موضوع: "پدر ومادر،برکت زندگی"

به یاد تمامی پدران پاک کشورم ...

به یاد تمامی پدران پاک کشورم …

🌸🍀🌸
کاش سووره ای به نام “پدر” بود

که این گونه آغاز میشد:

قسم به قلب دوست داشتنیت .

قسم به آغوش گرمت که پناگاه امن بود .

قسم به مهربی پایانت .

قسم به کوله بارخستگی هات .

قسم بر پینه ی دستانت، که بوی نان میدهد .

و قسم بر چشمان همیشه نگرانت…

قسم بر بغض فرو خورده ات که شانه ی کوه را لرزاند .

قسم بر غربتت،

قسم به تنهائیت تا هستی .

وقتی هیچ بهشتی زیر پایت نیست
سلامتی پدران عزیز
بیاد پدران سفر کرده..
🌸 🍀🌸 🍀🌸
وبسلامتی پدرم

عزیزترینم

یاد ش بخیر

*
⚜ یاد شهید بابایی بخیر که طلاهای همسرش را فروخت و به افسران و سربازان متاهل داد و گفت : مایحتاج عمومی گران شده و حقوق شما کفاف خرج زندگی رو نمیده !!

⚜یاد شهید رجبی بخیر که پول قرض الحسنه به دیگر نیروها میداد و میگفت وام است و وقتی میگفتند دفترچه قسطش را بده میگفت کسی دیگر پرداخت میکند.

⚜یاد شهید بابایی بخیر که یکی از دوستانش تعریف میکرد که : دیدم صورتشو پوشونده و پیرمردی رو به دوش کشیده که معلوله … شناختمش و رفتم جلو که ببینم چه خبره که فهمیدم پیرمرد رو برا استحمام میبره !!

⚜یاد شهید حسین خرازی بخیر که قمقمه آبش را در حالی که خودش تشنه بود به همرزمانش میداد و خودش ریگ توی دهانش گذاشت که کامش از تشنگی به هم نچسبه !!

⚜یاد شهید مهدی باکری بخیر که انبار دار به مسئولش گفت : میشه این رزمنده رو به من تحویل بدی، چون مثل سه تا کارگر کار میکنه طرف میگه رفتم جلو دیدم فرمانده لشگر مهدی باکریه که صورتشو پوشونده کسی نشناسدش و گفت چیزی به انباردار نگه !!

🔱آره یاد خیلی شهدا به خیر که خیلی چیزها به ما یاد دادند که بدون چشم داشت و تلافی کمک کنیم و بفهمیم دیگران رو اگر کاری میکنیم فقط واسه رضای خدا باشه و هر چیزی رو به دید خودمون تفسیر نکنیم !!

برای رد شدن از سیم خاردار باید یه نفر روی سیم خاردار میخوابید تا بقیه از روش رد بشن(!!) داوطلب زیاد بود.
قرعه انداختند، افتاد بنام یک جوان زیبارو !! همه اعتراض کردند الا یک پیرمرد که گفت: چکار دارید بنامش افتاده دیگه …
همه تودلشون گفتند : عجب پیرمرد سنگدلی !! دوباره قرعه انداختند، باز هم افتاد بنام همون جوون …
جوان بدون درنگ خودش رو انداخت روی سیم خاردار
تو دل همه غوغائی شد …!!
بچه ها گریان و با اکراه شروع کردند به رد شدن از روی بدن جوان … همه رفتند الا همون پیرمرد … گفتند چرا نمیای ؟؟
گفت : نه شما برید من باید بدن پسرم رو ببرم برای مادرش
آخه مادرش منتظره … درود بر شهامت و غیرت آنان !!

نمیدونم الان برای رد شدن و رسیدن به عرش دنیا پاتون رو روی خون کدام شهید گذاشتید ؟؟!!

آنقدر انتشار بدین بزار بفهمند چه کسانی رفتند
تا امروز در آسایش، زندگی کنیم؟

آتا اورک لر دایاغی

آتا اورک لر دایاغی ❤پدر تکیه گاه دلها
آتا قهرمانلار سایاغی❤ پدر مثل یک قهرمان

آتا اومود چیراغی ❤پدر چلچراغ امید
آتا چیچک بداغی❤ پدر گلشنی پر گل

آتا سئوگی بولاغی❤ پدر چشمه جوشان عشق
آتالار گونو موبارک❤ روز پدر مبارک
پدر
اینجا_دارالإرشاد_است

الهم عجل لوليك الفرج

امروز شور و شوقی ویژه بر فضای مدرسه مون حاکمه. دختر راهنماییام قیچی و کاغذ کادو بدست دنبال یه گوشه دنج هستن برای کادو کردن هدایایی که برای پدراشون خریدن…
منم یه قرعه کشی راه انداختمو از میان شانزده نفری که اسم پدرشون علی بود به یکی کادو دادم❤
میرم کلاسا و از کادوهاشون عکس میگیرم میگم کادو میدین ولی یه شرط داره اگه مهربون و خوش اخلاق نباشین قبووول نیست!!!!
روز_پدر
اینجا_دارالإرشاد_است
خانه_تکانی_فرهنگی

اللهم صل علي محمد وآل محمد

این روزها مراقب برخی از بچه ها باشیم!
آهسته زمزمه کنیم نام #پدر را!
آخر برخی از این کودکان، پدر ندارند…

پدر و مادرت را خوشنود کن

#پدر
مردی 85 ساله با پسر تحصیل کرده 45 ساله اش روی مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی کنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.
پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟ پسر گفت : بابا من که همین الان بهتون گفتم: کلاغه.
بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟ عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!….

پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه ای را باز کرد و به
پسرش گفت که آن را بخواند.
در آن صفحه این طور نوشته شده بود:
امروز پسر کوچکم 3 سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم 23 بار نامش را از من پرسید و من 23 بار به او گفتم که نامش کلاغ است.
هر بار او را عاشقانه بغل می‌کردم و به او جواب می‌دادم و به هیچ وجه عصبانی نمی‌شدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا می‌کردم

کاهش ظلم در خانواده

🔴ارزش #پدر بودن (1)
#روز_پدر #میلاد_امیرالمؤمنین(ع)

⭕️علت تسلط یهودی‌ها بر مسیحی‌ها، شکستن حرمت #پدر بین آنان بود

⭕️ راه کاهش #ظلم در #خانواده افزایش حرمت #پدر است

⭕️ آثار تقویت پایگاه #پدر در خانواده و جامعه

goo.gl/H8206n
___________________________
#حجت_الاسلام_پناهیان:

✅ارتقاء سطح آمادگی پذیرش ولایت

💠روز میلاد امیرالمومنین را، روز #پدر نامیده‌اند، این کار را، باید به فال نیک گرفت. هر چه پایگاه #پدر در خانواده‌ها و جامعه ما تقویت شود، در واقع پایگاه #ولایت مستحکم خواهد شد. مردم از نظر روانی و ذهنی، آمادگی پذیرش ولایتشان، بالاتر می‌رود.

💠#یهودی_های صهیونیزم، وقتی که می‌خواستند مسیحی‌ها را از هم متلاشی کنند، تا بتوانند سرپرستی آن جوامع را به دست بگیرند، یکی از کارهایی که کردند این بود که در جوامع مسیحی حرمت پدر را شکستند، گاهی حرمت پدر را، به عنوان اینکه #شوهر نسبت به این #زن #ظالم است شکستند. گاهی حرمت #پدر را، به این عنوان که مقابل خواسته‌های فرزندان می‌ایستند شکستند.

✅کاهش ظلم در خانواده

💠هر چه حرمت #پدر در جامعه و خانواده‌های ما افزایش پیدا کند، برآیند کلی آن این خواهد بود که #ظلم در #خانواده‌ها کمتر خواهد شد. برعکس آنچه که بعضی از حقوق‌دانان فکر می‌کنند، که هر چه بیشتر، دست و بال #مردها بسته شود، کمتر #ظلم می‌کنند، تجربه غرب نشان داده که در غرب، زن، مظلوم‌تر از شرق و در کشورهای اسلامی است، خودشان هم اذعان می‌کنند.

💠هر چه #مرد_سالاری، به معنای منطقی و معقول کلمه، جا بیفتد طبیعتاً برکاتی خواهد داشت. پدری که حرمت داشته باشد، اتفاقاً احساس مسئولیت بیشتری پیدا می‌کند که مبادا ظلم بکند. اگر به یک مرد شریفی بگویند: «آقا تو #پدر هستی» کلی خودش را جمع می‌کند، و دیگر ظلم نخواهد کرد.

#صوت “ارزش پدر بودن”
https://telegram.me/Panahian_mp3/668
http://bayanmanavi.ir/post/73
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
✅ کانال رسمی #استاد_پناهیان

به امید تو ای پروردگارم

#داستان_آموزش_احترام_به_والدین

#پدرم می خواست برای #پدربزرگ کفش بخرد.
مادرم اجازه داد که من هم همراه آن ها بروم. من و #پدرم، کفش هایمان را پوشیدیم و جلوی در ایستادیم. اما #پدربزرگ هنوز آماده نبود.

گفتم: « #پدر! بیا برویم بیرون، #پدربزرگ خودش می آید.» #پدرم گفت: «این کار درست نیست. ما صبر می کنیم تا #پدربزرگ هم بیاید.

#پدربزرگ از همه ی ما بزرگ تر هستند. زودتر رفتن ما بی احترامی به اوست.»

#پدرم گفت: «یک روز شخصی به همراه #پدرش به دیدن امام رفته بودند. او زودتر از #پدر وارد اتاق شد.

امام از این رفتار او خیلی ناراحت شدند و گفتند: «این آقا #پدر شما هستند، چرا جلوتر از او وارد اتاق شدید؟» آن شخص از کاری که کرده بود خیلی خجالت کشید…»

همین موقع #پدربزرگ گفت: «من آماده ام برویم.» #پدرم در را باز کرد و گفت: «بفرمایید #پدرجان!» #پدربزرگ برای #پدرم دعا کرد و از در بیرون رفت.

بعد #پدرم به من گفت: «برو جانم!» گفتم: «نه! شما #پدر من هستید من جلوتر از شما نمی روم!»

#پدرم مرا بوسید، بغل گرفت و گفت: «و تو عزیز دل من هستی!»

بعد هر دو با هم از در بیرون رفتیم.

خراش عشق مادر

یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت.
مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد.
مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد . پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر…
آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.
پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد ،سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت ،
این زخمها را دوست دارم ، اینها خراشهای عشق مادرم هستند.

الهم عجل لوليك الفرج

سلامتی همه باباهایی که یه لنگه جوراب هم کارشون رو راه میاندازه
#پدر
#پدرانه
#اینجا_دارالإرشاد_است

اللهم صل علي محمد وآل محمد

#قدر_پدر
این متن زیبا روحتما بخونید و واسه دوستانتون بفرستید
تو رو خدا قدر"پدرتون” رو بدونید

در 4 سالگی می‌گفتم: پدرم بهترینه.
در 6 سالگی می‌گفتم: پدرم همه را می‌شناسه.
در 10 سالگی می‌گفتم: پدرم عالیه اما کمی بداخلاقه.
در 12 سالگی می‌گفتم: وقتی بچه بودم پدر مهربان تر بود.
در 14 سالگی می‌گفتم: پدر داره نسبت به من کنجکاو میشه.
در 16 سالگی می‌گفتم: پدرم مال عصر و دوره‌ی ما نیست.
در 18 سالگی می‌گفتم: با مرور زمان اخلاق پدرم بدتر میشه.
در 20 سالگی می‌گفتم: سخته پدر را ببخشم، تعجب می‌کنم مادر چطور اونو تحمل میکنه!
در 25 سالگی می‌گفتم: پدر با همه‌ی کارهام مخالفه.
در 30 سالگی می‌گفتم: خیلی سخته با پدر به توافق برسیم، نمی‌دونم وقتی پدر جوان بود پدربزرگ چه از دست او می‌‌کشید.
در 40 سالگی می‌گفتم: پدرم ما رو با ضوابط و قواعد بسیاری تربیت نمود، من هم باید چنین کنم.
در 45 سالگی می‌گفتم: در حیرتم پدر چطور موفق شد ما رو تربیت کنه!
در 50 سالگی می‌گفتم: کنترل فرزندان خیلی دشواره، پدر چقدر برای تربیت ما متحمل سختی شد.
در 55 سالگی می‌گفتم: پدرم خیلی دور اندیش بود، و برای آینده‌ی ما برنامه ریزی می‌کرد، پدری نمونه و مهربان بود.
اما اکنون در سن 60 سالگی میگم: پدرم بهترینه.

در این گردش 56 ساله‌ی عمر به نقطه‌ی آغاز در چهارسالگی بازگشتم: «پدرم بهترینه»

دعای مادر

💠 دعای مادر 💠

🍃 آیت الله میلانی نقل می کنند: روزی جوانی را دیدم که در کمال ادب سمت حرم اباعبدالله آمد و سلام داد و من نیز جواب سلام امام حسین به آن جوان را شنیدم.

🍃 از جوان پرسیدم چه کرده ای که به این مقام رسیدی درحالیکه من پانزده سال است امام جماعت کربلا هستم و جواب سلامم را نمی شنوم؟

🍃 پاسخ داد #پدر و #مادر پیر و از کارافتاده ای داشتم که دیگر توانایی پیاده زیارت آمدن را نداشتند؛ قرار بر این شد هر شب جمعه یکی از والدینم را روی پشتم سوار کنم و به زیارت ببرم.

🍃 یک شب جمعه که بسیار خسته بودم و نوبت پدرم بود، خستگی و گرسنگی و تشنگی ام را به رویشان نیاوردم و پدرم را سوار بر پشتم به زیارت امام حسین علیه السلام آوردم و برگرداندم.

🍃 وقتی خسته به خانه رسیدم دیدم مادرم بسیار گریه می کند؛ پرسیدم مادرم چرا گریه می کنی؟
پاسخ داد پسرم می دانم که امشب نوبت من نبود و تو هم بسیار خسته ای.
اما می ترسم که تا هفته ی بعد زنده نباشم تا به زیارت اباعبدالله بروم. آیا می شود امشب مراهم به زیارت ببری؟

🍃 هرطور بود مادرم رو بر پشتم سوار کردم و به زیارت رفتیم. تمام مدت مادرم گریه می کرد و دعایم می نمود.

✨ وقتی به حرم رسیدیم دعا کرد ان شاء الله هربار به امام حسین علیه السلام سلام بدهی، خود حضرت، سلامت را پاسخ بدهند.✨

🍃 و این شد که من هربار به زیارت اباعبدالله علیه السلام مشرف می شوم و سلام می دهم، از داخل مضجع شریف صدای جواب سلام حضرت را می‌شنوم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#السلام_علیک_یا_اباعبدالله_الحسین

===============
امام رضا علیه السلام فرمود:《بدان که حق مادر،لازم ترین حقوق است و واجب ترین آنها، زیرا او باری برداشته که هیچ کس بر نمیدارد و فرزند خود را حفظ کرد. با گوش و چشم و دیگر اندام ها، در حالیکه شاد و خوش رو بود به این کار، فرزند را حمل کرد با همه دشواری هایی که هیچ کس بر آن تاب و شکیبایی ندارد. راضی شد که خود گرسنه بماند، اما او سیر شود خود تشنه بماند و او سیراب شود خود در آفتاب بماند و او را سایه دهد. پس باید شکر از او و نیکویی او به این اندازه باشد، و هر چند طاقت ادای کمترین حق او را ندارید، مگر به یاری خداوند.》


  • سخنان بزرگان

  • سايبري

  • کاربران آنلاین

    • رحیمی
    • محمدی
    • نیلوفر
    • somayye java
    • moshaver payannameh
  • حباب

    کد حباب و قلب
    کد حباب و قلب
  • ك

  • گ

  • پ

  • http://blog69.kowsarblog.ir/

  • ف

  •  
    مداحی های محرم