موضوع: "معرفی شخصیت ها"

دلنوشته همسر شهید رضایی نژاد

دلنوشته همسر شهید رضایی نژاد

دلنوشته همسر شهید رضایی نژاد به مناسبت سالگرد شهادتش
همسر شهید رضایی نژاد نوشت: “نامه هایت در صندوق پستی من
کبوترانی خانگی اند
بی تاب خفتن در دست هایم!
یاس هایی سفیدند!
به خاطر سفیدی یاس ها از تو ممنونم!

می پرسی در غیابت چه کرده ام؟
غیبتت!؟
تو در من بودی!
با چمدانت در پیاده روهای ذهنم راه رفته‏یی!
ویزای تو پیش من استُ
بلیط سفرت!

ممنوع الخروجی
از مرزهای قلب من!
ممنوع الخروجی
از سرزمین احساسم!”

قنبر کیست؟

قنبر کیست؟

جوان کافری عاشق دختر عمویش شد ،عمویش پادشاه حبشه بود .
جوان رفت پیش عمو و گفت عمو جان من عاشق دخترت شده ام آمدم برای خواستگاری .
پادشاه گفت حرفی نیست ولی مهر دختر من سنگین است .
گفت عمو هر جه باشد من میپذیرم
شاه کفت : در شهر بدیها (مدینه) دشمنی دارم که باید سر او را برایم بیاوری آنوقت دختر از آن تو ،
جوان گفت عمو جان این دشمن تو اسمش چیست ،
گفت اسم زیاد دارد ولی بیشتر او را به نام علی بن ابیطالب می شناسند
جوان فورا اسب را زین کرد با شمشیر و نیزه و تیر و کمان و سنان راهی شهر بدی ها شد
به بالای تپه ی شهر که رسید دید در نخلستان جوان عربی درحال باغبانی و بیل زدن است
به نزدیک جوان رفت گفت ای مرد عرب تو علی را میشناسی ،
گفت تو را با علی چکار است
گفت آمده ام سرش را برای عمویم که پادشاه حبشه است ببرم چون مهر دخترش کرده است .
گفت تو حریف علی نمی شوی ،
گفت مگر علی را میشناسی
گفت بله من هر روز با اون هستم و هر روز او را میبینم
گفت مگر علی چه هیبتی دارد که من نتوانم سر او را از تن جدا کنم ،
گفت قدی دارد به اندازه ی قد من هیکلی هم هیکل من
گفت خب اگر مثل تو باشد که مشکلی نیست ،
مرد عرب گفت اول باید بتونی من رو شکست بدی تا علی را به تو نشان بدهم
خب چی برای شکست علی داری ،
گفت شمشیر و تیر و کمان و سنان
گفت پس آماده باش ، جوان خنده ای بلند کرد و گفت تو با این بیل میخواهی مرا شکست دهی پس آماده باش شمشیر را از نیام کشید
گفت اسمت چیست مرد عرب جواب داد عبدالله
پرسید نام تو چیست
گفت فتاح، و با شمشیر به عبدالله حمله کرد
عبدالله در یک چشم بهم زدن کتف و بازوی جوان کافر را گرفت و به آسمان بلند کرد و به زمین زد و با خنجر خود جوان خواست تا او را بکشد که دید جوان از چشمهایش اشک می آید
گفت چرا گریه میکنی جوان گفت من عاشق دختر عمویم بودم آمده بودم تا سر علی را ببرم برای عمویم تا دخترش را به من بدهد حالا دارم بدست تو کشته میشوم
مرد عرب جوان را بلند کرد گفت بیا این شمشیر سر مرا برای عمویت ببر ،
گفت مگر تو کی هستی گفت منم اسدالله الغالب علی بن ابیطالب، که اگر من بتوانم دل بنده ایی از بندگان خدا را شاد کنم حاضرم سر من مهر دختر عمویت شود
جوان بلند بلند زد زیر گریه و به پای مولای دو عالم افتاد و گفت من میخواهم از امروز غلام تو شوم یا علی
پس فتاح شد قنبر غلام علی بن ابیطالب .
یا علی به حق قنبرت دست ما هم بگیر ، بر جمال مولا علی صلوات

الهم عجل لوليك الفرج

الهم عجل لوليك الفرج

ادامه »

به والدین احسان کنید

یک جمله در وصف مادر بگو




 

در نظرات ثبت كنيد

1488769595ghghg.gif

در نظرات ثبت كنيد

معرفی شخصیت ها

#برای_شادی_روح_امام_و_شهدا_و_سلامتی_مدافعــــــــــان_حرم_صلوات
#اللهم_صل_علی_محمد_و_آل_محمد_و_عجل_فرجهم_و_اهلک_عدوهم_و_اید_امامنا_خامنه_ای_بحق_القران

سردار قاسم سلیمانی

نوع مستند : مقاله
کلید واژه : قاسم سلیمانی, سردار, فرمانده

 

چکیده :

سردار قاسم سلیمانی فرمانده نیروی قدس سپاه پاسداران است او در طول جنگ هشت ساله ایران و عراق فرمانده لشکر 41 ثارالله بود.

 

1484218751_.docx


  • سخنان بزرگان

  • سايبري

  • کاربران آنلاین

    • متین
    • رحیمی
    • محمدی
    • ص....خ
    • مفرد مونث غایب
    • نرگس كثيري بيدهندي
    • کبوتر حرم
    • حوزه علمیه باقرالعلوم علیه السلام
    • somayye java
  • حباب

    کد حباب و قلب
    کد حباب و قلب
  • ك

  • گ

  • پ

  • http://blog69.kowsarblog.ir/

  • ف

  •  
    چرا امام حسین (ع) تنها ماند؟