موضوع: "سبک زندگی اسلامی"

دنبال مرغ رفتند تا ...

دنبال مرغ رفتند تا ...

داستانهایی از خدا

عاشقتم خدا ❤

مى نویسند سلطانى بر سر سفره خود نشسته غذا مى خورد، مرغى از هوا آمد و میان سفره نشست و آن مرغ بریان کرده که جلو سلطان گذارده بودند برداشت و رفت، سلطان متغیر شد، با ارکان و لشکرش سوار شدند که آن مرغ را صید و شکار کنند. دنبال مرغ رفتند تا میان صحرا رسیدند، یک مرتبه دیدند آن مرغ پشت کوهى رفت، سلطان با وزراء و لشکرش بالاى کوه رفتند و دیدند پشت کوه مردى را به چهار میخ کشیدند و آن مرغ بر سر آن مرد نشسته و گوشت ها را با منقار و چنگال خود پاره مى کند و به دهان آن مرد مى گذارد تا وقتى که سیر شد، پس برخواست و رفت و منقارش را پر از آب کرد و آورد و در دهان آن مرد ریخت و پرواز کرد و رفت. سلطان با همراهانش بالاى سر آن مرد آمدند و دست و پایش را گشودند و از حالت او پرسیدند؟
گفت: من مرد تاجرى بودم، جمعى از دزدان بر سر من ریختند و مال التجاره و اموال مرا بردند و مرا به این حالت اینجا بستند، این مرغ روزى دو مرتبه به همین حالت مى آید، چیزى براى من مى آورد و مرا سیر مى کند و مى رود، پادشاه متنبه شد و ترک سلطنت کرد و رفت در گوشه اى مشغول عبادت شد، از دنیا رفت.

حلوا، به قیمت گزاف

حلوا، به قیمت گزاف

حلوا، به قیمت گزاف

خسته و رنجور، به مسجدی رسید. داخل شد. وضویی ساخت و دو رکعت نماز خواند. سپس به گوشه ای رفت تا قدری بیاساید. اما سر و صدای بچه ها، توجه او را به خود جلب کرد. چندین کودک از معلم خود، درس می گرفتند و اکنون وقت استراحت آنها بود. بچه ها، در گوشه و کنار مسجد، پراکنده شدند تا چیزی بخورند یا استراحتی بکنند.

دو کودک، در نزدیک شبلی، نشستند و هر یک سفره خود را گشود. یکی از آن دو کودک که لباسی نو و تمیز داشت و معلوم بود که از خانواده مرفهی است، در سفره خود نان و حلوا داشت. کودک دیگر که سر و وضع خوبی نداشت، با خود، جز یک تکه نان خشک نیاورده بود. کودک فقیر، نگاهی مظلومانه به سفره کودک منعم انداخت و دید که او با چه ولعی، نان و حلوا می خورد.

قدری، مکث کرد؛ ولی بالاخره دل به دریا زد و گفت: نان من خشک است، آیا از آن حلوا، کمی به من هم می دهی تا با این نان خشک، بخورم؟ - نه، نمی دهم. - اما این نان خشک، بدون حلوا، از گلوی من پایین نمی رود! - اگر از این حلوا به تو بدهم، سگ من می شوی؟ - آری، می شوم. - پس تو حالا سگ من هستی؟ - بله، هستم. - پس چرا مثل سگ ها، صدا در نمی آوری؟ پسرک بیچاره، پارس می کرد و حلوا می گرفت و همین طور هر دو به کار خود ادامه دادند تا نان و حلوا تمام شد و هر دو رفتند که به درس استاد برسند.

شبلی در همه این مدت، می نگریست و می گریست. دوستانش که او را در گوشه مسجد یافته بودند، کنارش نشستند و از علت گریه او پرسیدند .شبلی گفت: ببینید که طمع چه بر سر مردم می آورد! اگر این کودک فقیر، به همان نان خشک خود قناعت می کرد و به حلوای دیگری، طمع نمی بست، سگ دیگران نمی شد و خود را چنین خوار نمی کرد!

اللهم صل علي محمد وآل محمد

اللهم صل علي محمد وآل محمد

الهم عجل لوليك الفرج

اللهم صل علي محمد وآل محمد

اللهم صل علي محمد وآل محمد

الهم عجل لوليك الفرج

اللهم صل علي محمد وآل محمد

اللهم صل علي محمد وآل محمد

الهم عجل لوليك الفرج

اللهم صل علي محمد وآل محمد

اللهم صل علي محمد وآل محمد

الهم عجل لوليك الفرج

اللهم صل علي محمد وآل محمد

اللهم صل علي محمد وآل محمد

الهم عجل لوليك الفرج

اللهم صل علي محمد وآل محمد

اللهم صل علي محمد وآل محمد

الهم عجل لوليك الفرج

اللهم صل علي محمد وآل محمد

اللهم صل علي محمد وآل محمد

الهم عجل لوليك الفرج

اللهم صل علي محمد وآل محمد

اللهم صل علي محمد وآل محمد

الهم عجل لوليك الفرج

اللهم صل علي محمد وآل محمد

اللهم صل علي محمد وآل محمد

الهم عجل لوليك الفرج

اللهم صل علي محمد وآل محمد

اللهم صل علي محمد وآل محمد

الهم عجل لوليك الفرج

1 3 4 5 6

  • سخنان بزرگان

  • سايبري

  • کاربران آنلاین

    • حدیث عشق
    • هاشم پور
    • دارالإرشاد
    • ساجدي
    • وجیهه السادات بدری
    • تســـنیم
    • کبوتر حرم
    • عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن
    • رحيمه شهاب الديني شاهمرادي
    • فاطمه
    • عقیق
    • یار مهـــدی
  • حباب

    کد حباب و قلب
    کد حباب و قلب
  • ك

  • گ

  • پ

  • http://blog69.kowsarblog.ir/

  • ف

  •  
    مداحی های محرم