موضوع: "تدبر در قرآن"

عاقلان‌را‌اشاره‌ای‌کافیست

فردی که مقیم لندن🇬🇧 بود، تعریف میکرد :
یک روز سوار تاکسی (🚖)شدم در بین راه
کرایه را پرداختم. راننده بقیه پولم را که برگرداند
متوجه شدم 20 پنس💷 اضافه تر داده است!

چند دقیقه‌ای با خودم کلنجار رفتم که
بیست پنس اضافه را برگردانم یا نه؟
آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست پنس را
پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی …

. . . گذشت و به مقصد رسیدیم .
موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد
و گفت آقا از شما ممنونم. ( 😊 )

- پرسیدم بابت چی؟
- گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما
مسلمانان و مسلمان شوم ؛ اما هنوز
کمی مردد بودم . . .

وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را
امتحان کنم. با خودم شرط کردم اگر بیست پنس
را پس دادید بیایم. . .

تعریف میکرد: تمام وجودم دگرگون شد حال
شبیه غش به من دست داد .

من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام
اسلام را به بیست پنس می فروختم . . .(⚠️)

عاقلان‌را‌اشاره‌ای‌کافیست

شما به اندازه ی یک مورچه منطقی هستید؟

─═इई 🌸🌸🌿🌹🌿🌸🌸 ईइ═─

#بخونید_جالبه 🕊
#منطق_مورچه ای دارای 4 قسمت است:

اولین بخش آن این است : « یک مورچه هرگز تسلیم نمیشود. »
اگر آنها به سمتی پیش بروند و شما سعی کنید متوقف شان کنید به دنبال راه دیگری میگردند.
بالا میروند ، پایین میروند ، دور میزنند.
آنها به جستجوی خود برای یافتن راه دیگر ادامه می دهند.

بخش دوم این است : « مورچه ها کل تابستان را زمستانی می اندیشند. »
این نگرش مهمی است. نمیتوان اینقدر ساده لوح بود که گمان کرد تابستان برای همیشه ماندگار است.
پس مورچه ها وسط تابستان در حال جمع آوری غذای زمستانشان هستند.

باید همچنان که از آفتاب و شن لذت میبرید به فکر سنگ و صخره هم باشید.

سومین بخش از منطق مورچه این است :
« مورچه ها کل زمستان را مثبت می اندیشند. »

این هم مهم است. در طول زمستان مورچه ها به خود یادآور میشوند که این دوران زیاد طول نمی کشد ؛ به زودی از اینجا بیرون خواهیم رفت و در اولین روز گرم ، مورچه ها بیرون می آیند.

اگر دوباره سرد شد آنها برمیگردند زیر ، ولی باز در اولین روز گرم بیرون می آیند. آنها برای بیرون آمدن نمیتوانند زیاد منتظر بمانند.

چهارمین و آخرین منطق مورچه ها :
« یک مورچه در تابستان چه قدر برای زمستان خود جمع میکند؟ »
«هر چه قدر که در توانش باشد»

پس:

هرگز تسلیم نشو
آینده را ببین. (زمستانی بیاندیش)
مثبت بمان (تابستان را به خاطر بسپار)
همه تلاشت را بکن

شما به اندازه ی یک مورچه منطقی هستید؟ 😊

─═इई 🌸🌸🌿🌹🌿🌸🌸 ईइ═─

باباىِ سر بلندِ سر به زیرم

باباىِ سر بلندِ سر به زیرم

((بسم الله الرحمن الرحیم))

(سَر)

دلم میخواس منم که هَف سالم شد،اول مهر دستِ تو رو بگیرم
چیزِ زیادى که آخه نخواستم،باباىِ سر بلندِ سر به زیرم

تو مثلِ شیشه ى،یه عطرِ خوش بو،شکستیو یه شهر معطر شده
عطرِ سَرت پیچیده توىِ شهرم،سرِ تو از همه سَرا سَر شده

هرجا میرم اِسمِ تو رو میارن،صدامو میشنوى باباىِ مَردم؟
از این به بعد سرم همیشه بالاس،الهى که دوره سرت بگردم

آهاى اونایى که همش میگفتین،اینا فقط میرن که پول بگیرن!
پول اگه اندازه ى جون مى ارزه،چرا باباهاىِ شما نمیرن؟! !! ؟!؟!؟!؟!!!!
بابا دیگه با ما غریبه نیستن!همه دیگه خیلى مارو دوس دارن
به خاطرِ غرورِ توىِ چشمات،چه احترامى که به ما میذارن

باباجونم تنها گیرت آوردن،فداى اون جراتَ توىِ چشمات
فداىِ اون نگاهِ بى نظیرت،قربونِ اون عزتِ توىِ چشمات

عمو قسم خورده به حلقومِ تو،از همشون فقط نفَس بگیره
میخوام برم و التماسش کنم،فقط بره،سرِتو پَس بگیره

به کى بگم؟حرفِ منو بفهمه؟دیگه ندارمت برا همیشه
تمومِ دنیارو به پام بریزن،شبِ عروسیم که بابا نمیشه!

راستى بابا حالِ مامان خرابه،همش میخواد چیزى به روش نیاره
فقط میره میشینه تو اتاقت،سرِشو رو عکسِ سرِت میذاره

ترانه:یاحاکاشانى(از زبان علی حججی)

#شهید_محسن_حججی

توشه بگیرید

حکایت پادشاه و سه وزیر

🍎 خیلی قشنگه 🍎

در یکی از روزها،
🔱 پادشاه سه وزیرش را فراخواند و از آنها درخواست کرد کار عجیبی انجام دهند••••

از هر وزیر خواست تا کیسه ای برداشته و به باغ قصر برود
و اینکه این کیسه ها را برای پادشاه با میوه ها
🍎🍏🍊🍌🍈🍑🍓🍇🍒🍋🍐
و محصولات تازه پر کنند

☝ همچنین از آنها خواست که در این کار از هیچ کس کمکی نگیرند و آن را به شخص دیگری واگذار نکنند•••••

___

وزراء از دستور شاه تعجب کرده

❗❗❗❗❗❗❗

و هر کدام کیسه ای برداشته و به سوی باغ به راه افتادند

🌴🌾🌿🌲🌳 🌱

😇 وزیر اول که به دنبال راضی کردن شاه بود بهترین میوه ها و با کیفیت ترین محصولات را جمع آوری کرده و پیوسته بهترین را انتخاب می کرد تا اینکه کیسه اش پر شد.

😊 اما وزیر دوم با خود فکر می کرد که شاه این میوه ها را برای خود نمی خواهد و احتیاجی به آنها ندارد و درون کیسه را نیز نگاه نمی کند، پس با تنبلی و اعمال شروع به جمع کردن نمود و خوب و بد را از هم جدا نمی کرد تا اینکه کیسه را با میوه ها پر نمود.

____

😁 و وزیر سوم که اعتقاد داشت شاه به محتویات این کیسه اصلا اهمیتی نمی دهد کیسه را با علف و برگ درخت و خاشاک پر نمود.

روز بعد پادشاه دستور داد که وزیران را به همراه کیسه هایی که پر کرده اند بیاورند

وقتی وزیران نزد شاه آمدند ، به سربازانش دستور داد ، ﺳﻪ وزیر را گرفته و هرکدام را جدا گانه با کیسه اش به مدت سه ماه زندانی کنند

🌐در زندانی دور که هیچ کس دستش به آنجا نرسد و هیچ آب و غذایی هم به آنها نرسانند

_________

✅ وزیر اول پیوسته از میوه های خوبی که جمع آوری کرده بود می خورد تا اینکه سه ماه به پایان رسید

✅ اما وزیر دوم ، این سه ماه را با سختی و گرسنگی و مقدار میوه های تازه ای که جمع آوری کرده بود سپری کرد

✅ و وزیر سوم قبل از اینکه ماه اول به پایان برسد از گرسنگی مرد.

خیلی از ماها فکر میکنیم که اعمال ما چه سودی برای خدا دارد؛ و شاید با این فکر انحرافی در کارهای انسانی و اخلاقی و دینی خود اعمال کنیم. 😔

👈 در حالی که امر و نهی خداوند برای خود ماست و او بی نیاز از اعمال ماست. 👉

حال از خود این سؤال را بپرسیم ، ما از کدام گروه
هستیم ؟

زیرا ما الآن در باغ دنیا بوده و آزادیم تا اعمال خوب یا اعمال بد و فاسد را جمع آوری کنیم،

اما فردا زمانی که ملک الموت امر می شود تا ما را در قبرمان زندانی کند،

در آن زندان تنگ و تاریک و در تنهایی ••••••

نظرت چیست؟

آنجاست که اعمال خوب و پاکیزه ای که در زندگی دنیا جمع کرده ایم به ماسود می رسانند.

خداوند می فرماید: (وَتَزَوَّدُواْ فَإِنَّ خَیْرَ الزَّادِ التَّقْوی بقره197)
توشه بگیرید که بهترین توشه ها پرهیزکارى است

پرچم تقاص

️برای بسیاری از مردم این سوال وجود دارد که چرا بر گنبد نورانی امیرالمومنین(علیه السلام) پرچمی وجود ندارد در حالی که تمامی گنبدهای ائمه اطهار(علیهم السلام) پرچم دارند؟

چون پرچم نمادی به نشانه خون‌خواهی و طلب تقاص است و تقاص خون امام علی (علیه السلام) توسط فرزندش امام حسن(علیه السلام) از ابن ملجم ملعون گرفته شد در حالی که سایر امامان معصوم(علیهم السلام) در انتظار قیام امام منتظر برای قصاص قاتلان هستند
.
سئوال:
چرا گنبد حرم حضرت زینب(سلام الله علیها) پرچم دارد در حالی که شهید نشده است؟

گنبد حضرت زینب(سلام الله علیها) نیز پرچمی نداشت تا اینکه بارگاه نورانی اش به دست شمر صفتان بمباران شد و مدافعان حرم حضرت زینب (سلام الله علیها) پرچم تقاص را بر گنبد ملکوتی اش بر افراشتند

سئوال:
چرا گنبد حرم مطهر امام حسین(علیه السلام) پرچم سرخ دارد در حالی که تقاص خون مطهرش توسط مختار ثقفی گرفته شد؟

فرهنگ خون‌خواهی در میان همه اقوام و ملل جهان از جمله عرب‌ها بوده است.در میان اعراب رسم بر این بوده کسی که خونش به ناحق و مظلومانه بر زمین ریخته می‌شد و انتقام آن به نحو شایسته‌ای گرفته نمی‌شد پرچم سرخی بر مزار او می‌گذاشتند. پرچم سرخ افراشته شده بر گنبد امام حسین (علیه السلام) نیز از همین باب می‌باشد.در زیارتی که امام صادق (علیه السلام) به «عَطِیّه» آموخت آمده است: «شدت همبستگی و پیوند سیدالشهدا با خدا به نحوی است که شهادتش همچون ریخته شدن خونی از قبیله خدا می‌ماند که جز با انتقام‌گیری و خونخواهی اولیا خدا، تقاص نخواهد شد»(مجلسی، بحار الانوار، ج98، ص148 و 168)از همین روی است که امام حسین(علیه السلام)را ثارالله یعنی خون خدا می‌نامند و خونخواهانش را لثارات می‌نامند.پس پرچم امام حسین(علیه السلام)هم به رنگ سرخ است تا نشان دهنده این موضوع باشد که منتقم خون آن بزرگوار خود خداوند تبارک وتعالی است و خون آن بزرگوار هرگز فراموش و پایمال نخواهد شد.از طرف دیگر این رنگ بیدار کننده همه عاشقان و دلباختگان آن حضرت می‌باشد که بدانند که امامشان چگونه و با چه مظلومیتی به شهادت رسیده است

هیچوقت نمیگن امکانات ضعیفه

هیچوقت نمیگن امکانات ضعیفه

شدت آتش به حدی است که امکان امداد رسانی نیست(پلاسکو)
شدت انفجار به حدی است که امکان امداد رسانی نیست(معدن یورت)
دمای حرارت به حدی است که امکان امداد رسانی نیست(سانچی)
منطقه ی سقوط هواپیما به حدی صعب العبور است که امکان امداد رسانی نیست(هواپیمای یاسوج)

-هیچوقت نمیگن امکانات ضعیفه، مدیریت نداریم…!

من تو را نمیشناسم .برو"

🔆 یکی بود یکی نبود.پسر بچه کوچکی بود به نام شجاع 👦 که با مامانش👩 به رستوران رفته بود.روز خوبی بود و آنها با خوشحالی غذای خوشمزه ای سفارش دادند و منتظر آماده شدن غذایشان شدند. 🍔🌭🍟 🍹🍸مامان به دستشویی رفت و شجاع مشغول بازی با ماشین کوچولوی اسباب بازی ای شد که همیشه همراهش بود🚗.یکدفعه صدایی گفت:"سلام.دلت میخواد یکی از این پاندا کوچولوها مال تو باشه ؟ 🐼 من اون بیرون توی ماشینم چند تایی دارم.میخوای اونها رو ببینی؟ 🐼🐼🐼 ” و داشت به ویدیوی یک پاندای بامزه در موبایلش اشاره میکرد.شجاع اول به مرد که چهره خندانی داشت💁‍♂ و بعد به ویدیو نگاه کرد. پانداها واقعا بامزه بودند و او واقعا دلش میخواست که آنها را از نزدیک ببیند 🐼🐼🐼

🔸 از کودکتان بخواهید داستان را ادامه داده به پایان برساند.از او بپرسید شجاع باید چه میکرد؟

🔸 اگر کودک شما هم مثل اغلب بچه های معصوم دیگر سعی کرد برای شجاع قصه ، پاندایی دست و پا کند، نگرانی خود را بروز ندهید. خونسرد باشید و کم کم با پرسیدن سوالات ساده او را به پایان دلخواه نزدیک کنید.مثلا بپرسید: شجاع باید با مرد صحبت میکرد؟ مگر او را میشناخت؟ اگر مادرش می آمد و او را پشت میز نمی دید ناراحت نمیشد؟

🔸 به تدریج او را به سمتی سوق دهید که در داستان، شجاع فریاد بزند"نه، من تو را نمیشناسم .برو” یا با قاشق روی میز بکوبد یا لیوان آب را به زمین بیندازد و کاری کند که توجه دیگران جلب شود.به او بگویید هر بچه ای در چنین شرایطی مجاز به این کار هست و این نشانه ی شجاعت اوست.

🔸 قصه ی شجاع را خلاقانه تغییر داده و هر بار با همین مضمون قصه کودکی را در موقعیت های کمی متفاوت برای فرزندتان تعریف کنید.

☘ به امید روزی که جهان جای امن تری برای زیستن باشد و قصه ها جز مفهوم عشق ، امنیت و شادی
نمایش کمتر

مرا أدب نکن

مرا أدب نکن

إِلَهِی لاَ تُؤَدّبنِی بِعُقُوبَتِک
«ای پروردگار من! ای خدای من!
مرا أدب نکن به عقوبتی که به من می کنی»

وقتی امام سجاد این گونه با تو سخن می گوید من چه دارم که بگویم
خدایا مگر می شود من با ادب شوم بدون هیچ تنبیهی
شاید اگر تشویق کردی با ادب تر هم شدم
ای مهربانترین مهربانان

قرض خدا از من

«وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَسْأَلُهُ فَیُعْطِینِی

وَ إِنْ کُنْتُ بَخِیلاً حِینَ یَسْتَقْرِضُنِی‏ :

خدایی را حمد می کنم

که هر چه از او خواستم به من می دهد و

اگر خود خدا از من قرض بخواهد بُخل می ورزم!!! »

ادامه »

"مسلمان تروریست"

🔻 مصاحبه جالب همسر زین‌الدین زیدان بازیکن مسلمان کاپیتان اسبق تیم ملی فرانسه

🔹 همسر زیدان که با روزنامه پاریس اسپورت در مورد شوهرش مصاحبه کرد، چند نکته جالب گفت که ذهن همه را به خود مشغول کرد.

🔹 وی گفت که وقتی زیدان از او خوشش آمد، به او گفته: آیا مسیحی هستی؟ در جواب گفتم، بلی.

🔹 زیدان با این کلمه چهره‌اش عوض شد و رفت، مدتی گذشت و از زیدان خبری نشد تا کنجکاو شدم و دنبالش راگرفتم، وقتی منزل شخصیش را در پاریس پیدا کردم، با دیدنم تعجب کرد و من هم علت ناپدید شدنش را پرسیدم.

🔹 زیدان گفت: می‌خواستم باهات ازدواج کنم ولی تو مسیحی هستی و من مسلمان.

🔹 طی چند ملاقات من شیفته دین و رفتار زیدان شدم و تصمیم گرفتم هم مسلمان شوم و هم همسر زیدان.

🔹 همسر زیدان می‌گوید: زیدان هیچ وقت نمازش را قطع نکرد و عصبانی نمی‌شد.

🔹 اما نکته جالب این بود که هر وقت حقوق می‌گرفت یا درآمدی دیگری داشت حسابدارش 10 درصد از آنرا کسر می‌کرد، علت را پرسیدم.

🔹 زین الدین گفت: این همان زکات است که برایت توضیح داده بودم، 10 درصد درآمدم مستقیم وارد حساب هزار یتیم الجزایری می‌شود.

🔹 همسرش راز حمله با سر زیدان را به بازیکن ایتالیایی در آخرین بازی ملی‌اش در فینال جام جهانی را بر ملا ساخت. او گفت: زیدان هیچ وقت عصبانی نمی‌شد مگر به اسلام توهین شود.

🔹 بازیکن ایتالیایی به او گفت:
“مسلمان تروریست” زیدان هم کنترلش را از دست داد و با سر به سینه مدافع ایتالیایی ضربه زد.

🔹 زیدان در این مورد می گوید، این ضربه شیرین‌ترین ضربه‌ای بود که زدم و پانصد هزار یورو جریمه‌اش از آن شیرین‌تر بود و برای دینم تمام اموال و حتی جانم را می‌دهم.

حافظ آبروی" هم باشیم...

حافظ آبروی" هم باشیم...

رسم رفاقت

در راه مشهد، شاه عباس تصمیم گرفت دو بزرگ را امتحان کند!

به “شیخ بهایی” که اسبش جلو میرفت گفت: این “میرداماد” چقدر بی عرضه است اسبش دائم عقب می ماند.

شیخ بهائی گفت: کوهی از علم و دانش بر آن اسب سوار است، حیوان کشش این ‌همه عظمت را ندارد.

ساعتی بعد عقب ماند،
به میر داماد گفت: این شیخ بهائی رعایت نمی‌کند، دائم جلو می تازد.

میرداماد گفت: اسب او از اینکه آدم بزرگی چون شیخ بهائی بر پشتش سوار است سر از پا نمی شناسد و می خواهد از شوق بال در آورد.

این است “رسم رفاقت…”

در “غیاب” یکدیگر” حافظ آبروی” هم باشیم…

با قصد قربت "آبرویش" را بردیم.

با قصد قربت "آبرویش" را بردیم.

💕 داستان کوتاه

“ماجرای نماز بدون وضوی امام جماعت”

دکتر حسام الدین آشنا در یادداشتی نوشت.

حدود 20 سال پیش منزل ما خیابان 17 شهریور بود و ما برای نماز خواندن و مراسم عزاداری و جشنهای مذهبی به مسجدی که نزدیک منزلمان بود می رفتیم یش نماز مسجد حاج آقایی بود بنام “شیخ هادی” که امور مسجد را انجام میداد و “معتمد” محل بود.

یک روز من برای خواندن نماز مغرب و عشاء راهی مسجد شدم و برای گرفتن وضو به طبقه پائین که “وضوخانه” در آنجا واقع بود رفتم.
منتظر خالی شدن دستشویی بودم که در این حین، در یکی از دستشویی‌ها باز شد و شیخ هادی از آن بیرون آمد با هم سلام و علیک کردیم و شیخ بدون اینکه وضو بگیرد، دستشویی را ترک کرد.

من که بسیار تعجب کرده بودم به دنبال شیخ راهی شدم که ببینم کجا وضو می‌گیرد و با کمال شگفتی دیدم شیخ هادی بدون گرفتن وضو وارد “محراب” شد و یکسره بعد از خواندن اذان و اقامه نماز را شروع کرد و مردم هم به شیخ اقتداء کردند من که کاملا گیج شده بودم سریعا به حاج علی که سالهای زیادی با هم همسایه بودیم گفتم:

“حاجی شیخ هادی وضو ندارد.”

خودم دیدم از دستشویی اومد بیرون ولی وضو نگرفت.
حاج علی که به من “اعتماد” کامل داشت با تعجب گفت خیلی خوب “فرادا” می خوانم.
این ماجرا بین “متدینین” پیچید، من و دوستانم برای “رضای خدا،” همه را از وضو نداشتن شیخ هادی آگاه کردیم و “مامومین” کم کم از دور شیخ “متفرّق” شدند تا جائیکه بعد از چند روز خانواده او هم فهمیدند.

زن شیخ قهر کرد و به خانه پدرش رفت، بچه های شیخ هم برای این آبروریزی، پدر را ترک کردند.

دیگر همه جا صحبت از مشکوک بودن شیخ هادی بود آیا اصلا “مسلمان” است؟ آیا جاسوس است؟ و آیا…

شیخ بعد از مدتی محله ی ما را ترک کرد و دیگر خبری از او نبود.

بعد از دوسال از این ماجرا، من به اتفاق همسرم به “عمره” مشرف شدیم در مکه بخاطر آب و هوای آلوده بیمار شدم.
بعد از بازگشت به پزشک مراجعه کردم و دکتر پس از معاینه مقداری قرص و آمپول برایم تجویز کرد.

روز بعد وقتی می خواستم برای نماز به مسجد بروم تصمیم گرفتم قبل از آن به درمانگاه بروم و آمپول بزنم، پس از تزریق به مسجد رفتم و چون هنوز وقت اذان نشده بود وارد دستشویی شدم تا “جای آمپول” را “آب بکشم.”

درحال خارج شدن از دستشویی، ناگهان به “یاد” شیخ هادی افتادم چشمانم سیاهی می رفت، همه چیز دور سرم شروع به چرخیدن کرد انگار دنیا را روی سرم خراب کردند.
نکند آن بیچاره هم می خواسته جای آمپول را آب بکشد.! نکند؟! ؟! نکند؟!

دیگر نفهمیدم چه شد.
به خانه برگشتم تا صبح خوابم نبرد و به شیخ هادی فکر میکردم که چگونه من نادان و دوستان و متدینین نادان تر از خودم ندانسته و با قصد قربت “آبرویش” را بردیم.

“خانواده اش را نابود کردیم.”

از فردا، سراسیمه پرس و جو را شروع کردم تا شیخ هادی را پیدا کنم.

به پیش حاج ابراهیم رفتم به او گفتم برای کار مهمی دنبال شیخ هادی میگردم.

او گفت: شیخ دوستی در بازار حضرت عبدالعظیم داشت و گاه گاهی به دیدنش میرفت اسمش هم حاج احمد بود و به عطاری مشغول بود.

پس از خداحافظی با حاج احمد یکراست به بازار شاه عبدالعظیم رفتم و سراغ عطاری حاج احمد را گرفتم. خوشبختانه توانستم از کسبه آدرسش را پیدا کنم بعد چند دقیقه جستجو پیر مردی با صفا را یافتم که پشت پیشخوان نشسته و “قرآن” می خواند سلام کردم جواب سلام را با مهربانی داد و گفتم ببخشید من دنبال شیخ هادی میگردم ظاهرا از دوستان شماست، شما او را می شناسید؟

پیرمرد سری تکان داد و گفت:
دو سال پیش شیخ هادی در حالیکه بسیار “ناراحت و دلگیر” بود و خیلی هم شکسته شده بود پیش من آمد، من تا آن زمان شیخ را در این حال ندیده بودم.
بسیار تعجب کردم وعلتش را پرسیدم او در جواب گفت:
من برای “آب کشیدن” جای آمپول به دستشویی رفته بودم که متدینین بدون اینکه از خودم بپرسند به من “تهمت” زدند که وضو نگرفته نماز خوانده ام، خلاصه حاج احمد آبرویم را بردند، خانواده ام را نابود کردند و آبرویی برایم در این شهر نگذاشتند و دیگر نمی توانم در این شهر بمانم، فقط شما شاهد باش که با من چه کردند.

بعد از این جملات گفت:
قصد دارد این شهر را “ترک” گفته و به عراق سفر کند که در “جوار حرم امیرالمومنین (ع)” مجاور گردد.
تا بقیه عمرش را سپری کند او رفت و از آن روز به بعد دیگر خبری از او ندارم…

ناگهان “بغضم” سرباز کرد و اشکهایم جاری شد که خدای من این چه غلطی بود که من مرتکب شدم.

الان حدود 20 سال است که از این ماجرا می گذرد و هر کس به “نجف” مشرف میشود من سراغ شیخ هادی را از او میگیرم ولی افسوس که هیچ خبری از شیخ هادی مظلوم نیست.

“دوستان، ما هر روز چقدر آبروی دیگران را می بریم؟!”

“چقدر زندگی ها را نابود می کنیم؟”

1 2

  • سخنان بزرگان

  • سايبري

  • کاربران آنلاین

    • حدیث عشق
    • ص....خ
    • دارالإرشاد
    • ساجدي
    • انــــتـــــــظاری
    • تســـنیم
    • کبوتر حرم
    • عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن
    • فاطمه
    • سردار
    • زهرا یوسفوند مفرد
    • عقیق
    • یار مهـــدی
  • حباب

    کد حباب و قلب
    کد حباب و قلب
  • ك

  • گ

  • پ

  • http://blog69.kowsarblog.ir/

  • ف

  •  
    چرا امام حسین (ع) تنها ماند؟