موضوع: "مناجات نامه"

این همه حس دلتنگی را از من بگیر . ..

این همه حس دلتنگی را از من بگیر . ..

خــــدایا
همه از تو می خواهند ، بدهی
من از تو می خواهم ، بگیری
خـــــدایا
این همه حس دلتنگی را از من بگیر . ..

خود را ارزان نفروشیم

خود را ارزان نفروشیم

خود را ارزان نفروشیم
درفروشگاه بزرگ هستی روی قلب انسان نوشته اند
قیمت = خدا

اثر انگشت او دیده می شود

اثر انگشت او دیده می شود

اگر ذره بین نگاه قوی باشد
در تمام صفحه های ورق خورده ی زندگی اثر انگشت او دیده می شود
چه بچه گانه است که فکر می کنیم
همه اش را به تنهایی ، رنگ کرده ایم . . .

مقاله راه های نفوذ اسلام در غرب

بانک مقالات هشتمین جشنواره علامه حلی (ره)

مقاله راه های نفوذ اسلام در غرب در تاریخ 1394/10/09 در سامانه فراخوان های پژوهشی به ثبت رسیده است.

#نفوذ #اسلام #غرب_ #تدوین #مخاطب_سطح_یک_حلی
راه های نفوذ اسلام در غرب
نوع مستند : مقاله
پدیدآورندگان شبکه کوثرنت :

مرضیه کیانپور کلخواجه

چکیده :
مقاله حاضر با عنوان راه های نفوذ اسلام در غرب که شامل هفت موضوع می باشد.
موضوع اول با عنوان قلمرو اسلام در غرب و نحوۀ گسترش اسلام به سمت غرب و چگونگی، عامل ایجاد، اشخاص دخیل در این امر، روش های نفوذ اسلام در غرب و در نهایت اولین پایگاه اسلام در این مناطق می باشد. موضوع دوم تحت عنوان جامعه اندلس پس از فتح می باشد که در خلال مطالب ضمن اشاره به فتح اندلس توسط مسلمانان، عوامل پیوستن مردم اندلس به اسلام، تسامح مسلمانان با مسیحی ها که زندگی آزادی داشتند، ورود عرب ها به اندلس و همچنین گروه ها و عنصرهای اصلی این سرزمین را مورد بررسی قرار داده ایم. در مبحث بعدی بحث دولت عثمانی و نقش آن در گسترش اسلام به اروپا و چگونگی نفوذ اسلام در میان غربی ها مورد بررسی قرار گرفت. در ادامه به رشد اسلام در میان سیاه پوستان آمریکایی، ملت اسلام، انعکاس نهضت در آمریکا و معرفی اسلام به عنوان بهترین پناهگاه سیاه پوستان آمریکایی، شیوه ها، عوامل و عناصر مؤثر، چرایی پذیرش اسلام در میان این اقوام، نهضت های به وجود آمده در زیر پرچم اسلام و پیشرفت های حاصل شده را مورد بحث و بررسی قرار داده ایم. در انتها نیز ماحصل آنچه به دست آمد در قالب یک نتیجه گیری کلی بیان شده است. آخرین مبحث نیز معرفی منابعی است که در این راه، راه گشای ما بوده اند.

تاریخ ثبت اثر در سامانه فراخوان های پژوهشی: سال 1394

حد ارتباط با نامحرم

حد ارتباط با نامحرم

حد ارتباط با نامحرم این است که ما با هم داد و ستد عاطفی نکنیم.

یعنی به دنبال صید کردن دل یکدیگر نباشی

این یکی از راه هایی است که به نظر دور است، اما خیلی نزدیک است.

اول راه بودیم گفتن فضای مجازی!گفتن شده ابزار تبلیغاتی دشمن!بچه مذهبی ها عقب نمونید!

اون قدر صفحه بسازید و مطلب نشر بدید و دینتون رو به عالم نشون بدید که اونا عقب بکشن!

اما چی شد..؟؟؟

کم کم صفحه ها عقیدتی خصوصی شد…

کم کم عکس ها خصوصی…

کم کم مطالب رمزدار…

کم کم اشتراک زندگی خصوصی با همه…

کم کم خواهر / برادر…

کم کم خانمم / آقام…

کم کم بچه مذهبیای با وقار “کم حیا” شدن….

حالا که داریم به عنوان رزمنده سایبری فعالیت میکنیم …

باید حواسمون باشه از انجام کارهایی که احتمال گناه درِش هست دوری کنیم

شیطان برای بچه مذهبی ها نمیاد بگه فلان گناه رو انجام بده بلکه به تدریج گناه رو برامون عادی میکنه

و ذره ذره ایمان ما رو میگیره و حواسمون نیست…

شیطان اول این حرف زدن ها رو حتی به بهانه ی بحث دینی برامون عادی میکنه بعد هم خیلی از گناهای دیگه رو…

کم کم شوخی با نامحرم…

کم کم چت خصوصی….

و……!!!!!

مگه جایی که تو باشی و نامحرم،نفر سوم شیطان نیست؟!

آقا پسر مذهبی!

برادر من!

حداقل روی اهداف نفسانی خودت پوشش دین و جذب حداکثری نذار…!!!

دختر خانم چادری!

خواهر گلم

آقایی که با دیدن عکست که اتفاقا هم توش چادری هستی،میگه خدا حفظت کنه؛میگه چقد بهت میاد!!!

ای دختر و پسر مذهبی…

نکنه منتظری شیطون با حربه پارتی،و شماره دادن و دور دور کردن بیاد سراغت؟؟؟

و تو هم باافتخار احساس کنی که چقد مومنی…

نخیر…

برای امثال ماها از همین جا شروع شده،که کمتر احساس گناه کنیم!!!

کم کم از راه به در بشیم یا از راه دور بشیم…

کم کم به یه جایی برسیم و بفهمیم که دیگه اشک نداریم…

کم کم آلارم نفس لوامه خاموش میشه…

بترس…!!!

اول راه کجا بودیم؟؟؟!!!

حالا کجاییم؟؟؟

متن بالا مخاطب خاصی نداره! برای همه بود!برای خودمم بود…
http://asreghorbate-laleha.kowsarblog.ir

ﺧﻄﺎﺏ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﻭ ﭘﺴﺮﺍﯼ ﻣﺬﻫﺒﯽ

ﺧﻄﺎﺏ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﻭ ﭘﺴﺮﺍﯼ ﻣﺬﻫﺒﯽ :
.
.
.
.
.
.
.
.
ﺍُﻣُّﻞ ﺑﻮﺩﻥ ﺟﺴﺎﺭﺕ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ !!!!!!!!!!!!!!!!!!….. ؟؟؟
ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻭﺳﻂ ﯾﻪ ﻋﺪﻩ ﺑﯽ ﻧﻤﺎﺯ، ﻧﻤﺎﺯ ﺑﺨﻮﻧﯽ !!
ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻭﺳﻂ ﯾﻪ ﻋﺪﻩ ﺑﯽ ﺣﺠﺎﺏ ﺗﻮ ﮔﺮﻣﺎﯼ ﺗﺎﺑﺴﺘﻮﻥ ﺣﺠﺎﺏ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ !!
ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺣﺪ ﻭ ﺣﺪﻭﺩ ﻣﺤﺮﻡ ﻭ ﻧﺎﻣﺤﺮﻡ ﻭ ﺭﻋﺎﯾﺖ ﮐﻨﯽ !!
ﺍﻳﻨﮑﻪ ﺗﻮ ﻓﺎﻃﻤﻴﻪ ﻣﺸﮑﻰ ﺑﭙﻮﺷﻰ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﻋﺮﻭﺳﻰ ﺑﮕﻴﺮﻥ !!
ﺍﻳﻨﮑﻪ ﺑﺖ ﺗﻬﻤﺖ ﺍﻓﺮﺍﻃﯽ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﺍﻓﺴﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻥ ﺑﺰﻧﻦ !!
ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻧﺒﺎﺵ
ﺁﺧﺮ ﺍﻟﺰﻣﺎﻥ ﺍﺳﺖ
ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﮐﻦ،
ﺗﻮ ﺧﺎﺻﯽ ..
ﺗﻮ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺯﻫﺮﺍﻳﻰ ..
ﺗﻮ ﺷﻴﻌﻪ ﻋﻠﻰ ﻫﺴﺘﻰ ..
ﺗﻮ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻓﺮﺟﻰ ..
ﺗﻮ ﮔﺮﻳﻪ ﮐﻦ ﺣﺴﻴﻨﻰ ..
ﻧﻪ ﺍُﻣُّﻞ
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺪ ﻭ ﺑﯿﺮﺍﻫﻪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ !
ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ …
ﺑﻪ ﻣﺤﺎﺳﻨﺖ ..
ﺑﻪ ﭼﺎﺩﺭﺕ …
ﺑﻪ ﻋﺬﺍﺩﺍﺭﯾﺖ …
ﺑﻪ ﺳﯿﺎﻩ ﺑﻮﺩﻧﺶ …
ﻣﯽ ﺍﺭﺯﺩ ﺑﻪ ﯾﮏ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺭﺿﺎﯾﺖ ﻣﻬﺪﯼ ﻓﺎﻃﻤﻪ .
ﮔﺬﺷﺖ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﮐﻪ ﻧﻔﺖ ﺭﺍ ﻃﻼﯼ ﺳﯿﺎﻩ ﻣﯿﮕﻔﺘﻨﺪ .
ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻃﻼ ﺗﻮﯾﯽ
ﺳﯿﺎﻩ ﻫﻢ ﭼﺎﺩﺭ ﻭ ﭘﻴﺮﻫﻨﺖ …
ﻃﻌﻨﻪ ﻫﺎ ﺩﻟﺴﺮﺩﺕ ﻧﮑﻨﺪ

نکات اخلاقی از شیخ رجبعلی خیاط (ره):

نکات اخلاقی از شیخ رجبعلی خیاط (ره):
نکته اول ؛ اگر ما به قدر ترسیدن از یک عقرب، از عِقاب خدا بترسیم، عالَم اصلاح می شود.
نکته دوم ؛ تو برای خدا باش، خدا و همه ملائکه اش برای تو خواهند بود. «مَن کانَ لله، کان الله لَه»
نکته سوم ؛ سعی کنید صفات خدایی در شما زنده شود؛ خداوند کریم است،شما هم کریم باشید. رحیم است، رحیم باشید. ستاّر است، ستار باشید…
نکته چهارم ؛ دل جای خداست، صاحب این خانه خداست. آن را اجاره ندهید.
نکته پنجم ؛ کار را فقط برای رضای خدا انجام دهید، نه برای ثواب یا ترس از جهنّم.
نکته ششم ؛ اگر انسان علاقه ای به غیر خدا نداشته باشد، نفس و شیطان زورشان به او نمی رسد.
نکته هفتم ؛ اگر کسی برای خدا کار کند، چشم دلش باز می شود.
نکته هشتم ؛ اگر مواظب دلتان باشید و غیر خدا را در آن راه ندهید، آنچه را دیگران نمی بینند شما می بینید. و آنچه دیگران نمی شنوند، شما می شنوید.
نکته نهم ؛ هرکاری می کنید نگویید: “من کردم"، بگویید: «لطف خداست»همه را از خدا بدانید.
نکته دهم ؛ نفس امّاره را مهار کنید و با آن مخالفت کنید.
نکته یازدهم ؛ به سادات احترام بگذارید، و آنان را در هر مرتبه و منزلتی هستند گرامی بدارید.
نکته دوازدهم ؛ انسان هرقدر به دستورات پروردگار عمل کند، به همان اندازه به خدا نزدیک می شود.
برگرفته از کتاب آخرین امام، ص163 تا 165

آرامش حضور "خدا "ست،

آرامش حضور "خدا "ست،

به_همین_سادگی

💎وقتی بچه بودیم، مادرم یک عادت قشنگ داشت: وقتی توی آشپزخانه غذا می پخت برای خودش یک پرتقال چهارقاچ می کرد و می خورد. من و خواهرم هم بعضی وقت ها مچش را می گرفتیم و می گفتیم: ها! ببین! باز داره تنهایی پرتقال می خوره. و می خندیدیم. مادرم هم می خندید. خنده هایش واقعی بود اما یک حس گناه همراهش بود. مثل بچه هایی که درست وسط شلوغی هایشان گیر می افتند، چاره ای جز خندیدن نداشت.
مادرم زن خانه بود (و هست). زن خانواده بود. زن شوهرش بود. تقریبا همیشه توی آشپزخانه بود. وقت هایی هم که می آمد پیش ما یک ظرف میوه دستش بود. حتی گاهگاهی هم که برای کنترل مادرانه بچه هایش سری به ما می زد. دست خالی نمی آمد: یک مغز کاهوی دو نیم شده توی دست هایش بود. یک تکه برای من، یک تکه برای خواهرم.
وقتی پدرم از سر کار می آمد، می دوید جلوی در. دست هایش را که لابد از شستن ظرف ها خیس بودند، با دستمالی پاک می کرد و لبخندهای قشنگش را نثار شوهر خسته می کرد. در اوقات فراغتش هم برایمان شال و کلاه و پلیور می بافت و من خواهرم مثل دو تا بچه گربه کنارش می نشستیم و با گلوله های کاموا بازی می کردیم.
مادرم نور آفتاب پهن شده توی خانه را دوست داشت. همیشه جایی می نشست که آفتابگیر باشد. موهای خرمایی اش و پنجه پاهای بیرون زده از دامنش زیر آفتاب می درخشیدند و دستهایش میل های بافتنی را تند و تند با ریتمی ثابت تکان می داد.
مادرم نمونه کامل یک مادر بود (و هست). مادرم زن نبود، دختر نبود، دوست نبود. او فقط در یک کلمه می گنجید: مادر.
یادم می آید همین اواخر وقتی پدرش مرد، تهران بودم. زود خودم را رساندم. رفته بود پیش مادربزرگم. وقتی وارد خانه پدربزرگم شدم محکم بغلم کرد و شروع کرد به گریه کردن. من در تمام مراسم پدربزرگم فقط همان یک لحظه گریه کردم. نه به خاطر پدربزرگ. به خاطر مادرم که مرگ پدرش برای اولین بار بعد از تمام این سال ها، از نقش مادری بیرونش آورده بود و پناه گرفته بود توی بغل پسرش و داشت گریه می کرد. و من به جز همین در آغوش گرفتن کوتاه چیزی به مادرم نداده بودم. چیزی برای خود خودش.
مادرم، هیچ وقت هیچ چیز را برای خودش نمی خواست. تا مجبور نمی شد لباس نمی خرید. اهل مهمانی رفتن و رفیق بازی نبود. حتی کادوهایی که به عناوین مختلف می گرفت همه وسایل خانه بودند. در تمام این سال ها تنها لحظه هایی که مال خود خودش بودند، همان وقت هایی بود که توی آشپزخانه برای خودش پرتقال چهارقاچ می کرد. سهم مادرم از تمام زندگی همین پرتقال های نارنجی چهارقاچ شده ی خوش عطر
مادرم عادت داشت کارهای روزانه‌ش را یادداشت کند
و من از سر شیطنت، سعی می‌کردم دستی در لیست ببرم و یا چیزی را به آن اضافه کنم
فقط برای اینکه در تنهایی‌اش او را بخندانم.
مثلن اگر در لیست تلفن‌هایش نوشته بود زنگ به دایی جان، جلویش می‌نوشتم: ناپلئون
می‌شد زنگ به دایی جان ناپلئون..!
هر بار بعد از خواندنش که همدیگر را می‌دیدیم می‌گفت: اینا چی بود نوشته بودی؟ و کلی با هم میخندیدیم
یک روز شدیدا مریض بودم
به رسم مادر، کاغذی روی در یخچال چسباندم: مُسکّن برای دردم.

کنارش مادر نوشته بود: دردت به جانم!
عجب دردی بود جان مادر را گرفت و دیگر نخندیدم …

برگرفته ازکتاب. #به_همین_سادگی

آرامش حضور توست

آرامش حضور  توست

آرامش حضور "خدا "ست،

آرامش حضور "خدا "ست،

رحمت خدا

رحمت خدا

#داستانک #رحمت خدا

از گرگ ترسیدی؟

خدای تعالی وحی فرستاد به حضرت داوود (علیه السلام) که مرا در دل بندگانم، دوست گردان.
گفت چگونه دوست گردانم؟
گفت فضل و نعمت من به یاد ایشان آر که از من جز نیکویی ندیده اند.

و وحی فرستاد به حضرت یعقوب (علیه السلام) که دانی چرا حضرت یوسف (علیه السلام) را چندین سال از تو جدا کردم؟
گفت نمی دانم.
وحی آمد از آن که گفتی ترسم که گرگ، وی را بخورد.
ای یعقوب، چرا از گرگ ترسیدی و به من امید نداشتی و از غفلت برادران وی بیندیشیدی و از حفظ من نیندیشیدی؟

و یکی از پیامبران به قوم خود گفت اگر شما آنچه من می دانم بدانید، بسیار بگویید و اندک بخندید و به صحرا شوید و دست بر سینه زنید و زاری کنید.
پس جبرئیل بیامد و گفت خدای تعالی می گوید چرا بندگان مرا ناامید می کنی از رحمت من؟
پس آن پیامبر بیرون آمد و مردم را امیدهایی نیکو داد از فضل خدای تعالی.

منبع: کیمیای سعادت، جلد 2، صفحه 386

1 2 3 4 5 ...6 ...7 8 10 11