موضوع: "تلخند"

مرگ راقبلش یادآوری کن

مرگ راقبلش یادآوری کن

ساختمان رو کج دار و مریز ساخت و خلاصه بالا آورد ، برگشت به در ودیوار یه نگاه معناداری انداخت و‌دست به کمر گذاشت وگفت:
ببین.. جون من هروقت خواستی آوار بشی روی سرمون یه لطفی کن قبلش یادآوری کن، یادت نره؟!
مدتها و سالها گذشت ، چشمش افتاد به یه ترک کوچیک زاویه خونه …
سریع پرید یه مشت گل آورد آماده کرد چپوند و ترک رو ازبین برد…چندوقت دیگه دوباره همین اتفاق افتاد وبازم ترک رو پوشوند…ولی انصافا وضعیت خونه بخاطر فرسودگی احتیاج به بازسازی اساسی داشت نه فقط یک مشت گچ و گل….
تا اینکه یه روزی که طوفان نسبتا شدیدی اومد و بنای بخت برگشته بیرون خونه بود ، ساختمان فروریخت وآوارشد…
.
تابرگشت وصحنه رو دید محکم کوبید به پیشونیش و به خودش بدوبیراه گفت.
اومدیکی از این آجرها رو برداشت وباغرور گفت :
مگه قرار نبود قبل ازاینکه آوار بدی یه تذکری بدی ؟؟مگه قرار نبود یادآوری کنی؟؟
.
آجر هم بازبان بی زبانی گفت والا ما هرچی اومدیم دهن بازکنیم وتذکر بدیم سریع دهنمون رو گل گرفتی!
. .
پ.ن : نتیجه اخلاقی اینکه حضرت عزرائیل هزاران بار تاحالا به من وشما هم تذکر داده منتهی منکر میشیم! میگین نه؟؟
.

چندبار تو مراسم ختم شرکت کردی؟؟
چندبار تو مراسم تشییع پیر وجوون حاضر بودی؟؟
چندبار مریض شدی؟؟
چندبار باتعجب گفتی : ای بابا این که جوان بود…
.
پس یادمون نره همه ما مردنی هستیم..یا_علی

بنر تبلیغاتی

بنر تبلیغاتی

بنر تبلیغاتی شورای شهر !😂😂
#اینجا_دارالإرشاد_است

حکایت از وعده تا انکار

حکایت از وعده تا انکار

نقل است روزی چوپانــی، حاکم شهر را به صحرا دید و در وصف او شعری سرود و خواند. حاکم سرمست از شعر به چوپان گفت که فردا به قصر بیاید و ١٠٠ سکه طلا بستاند. چوپان خوش‌باور از فرداى آن روز، هر روز به قصر می‌رفت تا ١٠٠ سکه را بگیرد. اما نگهبانان مانع ورود او می‌شدند تا روزی حاکم را در حال خروج از قصر دید و موضوع ١٠٠ سکه طلا را یادآوری کرد. حاکم به او گفت: آن روز تو چیزى گفتی ما خوشمان آمد و ما هم چیزى گفتیم تو خوشت آمد پس برو و ١٠٠ سکه را فراموش کن چون بى‌حساب هستیم.

زندگي

زندگي

«متشکرم! از طرف مادر زنت»

آزمون دامادها 😃
زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به او دارند را ارزیابی کند.

یکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم
میزدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.
دامادش فوراً…

شیرجه رفت توی آب و او را نجات داد.

فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوی پارکینگ خانه داماد بود و روی شیشه اش
نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»

زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت
توی آب و جان زن را نجات داد.

داماد دوم هم فردای آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روی شیشه اش
نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»

نوبت به داماد آخری رسید.
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت اما
داماد از جایش تکان نخورد او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از
دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم؟

همین طور ایستاد تا مادر زنش در آب غرق شد و مرد.

فردا صبح یک ماشین بی ام ‌و آخرین مدل جلوی پارکینگ خانه داماد سوم بود
که روی شیشه اش نوشته بود:«متشکرم! ازطرف پدر زنت»

دعواي والدين

دعواي  والدين

جر وبحث والدين


  • سخنان بزرگان

  • سايبري

  • کاربران آنلاین

    • متین
    • رحیمی
    • محمدی
    • مفرد مونث غایب
    • نرگس كثيري بيدهندي
    • کبوتر حرم
    • عقیق
    • حوزه علمیه باقرالعلوم علیه السلام
    • somayye java
    • شهید همت
  • حباب

    کد حباب و قلب
    کد حباب و قلب
  • ك

  • گ

  • پ

  • http://blog69.kowsarblog.ir/

  • ف

  •  
    مداحی های محرم