موضوع: "مصاحبه"

مصاحبه ای با حضرت عزرائیل

مصاحبه ای با حضرت عزرائیل

1. لطفاً خودتان را معرفی کنید؟

من عزرائیل،یا به تعبیری فرشته; مرگ هستم و یکی از فرشتگان مقرّب درگاه خدا میباشم و خدا را بر این نعمت سپاسگزارم.

2. برایمان از شغلتان،بلکه بهتر بگویم از وظیفه ای که برعهده دارید،بگویید؟

بله! تعبیر وظیفه صحیحتر است. وظیفهای که از جانب حق بر دوش من نهاده شده قبض ارواح است و اگر خوانندگان شما از حرفم نترسند،باید بگویم من روح را از جسدها جدا میکنم.

3. با توجه به گستردگی جهان و حجم بالای مرگ و میر،چگونه فرصت گرفتن روح ها را در مؤعد مقرّر دارید؟

اولاً من تنها نیستم و در این مسیر فرشتگان بسیاری مرا یاری میکنند،فرشتگان رحمت،جان نیکان و فرشتگان عذاب،جان بدان را میگیرد. ثانیاً تمام دنیا پیش من همچون سکهای کف دستم میباشد.

4. فرمودید فرشته; مرگ هستید! درباره; مرگ چه صحبتی دارید؟

مرگ،دروازه; آخرت و یک نعمت الهی برای همه; انسانهاست. همه باید بمیرند و میمیرند و به،قول معروف،شتری است که بر در خانه; همه میخوابد.

5 چرا آن را نعمت مینامید؟

برای روشن شدن مطلب،داستانی برایتان تعریف میکنم. در برههای از زمان،قومی از پیامبرشان خواستند که دعا کند،هیچ کس نمیرد. او دعا کرد و دعایش مستجاب شد. از آن پس هیچ کس از آن قبیله نمیمرد تا آنجا که خانهها پر از آدمهای ریز و درشت شد و یک نفر مجبور بود،غذای پدر و مادر وجد و جده و فرزندان خود را بدهد. مردم دیدند وضع خیلی خراب شده است. به ناچار نزد پیامبر خود رفتند و از او خواستند که دعا کند تا اوضاع،همانند اول شود و سرانجام هم چنین شد.

6. اگر لطف بفرمایید وچگونگی قبض روح را بیان کنید،ممنون میشویم؟

ما فرشتگان مرگ کار خودمان را از انگشتان پا شروع میکنیم. شخص محتضر ممکن است ما را ببیند که روی پاهای او دست میکشیم،اما از دیدن ما و کار ما تعجب میکند. کم کم به سینه و سپس به گلو میرسیم. هر قسمتی که روح از آن گرفته میشود،بیحس میشود تا اینکه سرانجام روح را از دهان و چشم و گوش او میگیریم و به حالت مرده تحویل اهل و عیالش میدهیم. ضمناً خداوند اسباب و عللی را برای مرگشان هم فراهم کرده است،مانند: تصادفات،حوادث،سرطان ها و امراض مختلف دیگر.

7 . میگویند مرگ بسیار وحشتناک است. ایا برای همه اینطور است؟

ما در ملاقات با شخص مؤمن،به او سلام میکنیم و این مآیه; شادی اوست،زیرا با روی خوش به او بشارت بهشت میدهیم و به صورتی زیبا و لباسی پاک و بوی خوش با او روبرو میشویم. این سلامها،بشارت ها،خوشروییها و زیباییهای ما برای آن است که شخص،اعمال نیکی را در دنیا انجام داده است،اما قبض روح برای ظالمان و کافران،بسیار دردناک است.

8 . جا دارد که نکات ایمنی سفر مرگ را برایمان شرح دهید؟

در هر سفری زاد و توشه «وسایل و امکانات سفر» لازم است،بهترین توشه; آخرت تقواست آسانی این سفر،به توشه و عملی بستگی دارد که بجا گذاشتهاید. اما! اگر گروهی ترسشان به این جهت است که دنیای خود را آباد و آخرت خود را خراب کردهاند،این نکته را باید بگویم که دلبستگی به دنیا را کم کنید و همیشه به یاد مرگ و قیامت باشید.

9 . ایا اصولاً برای گرفتن جان آدمیزاد،اجازه هم میگیرید؟

من محتاج به اجازه هیچ کس نیستم،تنها در گرفتن جان رسول خدا (ص) از او اجازه خواستم،بعد از او نسبت به حضرت علی ابن ابیطالب (ع) هم چنین اتفاقی افتاد.

10 . ایا تا به حال روح را پس از جدا کردن از بدن دوباره به بدن بازگردانیدهاید؟

البته قاعده; کلی این است که روح دیگر در دنیا به بدن باز نگردد،اما اگر خداونداجازه دهند،مسلماً قابل بازگشتخواهد بود. چنان که حضرت عزیر،پس از صد سال جدایی روح از بدنش زنده شدند،یا مثلاً گروهی از بنی اسرائیل که بخاطر ترس از وبا و طاعون فرار کردند و سرانجام به همان امراض مردند،روزی در اثر دعای حضرت حزقیل پیامبر دوباره به دنیا بازگشتند. یا مانند مقتول بنی اسرائیل که به دستور حضرت موسی (ع) گاوی را کشتند و قسمتی از بدن آن را به بدن مرده زدند و به اذن الهی جان مقتول را به او بازگرداندیم.

11. فکر میکنید عقیده مردم درباره; شما چه میباشد؟

طبیعی است که با توجه به ماهیت کار و شدت عملم،مردم از من بترسند تا آنجا که گاهی افراد خشن و وحشتناک را به من تشبیه کرده،میگویند: «فلانی مثل عزرائیل است».

12. شنیده ایم که به هنگام قبض روح شیطانها هم حاضر میشوند. چرا؟

این خبر درست است. شیطانها که از سربازان ابلیس هستند،هنگامی به موفقیت کامل میرسند که بتوانند مؤمنی را بی ایمان کنند و در این راستا بسیار فعالیت میکنند،آخرین تلاشهای آنها هنگام مرگ مؤمن است که متأسفانه گاهی موفق میشوند. بنابراین،بندگان خدا باید پیوسته دعا کنند که عاقبت به خیر شوند؛یعنی با ایمان از دنیا بروند وهنگام مرگ هم تسلیم خدا باشند،نه تسلیم شیطان.

13. خبر دیگری شنیده ایم که ائمه اطهار (ع) هم به هنگام مرگ حضور می یابند؟

بله! همه; انسانها هنگام مرگ،رسول خدا (ص) و علی (ع) و حتی ائمه اطهار (ع) را خواهند دید. طبیعی است که نیکان از این ملاقات خوشحال میشوند و به راحتی جان میسپارند،اما بدکاران از روی شرمندگی از ملاقات با آنها به شدت افسرده و ناراحت میشوند.

14 . ضمن تشکر،در پایان،میخواهیم بدانیم ایا شما در محدوده; کار خود سیاسی هم عمل میکنید؟

سیاست من همان انجام وظیفه; من است. اما اگر منظورتان سیاست بازی و بازیهای سیاسی باشد،خیر. ما بدون تعارف و سر وقت،به دستور خداوند متعال روح انسانها را میگیریم و اگر به کسی هم رحم میکنیم،به اذن خدا و به خاطر لیاقت خود اوست،نه مسئله; سیاسی،اصولاً ریشه; تمام بازیهای سیاسی،دل بستگی به دنیا و فراموش کردن مرگ است و همه باید بدانند که روزی،ما به سراغشان میاییم و به بازیهایشان خاتمه میدهیم. ضمناً نصیحت و هشدار من به همه; افراد این است که قبل از اینکه من به ملاقات آنها بروم،آنها با اعمال نیک،خودشان را آماده کنند. بدانند اگر آنها ما را فراموش کنند،ما آنها را فراموش نمیکنیم،ما روزی 5 بار به آنها سرکشی میکنیم و مرگ از سآیه به انسانها نزدیک تر است،پس دلیلی ندارد دل به دنیا ببندید،طوری که وقت گرفتن روح،جزع و فزع کنید و به ما التماس کنید. پس در دنیا از بندگان واقعی خدا باشید تا ما هم به هنگام گرفتن روح از بدنتان با شما مدارا کنیم.

از شما تشکر میکنیم که وقت گرانبهای خودتان را در اختیار ما قرار دادید.

خدا نگهدارتان

مجله بشارت مرداد و شهریور 1388 - شماره 72
کلمات کليدي
مرگ
حضرت عزرائیل
روح
خدا
دعا
قبض روح
بدن
عنوان بعد
عنوان قبل
جدیدترین مجلات
سلام بچه ها

نمازاول وقت

نمازاول وقت

ادامه »

الهم عجل لوليك الفرج

الهم  عجل لوليك الفرج

گفت‌وگو با پدر و مادر شهيد عبدالنبي يحيايي؛
شهيدی كه پيكرش پس از 9 سال سالم مانده بود

خون كه از جسد عبدالنبي جاري شد، دستان عمو و برادرش را كه براي جابه‌جايي پيكر او به داخل قبر رفته بودند، آغشته كرد.
گروه جهاد و مقاومت مشرق - جماعت با بهت و حيرت به يكديگر نگاه مي‌كردند و آنها كه تسلط بيشتري به خود داشتند، سعي مي‌كردند آنچه به چشم مي‌بينند را تجزيه و تحليل كنند. 9 سال و چند ماه از دفن شهيد عبدالنبي يحيايي مي‌گذشت كه يك اتفاق باعث نبش قبرش شد و حالا 21 نفر از اهالي روستاي تنگ ارم، با جسد سالم شهيدي روبه‌رو مي‌شدند كه سالم مانده و حتي خون از بدنش جاري بود. شهيدي كه پدرش مي‌گفت: هرچند دارد از امام حسين(ع) دارد. عبدالنبي يحيايي سال 42 در روستاي تنگ ارم شهرستان دشتستان استان بوشهر به دنيا آمد. در نوجواني چوپاني مي‌كرد و در جواني رزمندگي. او كه سواد چنداني نداشت، نگاري بود كه به مكتب نرفت و خط ننوشت، اما به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد. گفت و گوي ما با جهانبخش يحيايي پدر و شيرين جمالي مادر شهيد را پيش رو داريد. به دليل لهجه غليظ محلي‌اين دو عزيز، مصعب يحيايي پسرعموي شهيد كمك حال ما در اين گفت‌وگو شد.

ستارگان خاك

تلفن كه زنگ مي‌خورد، پيش شماره 917 نشان مي‌دهد تماس گيرنده‌اي از شهرستان داريم. كسي كه خود را مصعب يحيايي معرفي مي‌كند، از ما مي‌پرسد فيلم ستارگان خاك را ديده‌ايم؟ «همان فيلمي كه يك شهيد بعد از حدود 10 سال نبش قبر شد و جسدش سالم از دل خاك بيرون آمد. او پسر عموي من شهيد عبدالنبي يحيايي است» با آدرسي كه مصعب مي‌دهد، اثر خلق شده به كارگرداني عزيز الله حميد‌نژاد را به ياد مي‌آوريم كه بارها از رسانه ملي پخش شده و داستان غريب سالم ماندن جسد يك شهيد را روايت مي‌كند.

ارتباط ما با مهمان رمضان به همين سادگي برقرار مي‌شود! گمانمان اين است كه خود شهيد يحيايي در ماه مهماني خدا پيشقدم شده تا بيشتر خودش را به ما بشناساند. او پسرعمويش را واسطه كرده تا از اين طريق به پدر و مادرش در گوشه‌اي از دشتستان بوشهر دست پيدا كنيم و باز نظاره‌گر بخش‌هايي از زندگي يكي از شاهدان وجه الله باشيم. كمي بعد تماس ديگري و اين بار از سوي ما برقرار مي‌شود و صداي ضعيف پيرزني كه خودش را شيرين جمالي مادر شهيد عبدالنبي يحيايي معرفي مي‌كند، پاسخگويمان مي‌شود. از او مي‌پرسيم: حاج خانم چه چيزي به فرزندتان ياد داديد كه اينطور عاقبت بخير شد؟

«خواست خدا بود كه چنين بچه دل پاكي را به ما هديه بدهد. عبدالنبي ذات خوبي داشت و ما هم سواد آنچناني نداشتيم كه بخواهيم روي تربيتش كار خاصي انجام دهيم. روستايي بوديم و غير از رزق حلال و انجام امور مذهبي خودمان چيزي نداشتيم كه به او ياد بدهيم. اما اين بچه از همان دوران كودكي‌اش به نماز و روزه اهميت زيادي مي‌داد و با اينكه به مدرسه نرفته بود، سعي مي‌كرد قرآن ياد بگيرد و آن را تلاوت كند.»

جهانبخش يحيايي پدر شهيد وارد گفت‌وگويمان مي‌شود تا از ديد خودش علت حالات معنوي فرزندش را ريشه‌يابي كند. او مي‌‌گويد: «پدر من مرحوم حاج محمود يحيايي، واقعاً مقيد به امور مذهبي بود. هر سال سه ماه رجب و شعبان و رمضان را روزه مي‌گرفت و با اينكه سواد نداشت، با حافظه قوي‌اش قرآن حفظ كرده و آن را تلاوت مي‌كرد. عبدالنبي رابطه خوبي با پدربزرگش داشت و از او چيزهاي زيادي ياد گرفت. حتي يكبار كه پسرم به شدت بيمار شده بود، پدرم به من دلداري داد و با نفس حق او، عبدالنبي بهبود يافت.»

كارگر 12 ساله

حتي پدر و مادر شهيد هم به خوبي نمي‌دانند پسري كه به مدرسه نرفته و از شركت در مدرسه شبانه هم چيزي عايدش نشده بود، چطور اين همه در امور مذهبي پيشرفت كرده بود. شايد هدايتي الهي دركار بوده يا شايد هم احترام فوق‌العاده‌اي كه عبدالنبي به والدينش مي‌گذاشت، دروازه‌هاي رحمت و حكمت الهي را به روي او گشوده بود. مادر شهيد در اين خصوص مي‌گويد: «پسرم طور خاصي به ما احترام مي‌گذاشت. از همان بچگي تا وقتي كه بزرگ شد به ياد ندارم خلاف حرف ما حرفي زده باشد. حتي روزي كه تصميم گرفت به جبهه برود، آمد پيش من تا اجازه بگيرد. پرسيدم پدرت مشكلي با رفتنت ندارد؟ گفت از او هم اجازه گرفتم و مشكلي نيست. چون مي‌دانستم عبدالنبي كسي نيست كه طاقت بياورد و به جبهه نرود، مخالفتي نكردم و او هم رفت.»

صحبت از احترام به والدين كه مي‌شود، پدر شهيد هم مي‌گويد: «وقتي كه عبدالنبي 12 سال داشت، من براي كار به بوشهر رفتم و او را با خودم بردم، بچه زحمتكشي بود و از همان كودكي كار مي‌كرد. هرچه مي‌گرفت خرج نمي‌كرد و نگه مي‌داشت. وقتي كه مي‌خواستيم به روستايمان برگرديم، با دسترنجش كه از كار در گرماي طاقت‌فرساي بوشهر تهيه كرده بود، وسايل آشپزخانه خريد و براي مادرش هديه آورد. همسرم هنوز با برخي از اين وسايل آشپزي مي‌كند و آنها را مثل يادگاري نگه داشته است.»

ذكر حسين(ع)

يكي از نقاط پررنگ زندگي شهيد عبدالنبي يحيايي، عشق و ارادت او به سرور و سالار شهيدان بود كه پدر و مادر نيز به آن صحه مي‌گذارند. پدر شهيد مي‌گويد: «عبدالنبي صداي خيلي خوبي داشت. چون مدرسه نرفته بود، شب‌ها كه از بيرون مي‌آمد تا دير وقت مي‌نشست زير نور چراغ فانوس، مي‌خواند و مي‌نوشت. مي‌گفتم بابا! خسته‌اي چرا خودت را اذيت مي‌كني‌‌؟ مي‌گفت مي‌خواهم خواندن و نوشتن ياد بگيرم تا روضه‌خوان امام حسين(ع)‌بشوم. آخر هم به آرزويش رسيد. محرم كه مي‌شد مردم را جمع مي‌كرد و برايشان نوحه مي‌خواند. عبدالنبي هر چه دارد از امام حسين(ع) دارد.

در ميانه گفت‌و‌گوي‌ ما، مصعب يحيايي پسر عموي شهيد، از اصوات زيبايي سخن مي‌گويد كه گويا از عبدالنبي برجاي مانده و در آنها از دعاي كميل گرفته تا نواحي محلي دشتي را با صوت محزون و بسيار زيبايي خوانده است. پدر شهيد در همين خصوص مي‌گويد: يكبار عبدالنبي از جبهه به خانه آمد و چند روزي هم پيشمان ماند. همان ايام به خانه عمويش رفته بود. در آنجا خواسته بود تا صدايش را ضبط كنند. همه تعجب كرده بودند كه چرا چنين درخواستي كرده است. به هرحال مقدمات ضبط صدايش فراهم مي‌شود و او بعد از گفتن اذان، دعاي فرج امام زمان(عج) را مي‌خواند و چند روز بعد هم به منطقه برمي‌گردد و به شهادت مي‌رسد. شايد او مي‌خواست قبل از اينكه از اين جهان خاكي سفر كند آوايي بهشتي از خود به يادگار بگذارد.»

‌سلام بر حمزه

«تابستان 62، ارتفاعات حمزه كردستان عراق» اين زمان و مكان همان ميعادگاهي بود كه عبدالنبي يحيايي ساليان درازي انتظارش را مي‌كشيد و و روح بي‌قرار او اكنون و در آستانه 20 سالگي به آن ميزان از پختگي رسيده بود كه ديگر تاب ماندن در اين جهان خاكي را نداشته باشد و به جوار دوست پر بكشد. پدر شهيد در خصوص نحوه اعزام به جبهه عبدالنبي مي‌گويد: عبدالنبي رزمنده زاده شده بود. روحيه خاكي داشت و به نظر من متعلق به خاك‌هاي بي‌رياي جبهه بود. روحش پر مي‌كشيد براي رفتن به جبهه‌ها و چند بار هم اعزام شده بود. بار اول چون جوشكاري بلد بود در جبهه‌هاي جنوب غرب سنگر مي‌ساخت و هر بار كه او را مي‌ديديم، وسايل جوشكاري دستش بود. بار بعدي 45 روز به اردوگاه شهيد دستغيب كازرون رفت و آموزش نظامي ديد. اين بار به عنوان نيروي رزمي به منطقه اعزام شد. قبل از شهادت، براي آخرين بار به خانه آمد و همان ماجراي خواندن اذان و ضبط كردن صدايش پيش آمد. وقتي كه مي‌خواست به جبهه برگردد، طوري با ما خداحافظي كرد كه انگار بار آخري است كه او را مي‌بينيم. با اصرار از ما مي‌خواست حلالش كنيم. اما ما كه بدي از او نديده بوديم. پسر مظلوم و باايماني كه همه اهالي او را به سر به زيري و متانت مي‌شناختند چطور مي‌توانست بدي از خود در دل پدر و مادرش برجاي گذاشته باشد. آن روز آخرين ديدارم با عبدالنبي بود.

28 روز روي خاك

آنطور كه همرزمان شهيد عبدالنبي يحيايي براي خانواده‌اش تعريف كرده بودند، او در اثناي عمليات والفجر 2 به تاريخ 8/5/62 و روي ارتفاعات حمزه كردستان عراق، براي خاموش كردن آتش مسلسل يكي از سنگرهاي دشمن نارنجكي برمي‌دارد و به طرف سنگر مي‌رود. اما ميان خاكريز دشمن و نيروهاي خودي مورد اصابت گلوله‌هاي دشمن قرار مي‌گيرد و به شهادت مي‌رسد. به دليل اينكه دشمن به منطقه تسلط داشته، جنازه عبدالنبي 18 روز در همان جا مي‌ماند و پس از اين مدت او را به بوشهر انتقال مي‌دهند و نهايتاً پس از 28 روز بدون آنكه جنازه فاسد شود، دفن مي‌شود. پدر شهيد مي‌گويد كه روز دفن عبدالنبي او را با كيسه پلاستيكي پوشانده و روي كيسه هم كفن كشيده بودند. تقويم‌ها شهريور ماه 1362 را نشان مي‌دادند. عبدالنبي براي بار اول با چنين شكل و شمايلي دفن شد.

9 سال بعد

9 سال از دفن شدن عبدالنبي مي‌گذرد. اما اتفاقاتي دست به دست هم مي‌دهند تا پرده از كرامات يكي از ياران عاشورايي خميني كبير برداشته شود. پدر شهيد بازگوكننده اين اتفاقات مي‌شود:

«روي قبر عبدالنبي يك تابلو گذاشته بوديم كه مثل خيلي از مزار شهدا در آن يادگاري‌هايي قرار مي‌داديم. چون اين تابلو در محكمي نداشت، گاهي بچه‌ها يا رهگذرها به وسايلش دست مي‌زدند. من تصميم گرفتم براي اين تابلو در قفل دار بگذارم. سال 71 بود. يك روز به مزار پسرم رفتم و تابلو را درست كردم. اما ديدم سنگ قبر تكان خورده و احتمال درآمدنش هست. گفتم حالا كه مي‌خواهم تابلو را درست كنم، دستي هم به اين سنگ بزنم. سنگ را جابه‌جا كردم. آن روز كارم نيمه تمام ماند و به خانه برگشتم. توي روستا ديدم يك گروه از اهالي با ميني‌بوسي عازم مشهد هستند. از من هم خواستند همراهشان بروم و قبول كردم. سفرمان 15 روزي طول كشيد. در مشهد خواب ديدم كه چراغ نوراني در خانه داريم. آن قدر نور داشت كه نمي‌شد به آن نگاه كرد.

بعد كه برگشتيم، چند روزي مهمان به خانه مي‌آمد و درگير آنها بوديم، چند روزي هم به همين منوال گذشت. در همين اثني يك شب خواب ديدم به زيارتگاهي رفته‌‌ام كه مثل يك اتاق كوچك بود. وقتي از آنجا بيرون آمدم و در را بستم، در دوباره باز شد و خانمي بلند بالا از داخل اتاق بيرون آمد و چيزي مثل قرآن يا جانماز به من داد و گفت اينجا نايست و برو. از خواب كه بيدار شدم احساس كردم بايد به مزار شهيدم بروم. آن روز 19 مهر 1371 بود. رفتم و ديدم كه در قسمت جنوبي مزار حفره‌هايي ايجاد شده است. سرم را كه نزديك بردم، بوي خوشي استشمام كردم. سعي كردم آن را درست كنم، اما مزار داشت ريزش مي‌كرد. به ناچار فرستادم دنبال برادرم كه سواد بيشتري داشت و اهل خواندن رساله و قواعد مذهبي بود. او آمد و ماجراي ريزش مزار را برايش تعريف كردم. گفت كه ما نمي‌توانم جسد را خارج كنيم، فقط بايد سنگ را جابه‌جا كنيم و اگر بشود بدون آنكه به مزار دست بزنيم، آن را تعمير كنيم. با همين فكر دست به كار شديم، اما ناگهان ديديم سنگ لحد و كل مزار ريزش كرد و جنازه بيرون زد. هر بار كه كار خراب‌تر مي‌شد، مجبور مي‌شديم از ديگران كمك بگيريم و همين طور تعدادمان به 20 يا 21 نفر رسيده بود.

به هر حال كمي بعد كار به جايي رسيد كه ديگر نمي‌شد جسد را به حال خودش رها كنيم و با صلاح و مشورت كه كرديم تصميم گرفتيم آن را خارج كنيم. پسر و برادرم براي خارج كردن جسد به داخل مزار رفتند. جسد همان طور بود كه بار اول و هنگام دفن ديده بودم. فقط كفن پوسيده شده و جنازه همچنان داخل كيسه پلاستيكي قرار داشت. پسر و برادرم به همراه يك نفر ديگر جسد را گرفتند تا بيرون بياورند. اما دست همگي خونين شد. خوب كه نگاه كرديم ديديم خون عبدالنبي مثل اينكه تازه جاري شده باشد، داخل كيسه جمع شده و از آن درز كرده است. اگر بخواهم خوب تشريح كنم، اين خون كمي تيره‌تر از خون تازه بود. اما جاري بود و حتي به داخل مزار هم مي‌چكيد. ما كيسه را باز نكرديم تا ببينيم چهره عبدالنبي چطور است. اما اگر وزن پسرم موقعي كه دفن شد 50 كيلو بود اين‌بار وزنش چند كيلويي كمتر شده و شايد به 45 كيلو رسيده بود. يعني تنها چند كيلو كمتر شده بود.

برادرم كه خودش داخل مزار رفته و جسد را گرفته بود بعدها تعريف مي‌كرد كه دست و پاي جنازه نرم بود و اصلاً حالت خشكي نداشت. گويي كه به تازگي شهيد شده باشد. حتي خودم ديدم كه دست عبدالنبي در اثر جابه‌جايي تكان خورد و روي سينه‌اش قرار گرفت. يكي از همولايتي‌هايمان سريع رفت تا از اتاقكي كه در قبرستان وجود داشت، قرآني بياورد و بالاي سر جسد بخوانيم. صفحات قرآن پوسيده شده بود، اما درست همان آيه: ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله اموات… آمد. آيه‌اي كه خدا در آن مي‌گويد شهدا زنده‌اند نزد ما روزي مي‌خورند.

بعد از اين ماجرا در خانه ما غوغايي برپا شد. يكي از دوستان پسرم كه همراه او به جبهه رفته بود، موضوع را به بنياد شهيد كازرون اطلاع داد و كمي بعد كلي آدم از بوشهر و كازرون به منزل ما آمدند. حتي برخي از آنها مي‌خواستند دوباره نبش قبر كنيم تا با چشم خودشان جسد را ببينند. ما اين موضوع را منوط به اجازه روحانيون كرديم. اما حاج آقا حسيني امام جمعه وقت كازرون مخالفت كرد. خود ايشان هم مثل كساني كه از حاضران واقعه موضوع جسد عبدالنبي را مي‌شنيدند، خاك او را به عنوان تبرك برداشت و رفت.»

حسينيه شهيد يحيايي

امروز مزار شهيد يحيايي در گلزار شهداي تنگ‌ارم زيارتگاه اهل يقيني است كه خود را از سراسر كشور به اين منطقه مي‌رسانند. پدر شهيد نيز با صرف امكانات وقفي، مشغول ساخت حسينيه و مجتمع فرهنگي شهيد يحيايي است تا جوانان اين منطقه را از آسيب تفكراتي كه سعي در تبليغ احساسات صرف ملي‌گرايانه و احياي هويت باستاني منطقه دشتستان دارند، محفوظ بدارد. هرچند به دليل كمي امكانات اين مجتمع فرهنگي نيمه‌كاره مانده است و به گفته پسر عموي شهيد، جاي دارد مسئولان توجه بيشتري به اينگونه اقدامات فرهنگي داشته باشند و يادمان باشد نگذاريم نام و ياد بزرگمرداني چون شهيد عبدالنبي يحيايي زير سايه افسانه‌هاي باستاني پنهان شوند.

فرازي از وصيتنامه شهيد

خدايا به ياد تو به جبهه مي‌روم نه براي انتقام‌جويي بلكه به منظور احياي دينم و تداوم انقلابم پاي در كفش مي‌كنم و خدا را به ياري مي‌طلبم و از او مي‌خواهم كه هدايتم كند آنطور كه خود صلاح مي‌داند. هدفم خدا، مكتبم اسلام، كتابم قرآن.

موفهميدم كه قبرستان كجا است/ ‌عزيزان رفته‌اند نوبت به ما است

عزيزان مي‌روند نوبت به نوبت/ ‌خوش آن روزي كه نوبت بر من آيد

وصيتم به تمام خانواده شهدا و اگر شهيد شدم به خانواده خودم اين است كه در مرگ من گريه و زاري نكنند تا دشمنان اسلام خوشحال نشوند و ان شاءالله كه صبر پيشه كنند و بتوانند راه شهدا را كه راه حسين است بروند و اسلام را در مقابل كفر ياري دهند و از خدا پيروزي اسلام و نابودي كفر را خواهانم و خواهشي كه دارم اين است كه اگر نصيب من شهادت شد، مرا پيش شهيد يدالله تنگ ارمي دفن كنند و به خاك بسپارند.
روزنامه جوان
مشرق نيوز

به والدین احسان کنید

یک جمله در وصف مادر بگو




 

در نظرات ثبت كنيد

1488769595ghghg.gif

در نظرات ثبت كنيد

#چی_شد_طلبه_شدم؟؟

#چی_شد_طلبه_شدم؟؟
تقدیر الهی بود که من آمدم طلبه شدم و پدرم روحانی نبود.
من اگر خارم اگر گل چمن آرایی هست که به هر دست که می‌پروردم می‌رویم
بارها گفتــه‌ام و بار دگــــــر می‌گـــویم که من خون شده دیگر نه ز خود می‌پویم

9 سالم بود که مدیر مدرسه تشخیص دادند که من پیشنماز در مدرسه شوم. کلاس 2 یا 3 بودم.
این مقدمه‌ای بود که من در 9سالگی شروع به پیشنمازی کردم تا 15، 16 سالگی که یک جوانی با ما آشنا شد و ما را دعوت کرد به خواندن و قرائت قرآن در خیابان مولوی. شب‌های جمعه رحل‌های قرآن را می‌چیدند و همگی می‌خواندند و به مسجد خندق‌آباد در پشت آنجا می‌رفتیم.
سیدی جامع مقدمات درس می‌داد من هم به جمع آن بچه‌ها پیوستیم و ضَرَبَ، ضَرَبا، ضَربوا… نوشتیم و این به ما مزه کرد.
یک ماهی که گذشت آن استاد گفت که من هم خیلی درس نخواندم و باید بریم دنبال معلم.
دو جا رفتیم به ما معرفی کرد که حاج‌شیخ اکبر برهان طلبه دارد و مجلس درس دارد.
من هم آن موقع بازار می‌رفتم. میرزا بودم، ماشین‌نویسی تصدیق داشتم و سیاق بلد بودم.
در 17، 18 سالگی میرزا بودم. مثل آدم‌های 50، 60ساله آقای میرزا می‌گفتند به من.
عشق طلبگی به من دست داد و اذان صبح به مسجد می‌رفتم. منزلمان مولوی بود و از 8 صبح به بازار می‌رفتم. تا اینکه تصمیم گرفتم طلبه شوم.
پس بازار را رها کردم و در مدرسه لرزاده تمام وقت مشغول به درس شدم.
پدرم هم ناراضی بودند و حتی بستگان هم می‌گفتند که پدرت پیر شده و نیاز به کمک تو دارد پس نرو طلبه شو و به کار در بازار ادامه بده. من گوش نمی‌کردم.
عاشق بودم. انگار که یک گمشده‌ای داشتم، طلبه‌ها را که می‌دیدم می‌گفتم‌که خدایا یعنی می‌شود روزی من هم مثل اینها شوم؟ عشق عجیبی در من بود. رفتم پیش مرحوم حاج‌آقا شاه‌آبادی استخاره کردم ایشان در محراب بودند. گفتم حاج‌آقا استخاره‌ای برای من بگیر.
ایشان هم گرفتند و چشمانی درشت داشتند. دیگر مثل مرحوم حاج‌آقا شاه‌آبادی نیستند. گفتند: خوب است.
من یادم رفت که بپرسم چه آیه‌ای آمد و بعدها پشیمان شدم که ای کاش می‌پرسیدم که در استخاره چه آیه‌ای آمده! همین که گفتند خوب است من خوشحال شدم و گفتم که باید لباس تهیه کنم. به آقای برهان گفتم می‌خواهم معمم شوم، گفتند: کِی؟ گفتم: شب عید. گفتند:‌کدام عید.

فروردین و 17 ربیع‌الاول نزدیک بود.
گفتم: 17 ربیع‌الاول. حاج‌آقا در مسجد خندق‌آباد به پای محراب رفت اما نه مثل جشن ما برای عمامه‌گذاری. مجلسی هم بود و ما هم عمامه گذاشتیم و به آنجا رفتیم. یک خویشی و نسبتی هم حاج‌آقا جعفر با ما داشت.
عیال ایشان عمه من بود و رفته بود و گفته بود که من امشب معمم شدم و در فامیل پیچید و پدرم فهمید و داد و بیداد کرد و گریه‌هایی که من در آن شب کردم تا به حال همچین گریه‌ای نکردم.
فکر می‌کردم اگر پدرم نگذارد که من از خانه با عمامه بروم، بنابراین از خانه فرار کردم تا اینکه به آقای برهان گفتم که حجره‌ای در مسجد لرزاده بده که ایشان آماده کرد و اولین نفری که در آنجا حجره داشت من بودم.
تا اینکه حاج‌آقا برهان مریض شدند و دکترها گفتند که باید ییلاق بروی. ایشان هم به دماوند رفته و پس از چند روز پیغام آوردند که طلبه‌ها همگی به آنجا بروند.
اتوبوس آوردند ما هم با پتو و کتاب و یک سری وسایل نزدیک بیست طلبه همگی به آنجا رفتیم ییلاقی مقابل دماوند به نام کیلان.
سه ماه ما آنجا بودیم مهمان آقای برهان. ظهرها نان و ماست و شب‌ها به ما آبگوشت می‌داد. یک روز هم پلو مید‌اد. چایی هم قدغن. صبح‌ها هم نان و 4 تا زردآلو. سپس آمدیم تهران در آنجا بین طلوعین نماز خوانده سپس با فانوسی چون در آنجا برق نبود که قبل که نماز صبح همه طلبه‌ها در آنجا نماز شب خوانده و اولین نماز را جماعت خوانده در باغی که خیلی خنک بود و فانوسی در آنجا گذاشته و درس می‌دادند. حدود 20 نفری بودیم که 5 نفر از آنها فوت کردند. شیخ نصراللهی بود، مرحوم شیخ‌الاسلام بود، حاج احمد سعیدی بود. سید جواد حسینی بود. دکتر احمدی بود که مرا به طلبگی و قرائت قرآن دعوت کردند که خودشان درس دانشگاهی خوانده بود که الان فوت کرده .

بنده شب 24 صفر 1363 وارد قم شدم. مدرسه فیضیه هم بلد نبودم، حمال اسباب مرا به آنجا برد خود او هم بلد نبود از کسبه پرسید تا اینکه به آنجا رفتیم و حجره تهرانی‌ها را پرسیدم به حجره‌ای که از رفقای من بودند، رفتم.
حاج‌آقا تحریری، حاج‌آقا خندق‌آبادی ماهی 15 تومان می‌دادیم.
تا اینکه سال 67 قمری ازدواج کردیم. بعد مکاسب امتحان دادم و قبول شدم و شهریه‌ام شد 45 تومان و زیاد شد. 69 خارج امتحان دادیم نزد آقای خرم‌آبادی و…. به نقل از آیت الله مجتهدی

*************************

14885986751_20717456509742637961.gif

14885986761380773_300484690094230_1711739412_n.jpg

1 3