موضوع: "گفته ها ونكته ها"

با مداد يا تبلت ؟

با مداد يا تبلت ؟

یک دوره ای تو کرج داشتیم درباره ی اثرات فضای مجازی بر سلامت مغز.
یک خانم دکتر پروفسور که 20 سال تو آمریکا تدریس داشت درس میداد.
ایشون فعالیتهای مختلف مغز رو تشریح کرد و بعد فرمود
اینکه خدا فرموده نون و القلمو ما یسطرون برا خاطر این هست که نوشتن با مداد باعث رشد مغز میشه و تایپ کردن مغز رو تنبل میکنه و مغز تحلیل میره.
برا همین تاکید داشتند اصلا موبایل و تبلت دست بچه هاتون ندین که کودن میشن. عوضش مداد بدید رو کاغذ مدام بنویسه و نقاشی کنه
بر همین اساس هر چقدر با مداد بنویسید به پرورش ذهن تون و توان نوشتن کمک میکنید و مغز رها میشه تا بتونه به چیزهای عمیق تر فکر کنه.
اساسا برا همین گفته میشه هنگام ترس و نگرانی و استرس افکار خودتونو بنویسید روی کاغذ.
و تاکید دارم با مداد این کار رو انجام بدید.

اگر مجبورید زیاد در فضای مجازی باشید و با کامپیوتر و موبایل و تبلت زیاد سرو کار دارید حتما نوشتن با مداد رو ترک نکنید. اگرنه به زودی الزايمر سراغ تون میاد

سارا . ب

تو مرا بین که منم مفتاح

تو مرا بین که منم مفتاح

دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پیرمرد خوشحال شد و گوشه های دامن را گره زد و رفت!
درراه با پرودرگار سخن می گفت:

ای گشاینده گره های ناگشوده، عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای

در همین حال ناگهان گره ای از گره هایش باز شد و گندمها به زمین ریخت!
او با ناراحتی گفت:
من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز!
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود؟
نشست تا گندمها را از زمین جمع کند , درکمال ناباوری دید دانه ها روی ظرفی از طلا ریخته اند!
ندا آمد که:
تو مبین اندردرختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفتاح راه

تفسیر اشکال نقاشی کودکان

✅ -زیاد بودن دکمه ها در لباس آدمک ترسیم شده نشانه کمبود اعتماد به نفس در کودک است

✅ -وجود حیوانات در نقاشی بیانگر حس طبیعت گرایی کودک می باشد.

✅ - ابر در نقاشی کودک سمبل مادر و خورشید سمبل پدر است .

✅ -اشکال نوک تیز و خطوط شکسته بیانگر خشونت در زندگی است.

✅- پشت سر هم و ردیف بودن اشکال رسم شده مانند جوجه های یک مرغ به دنبال او ، نشانگر استعداد ریاضی کودک می باشد.

✅ -با توجه به عناصر رسم شده در یک سوم پایین نقاشی میتوان به احساس کودک در گذشته اش پی برد.

✅-با توجه به عناصر رسم شده در یک سوم وسط نقاشی به احساس کودک در زمان حال می توان پی برد.

✅- عناصر رسم شده در یک سوم بالای نقاشی نشانه احساس کودک به آینده خود است.: خطوط نقاشی کودکان :

🔮خطوط نازک و هماهنگ در نقاشی کودک،نشان دهنده ی سازگاری کودک است.

🔮خطوط کوچک و فشرده،نشانه ی ناراحتی درونی کودک است.

🔮خطوط مارپیچ نشانه ی پرخاشگری در کودک است.

🔮خطوط نازک و ملایم،احساسات عاطفی کودک را می رساند.

🔮خطوط کوتاه،خجالتی بودن و خطوط کمرنگ،کمبود جوش و خروش را می رساند.

✳اگر در صفحه نقاشی بیشتر از نصف صفحه خالی بماند و نقاشی کوچک باشد نشانه ی اعتماد به نفس پایین کودک است.

✳اگر کودک مرتب نقاشی کند و پاک کند نشانه ی ترس و اضطراب درونی اوست.

✳در مورد نقاشی خانه،اگر در و پنجره ای برای خانه نکشد،نشانه ی وابستگی شدید به مادر است.

🏡بهترین نقاشی که نشانه ی روان سالم در کودک است،کشیدن خانه با دودکش و پنجره و در و پرده و آنتن است.

🔆خورشید در نقاشی کودک،نماد پدر است.خورشید با چشم و ابرو رابطه ی خوب با پدر را می رساند و خورشید سیاه ،تیرگی رابطه با پدر را می رساند.

👬اگر کودک آدمکی را نقاشی کند :

💥سر بزرگتر از بدن،ناسازگاری کودک را می رساند.

🔴سر به تنهایی بدون بدن،اضطراب را می رساند

حاج آقا باید برقصه!!!

حاج آقا باید برقصه!!!

این خاطره را همان سال 87 در اتوبوسی که راهی نور بود، از یکی از راویان نورانی شنیدم که خواندنش بعد از سه سال هنوز مو به تنم سیخ می‌کنه… بخونیدش که قطعا خالی از لطف نیست:

“چند سال قبل اتوبوسی از دانشجویان دختر یکی از دانشگاه‌های بزرگ کشور آمده بودند جنوب. چشم‌تان روز بد نبیند… آن‌قدر سانتال مانتال و عجیب و غریب بودند که هیچ کدام از راویان، تحمل نیم ساعت نشستن در آن اتوبوس را نداشتند. وضع ظاهرشان فوق‌العاده خراب بود. آرایش آن‌چنانی، مانتوی تنگ و روسری هم که دیگر روسری نبود، شال گردن شده بود.

اخلاق‌شان را هم که نپرس… حتی اجازه یک کلمه حرف زدن به راوی را نمی‌دادند، فقط می‌خندیدند و مسخره می‌کردند و آوازهای آن‌چنانی بود که…

از هر دری خواستم وارد شوم، نشد که نشد؛ یعنی نگذاشتند که بشود…

دیدم فایده‌ای ندارد! گوش این جماعت اناث، بده‌کار خاطره و روایت نیست که نیست!

باید از راه دیگری وارد می‌شدم… ناگهان فکری به ذهنم رسید… اما… سخت بود و فقط از شهدا بر‌می‌آمد…

سپردم به خودشان و شروع کردم.

گفتم: بیایید با هم شرط ببندیم!

خندیدند و گفتند: اِاِاِ … حاج آقا و شرط!!! شما هم آره حاج آقا؟؟؟

گفتم: آره!!!

گفتند: حالا چه شرطی؟

گفتم: من شما را به یکی از مناطق جنگی می‌برم و معجزه‌ای نشان‌تان می‌دهم، اگر به معجزه بودنش اطمینان پیدا کردید، قول بدهید راه‌تان را تغییر دهید و به دستورات اسلام عمل کنید.

گفتند: اگر نتوانستی معجزه کنی، چه؟

گفتم: هرچه شما بگویید.

گفتند: با همین چفیه‌ای که به گردنت انداخته‌ای، میایی وسط اتوبوس و شروع می‌کنی به رقصیدن!!!
حاج آقا باید برقصه!!!
اول انگار دچار برق‌گرفتگی شده باشم، شوکه شدم، اما چند لحظه بعد یاد اعتقادم به شهدا افتادم و دوباره کار را به آن‌ها سپردم و قبول کردم.

دوباره همه‌شون زدند زیر خنده که چه شود!!! حاج آقا با چفیه بیاد وسط این همه دختر و…

در طول مسیر هم از جلف‌بازی‌های این جماعت حرص می‌خوردم و هم نگران بودم که نکند شهدا حرفم را زمین بیندازند؟ نکند مجبور شوم…! دائم در ذکر و توسل بودم و از شهدا کمک می‌خواستم…

می‌دانستم در اثر یک حادثه، یادمان شهدای طلائیه سوخته و قبرهای آن‌ها بی‌حفاظ است…

از طرفی می‌دانستم آن‌ها اگر بخواهند، قیامت هم برپا می‌کنند، چه رسد به معجزه!!!

به طلائیه که رسیدیم، همه‌شان را جمع کردم و راه افتادیم … اما آن‌ها که دست‌بردار نبودند! حتی یک لحظه هم از شوخی‌های جلف و سبک و خواندن اشعار مبتذل و خنده‌های بلند دست برنمی‌داشتند و دائم هم مرا مسخره می‌کردند.

کنار قبور مطهر شهدای طلائیه که رسیدیم، یک نفر از بین جمعیت گفت: پس کو این معجزه حاج آقا! ما که این‌جا جز خاک و چند تا سنگ قبر چیز دیگه‌ای نمی‌بینیم! به دنبال حرف او بقیه هم شروع کردند: حاج آقا باید برقصه

برای آخرین بار دل سپردم. یا اباالفضل گفتم و از یکی از بچه‌ها خواستم یک لیوان آب بدهد.

آب را روی قبور مطهر پاشیدم و…

تمام فضای طلائیه پر از شمیم مطهر و معطر بهشت شد… عطری که هیچ جای دنیا مثل آن پیدا نمی‌شود! همه اون دخترای بی‌حجاب و قرتی، مست شده بودند از شمیم عطری که طلائیه را پر کرده بود. طلائیه آن روز بوی بهشت می‌داد…

همه‌شان روی خاک افتادند و غرق اشک شدند! سر روی قبرها گذاشته بودند و مثل مادرهای فرزند از دست داده ضجه می‌زدند … شهدا خودی نشان داده بودند و دست همه‌شان را گرفته بودند. چشم‌ها‌شان رنگ خون گرفته بود و صدای محزون‌شان به سختی شنیده می‌شد. هرچه کردم نتوانستم آن‌ها را از روی قبرها بلند کنم. قصد کرده بودند آن‌جا بمانند. بالاخره با کلی اصرار و التماس آن‌ها را از بهشتی‌ترین خاک دنیا بلند کردم …

به اتوبوس که رسیدیم، خواستم بگویم: من به قولم عمل کردم، حالا نوبت شماست، که دیدم روسری‌ها کاملا سر را پوشانده‌اند و چفیه‌ها روی گردن‌شان خودنمایی می‌کند.

هنوز بی‌قرار بودند… چند دقیقه‌ای گذشت… همه دور هم جمع شده بودند و مشورت می‌کردند…

پرسیدم: به کجا رسیدید؟ چیزی نگفتند.

سال بعد که برای رفتن به اردو با من تماس گرفتند، فهمیدم دانشگاه را رها کرده‌اند و به جامعه‌الزهرای قم رفته‌اند … آری آنان سر قول‌شان به شهدا مانده بودند …”
ف.اطمینانی
کهنوج

دلنوشته همسر شهید رضایی نژاد

دلنوشته همسر شهید رضایی نژاد

دلنوشته همسر شهید رضایی نژاد به مناسبت سالگرد شهادتش
همسر شهید رضایی نژاد نوشت: “نامه هایت در صندوق پستی من
کبوترانی خانگی اند
بی تاب خفتن در دست هایم!
یاس هایی سفیدند!
به خاطر سفیدی یاس ها از تو ممنونم!

می پرسی در غیابت چه کرده ام؟
غیبتت!؟
تو در من بودی!
با چمدانت در پیاده روهای ذهنم راه رفته‏یی!
ویزای تو پیش من استُ
بلیط سفرت!

ممنوع الخروجی
از مرزهای قلب من!
ممنوع الخروجی
از سرزمین احساسم!”

به والدین احسان کنید

یک جمله در وصف مادر بگو




 

در نظرات ثبت كنيد

1488769595ghghg.gif

در نظرات ثبت كنيد


  • سخنان بزرگان

  • سايبري

  • کاربران آنلاین

    • رحیمی
    • محمدی
    • نیلوفر
    • somayye java
    • moshaver payannameh
  • حباب

    کد حباب و قلب
    کد حباب و قلب
  • ك

  • گ

  • پ

  • http://blog69.kowsarblog.ir/

  • ف

  •  
    مداحی های محرم