند که وقتی کسی سرش را از خاک ریز بالا می آورد، بعثی ها آن را با سنگ و کلوخ اشتباه بگیرند و آنها را نزنند !

مهتاب از آن طرف افتاده بود و ما، بی خبر از همه جا بر عکس، خیال می کردیم که اینها همه کله ی رزمنده هاست که پشت خاک ریز کمین کرده اند و کله هایشان پیداست . یک ساعت تمام با سنگ ها و کلوخ ها سلام و علیک و احوالپرسی کردیم و به آنها حسابی خسته نباشید گفتیم و بر گشتیم ! صبح وقتی بچه ها متوجه ماجرا شدند تا چند روز، نقل مجلس آنها شده بودیم . هی ماجرا را برای هم تعریف می کردند و می خندیدند !

الهم عجل لوليك الفرج

🍃🌸🍃اخوی عطربزن🍃🌸🍃
شب جمعه بود
بچه ها جمع شده بودند تو سنگر برای دعای کمیل
چراغارو خاموش کردند
مجلس حال و هوای خاصی گرفته بود هر کسی
زیر لب زمزمه می کرد و اشک میریخت
یه دفعه اومد گفت اخوی بفرما
عطر بزن …ثواب داره😄
- اخه الان وقتشه؟😒
بزن اخوی ..بو بد میدی ..امام زمان نمیاد تو مجلسمونا😁😅
بزن به صورتت کلی هم ثواب داره😌
بعد دعا که چراغا رو روشن کردند
صورت همه سیاه بود😐😟
تو عطر جوهر ریخته بود…😂
بچه ها م یه جشن پتوی حسابی براش گرفتند..😎😌😂

اردوگاه پر شده بود از خبرنگاران خارجے

اردوگاه پر شده بود از خبرنگاران خارجے
بچه ها مجبور بودند در حضور افسران عراقے مصاحبه کنند … 🙊
میکروفون را گرفتند جلوے یکے
از رزمنده ها
افسر عراقے پرسید :
پسر جان اسمت چیه؟🤔
عباس😊

اسم پدرت چیه: 🤔
مش عباس☺️

اهل کجایے: 🤔
بندر عباس😄

کجا اسیر شدے: 🤔
دشت عباس😃

افسر عراقے که فهمید پسر
او را دست انداخته
با لگد به ساق پایش کوبید
و داد زد:😡
دروغ میگے
اسیر جوان در حالے که
خنده اش گرفته بود گفت :
نه به حضرت عباس

الهم عجل لوليك الفرج

عازم جبهه بودم. یکی از دوستانم برای اولین بار بود که به جبهه می آمد.
مادرش برای بدرقه ی او آمده بود. خیلی قربان صدقه اش می رفت و دائم به دشمن ناله و نفرین می کرد.

به او گفتم: « مادر شما دیگه بر گردید فقط دعا کنید ما شهید بشیم. دعای مادر زود مستجاب می شود.»

او در جواب گفت:« خدا نکنه مادر، الهی صد سال زیر سایه ی پدر و مادرت زنده بمونی! الهی که صدام شهید بشه که اینجور بچه های مردم رو به کشتن می ده!»😂😂😂

اللهم صل علي محمد وآل محمد

عازم جبهه بودم. یڪی از دوستانم برای اولین بار بود ڪه به جبهه مےآمد.
مادرش برای بدرقه ی او آمده بود. خیلے قربان صدقه اش مےرفت و دائم به دشمن ناله و نفرین مےڪرد.
به او گفتم: « مادر شما دیگه برگردید فقط دعا ڪنید ما شهید بشیم. دعای مادر زود مستجاب مےشود.»😌
او در جواب گفت:« خدا نڪنه مادر، الهی صد سال زیر سایه ی پدر و مادرت زنده بمونے!🙄 الهے ڪه صدام شهید بشه ڪه اینجور بچه های مردم رو به ڪشتن مےده!»😐😂😂

برادرا با یک صلوات در اختیار دشمن

از خستگی😩تلوتلو می خوردیم، شوخی نبود، بیش از هفت هشت ساعت راه 🚶🚶رفته بودیم. آن هم روی صخره‌ها و ارتفاعات موقع برگشتن وقتی که بچه‌ها نه نای حرف زدن داشتند و نه پای رفتن، سرگروهمان👮 گفت:
“برادرا با یک صلوات در اختیار خودشان.” همہ خنده‌شان😄😄 گرفته بود چون دیگر برای کسی اختیاری و توانی نمانده بود. یکی از بچه‌ها گفت:
“برادر! اگر در محاصره دشمن بودیم چه می‌گفتے؟” و او که در حاضر جوابی کم نمی آورد، پاسخ داد:
“هیچی می گفتم: برادرا با یک صلوات در اختیار دشمن!"😁😂

متخصص شناسایی بود ؛

آقای متخصص!!!😂😂😂

متخصص شناسایی بود ؛
قیافه‌ اش خیلی شبیه عراقی ها بود ،
شنیده بودم که توی شناسایی‌ ها راحت میره بین عراقی ها و حتی غذا هم میخوره و برمیگرده !🍗🍚😄

توی عملیات « والفجر_8 » چند تا از اُسرا روُ یه گوشه نشونده بودیم و منتظر ماشین برای انتقالشون به عقب بودیم ؛

شاهمرادی هم توی خط قدم می‌زد ؛

یهو یکی از درجه‌ دارای بعثی که بین اسرا بود، در حالی که با انگشت به اون اشاره می‌کرد ، یه چیزهایی گفت بعدش هم پاچه شلوارش را بالا زد و
پای کبود شده‌اش را نشون داد!🤦‍♂🤦‍♂

.

یکی از بچه‌ هایی که به زبان عربی آشنا بود ، آوردیم ببینیم چه می‌گه
درجه‌دار بعثی میگفت :
« این عراقی است ! اینجا چیکار می‌کنه ؟ از نیروهای ماست ، چرا دستگیرش نمی‌کنید ؟ »

در حالی که متعجب شده بودیم ، پرسیدم :

« از کجا می‌ گی ؟ »

گفت :
« چند روز قبل توی صف غذامون بود ؛ با من دعواش شد و منو زد ؛ 😨😮

این هم جای لگدشه !!! » و پای سیاه‌ شدشوُ نشان داد .😂😁😂

.
شاهــمرادی هم که از دور ماجرا رو میدید و برای طرف دست تکون میداد …😎🤗

😂😂😂
#شهید_شاهمرادی مسئول اطلاعات عملیات لشکر مخلص 44 قمربنی هاشم علیه السلام بود.

اللهم صل علي محمد وآل محمد

🍒آخ جون گیلاس 🍒😊🍒

حسینیهٔ گردان خصوصاً در زمستان و با سرد شدن هوا، حکم صحرای عرفات را داشت. خلوتی برای بیتوته کردن. در تمامی ساعت‌های شبانه‌روز هر وقت به آنجا می‌رفتی در گوشه و کنار آن اورکت یا پتویی به سر کشیده در حال راز و نیاز با خدای خود بود. همراه دو نفر از دوستان (البته از سرما) به حسینیه پناه بردیم.
خلوت بود، جز یک نفر که در گوشه‌ای چمباتمه زده و پشت به در ورودی مشغول ذکر و فکر بود. احدی نبود. سلامی دادیم و نشستیم. تازه چشممان داشت گرم می‌شد که یک‌مرتبه آن اخوی عابد و زاهد از جا جست و با صدای بلند و بی‌خبر از حضور ما گفت: «آخ جان گیلاس! این‌یکی دیگر سیب نبود.»
😐😐🍒🍏😳😳
بله، کاشف به عمل آمد که رفیق ما از شر وسواس خناس به حسینیه گریخته و سرگرم کارشناسی کمپوت‌های اهدایی بوده است.😂😂

فرهنگ جبهه، شوخ طبعی‌ها، ج3 ص

ببین تیربارچـی چه ذڪری میگه ،

.
شب عملیـات بود .
حاج اسماعیل حق گو به علـی
مسگـری گفت :
ببین تیربارچـی چه ذڪری میگه ،
ڪه اینطوری استوار جلوی
تیر و ترڪش ایستاده و اصلا ترسی به دلش راه نمیده ؟!
نزدیڪ تیربارچـی شد و دید داره
با خودش زمزمه میڪنه :

دِرِن ، دِرِن ، دِرِن ، …
( آهنگ پلنگ صورتـی !!! )😐😬😂
.
معلوم بود این آدم قبلا ذڪرشو گفته
ڪه در مقابل دشمن اینطوری
شادمانه مرگ رو به بازی گرفته

الهم عجل لوليك الفرج

پنچری
راننده آمبولانس بودم در خط حلبچه، یک روز با ماشین بدون زاپاس رفته بودم جلو شهید و مجروح بیاورم. دست بر قضا یکی از لاستیکها پنچر شد. رفتم واحد بهداری و به یکی از برادران واحد گفتم: پنچرگیری این نزدیکی ها نیست؟
مکثی کرد و گفت: چرا چرا.
پرسیدم: کجا؟
جواب داد: لاستیک را باز کن ببر آن طرف خاکریز (منظورش محل استقرار نیروهای عراقی بود) به یک دو راهی می رسی، بعد دست چپ صد متر جلوتر سنگر پنچرگیری پسرخالمه! برو آنجا بگو منو فلانی فرستاده، اگر احیانا قبول نکرد با همان لاستیک بکوب به مغز سرش ملاحظه منو هم نکن

قیافه‌ اش خیلی شبیه عراقی ها بود

#آقا_ی_متخصص

متخصص شناسایی بود ؛
قیافه‌ اش خیلی شبیه عراقی ها بود ،
شنیده بودم که توی شناسایی‌ ها راحت میره بین عراقی ها و حتی غذا هم میخوره و برمیگرده !

توی عملیات « والفجر_8 » چند تا از اُسرا روُ یه گوشه نشونده بودیم و منتظر ماشین برای انتقالشون به عقب بودیم ؛

شاهمرادی هم توی خط قدم می‌زد ؛

یهو یکی از درجه‌ دارای بعثی که بین اسرا بود، در حالی که با انگشت به اون اشاره می‌کرد ، یه چیزهایی گفت بعدش هم پاچه شلوارش را بالا زد و
پای کبود شده‌اش را نشون داد!

یکی از بچه‌ هایی که به زبان عربی آشنا بود ، آوردیم ببینیم چه می‌گه
درجه‌دار بعثی میگفت :
« این عراقی است ! اینجا چیکار می‌کنه ؟ از نیروهای ماست ، چرا دستگیرش نمی‌کنید ؟ »

در حالی که متعجب شده بودیم ، پرسیدم :

« از کجا می‌ گی ؟ »

گفت :
« چند روز قبل توی صف غذامون بود ؛ با من دعواش شد و منو زد ؛ 😨😮

این هم جای لگدشه !!! » و پای سیاه‌ شدشوُ نشان داد .😂😁😂

شاهــمرادی هم که از دور ماجرا رو میدید و برای طرف دست تکون میداد …

شهید شاهمرادی مسئول اطلاعات
عملیات لشکر مخلص 44 قمربنی هاشم علیه السلام بود.

اللهم صل علي محمد وآل محمد

سال 1359 دسته ای از سپاه زرین شهر به فرماندهی شهید محمدعلی شاهمرادی در گروه ضربت سنندج خدمت می کردیم.

روزی برای انجام ماموریت با یک ماشین سیمرغ عازم اطراف سنندج بودیم. حین عبور از رودخانه آب سر شمع ماشین رفت و خاموش شد.

شهید شاهمراد به بیسیمچی که تازه کار بود گفت به فرمانده اطلاع بده که یواش تر بروند تا ما برسیم اما با رمز بگو!

بیسیمچی گفت: نمیدانم چه بگویم!! شهید شاهمراد بیسیم را گرفت و گفت: حسین حسین شاهمراد…. آب تو گوش خر رفته کمی یواش تر…😐 کمی بعد ماشین روشن شد و شاهمراد به بیسیمچی گفت حالا تو اطلاع بده!

بیسیمچی تماس گرفت و گفت الو الو….. خر روشن شد…… 😂

یادشان گرامی
🌷🌷🌷 شهید محمد علی شاهمرادی


  • سخنان بزرگان

  • سايبري

  • کاربران آنلاین

    • متین
    • رحیمی
    • محمدی
    • مفرد مونث غایب
    • نرگس كثيري بيدهندي
    • کبوتر حرم
    • عقیق
    • حوزه علمیه باقرالعلوم علیه السلام
    • somayye java
  • حباب

    کد حباب و قلب
    کد حباب و قلب
  • ك

  • گ

  • پ

  • http://blog69.kowsarblog.ir/

  • ف

  •  
    مداحی های محرم